
فاطمه (13) نزدیکیای غروب بود. جانُک، کار روزانه اش تموم شده و کم کم داشت جمع و جور می کرد که به سمت خونه بره. به عادت هر روز رفت سر حوض وسط حیاط. دستای سیاه و لاغرشو تو آب حوض فرو برد . آبی به صورت آفتاب سوخته و تکیده اش زد. با خیسی کف دستاش دو طرف ف...
ادامه مطلب
یک جوری پیر و زمینگیر و منطقی و کلیشه ای و چارچوب گرا شده ام که حالم از خودم به هم می خوره. تا همین یکی دو سال پیش به یاد ندارم که از کاری ترسیده باشم و از ابراز احساسی جلوگیری کرده باشم و یا مثلا نگران بوده باشم که اگه فلان برخورد یا فلان رفتار را داشته باشم خلاف عُرف است و تابو شکنی چیز بد و هزینه داریه و من بهتره که توی همون چارچوبهای تعریف شده اجتماعی زندگی کنم. هرگز این طوری زندگی نکرده ام و تمام قد حاضر بودم هزینه های اون شکل زندگی را هم بپردازم. دل نترسی هم داشتم و از انجام کارهای بزرگتر ...
ادامه مطلب