احساس می کنم چیزی در من به تحلیل رفته . نه – به تحلیل نرفته از میان رفته. چیزی را از دست داده ام که زندگی این روزهایم را تبدیل به روزهای چکنم چکنم و بی سرانجام کرده. من هیجان و لذت را از دست داده ام. و زندگی بدون اینها زندگی نمیشه. نه می خوام ننه من غریبم در بیارم نه میخوام منفی نگر باشم و نه به دنبال همدرد و هم صحبت می گردم. خیلی واقع بینانه من هیجانی ندارم . برای هیچی. دو سه روز تعطیلی را برنامه ریزی کرده بودیم که بریم به ولایت. به کویر. یعنی من برنامه ای نداشتم ولی سعید و بچه ها کلی ذوق داشتن که بعد از دو سه ماه بریم دیدن عزیزان. فکر کنم توی چند تا پست قبلی هم نالیده بودم که حوصله رفتن و رسیدن را ندارم. و نداشتم. واقعا وقتی حوصله خودت را هم نداری چه جوری می خوای دیگرانو –هرچند عزیز- تحمل کنی. رفتیم و تمام 600 کیلومتر فاصله را به مدد قرص های خواب خوابیدم. خواب که نه – نوعی مرگ دردناک. دردناک از این نظر که هم صداها را توی ماشین می شنیدم هم حال خودم را می فهمیدم هم شُل و وِل نشسته بودم و گردنم به هر سمت می افتاد و بعدش گردن درد گرفتم. کجا ایستادیم که صبحونه بخوریم و کجا استراحتی برای چای داشتیم یادم نیست. ولی خوب یادمه که حال خوشی نداشتم. خوشحالی برای دیدن خونواده ام حس نمی کردم . فقط مثل یک ماموریت بهش نگاه می کردم که باید بازدیدی انجام می شد و من فیلم بازی می کردم که خیلی خوبم و برمی گشتم. همه چیز طبق روال همیشه پیش رفت. ناهار خونه بی بی و دیدار عمه و عمو و بچه هاشون ، اطراق خونه بابا و به زور بخور بخور بابا و مامان ، شام خونه مادر عزیز و شوخی و خنده با خواهر شوهرها و برادرشوهرها و ...همه چیز مثل همیشه . ولی من نه از دیدنشون خوشحال شدم ، نه احساس خوبی پیدا کردم و نه حتی تونستم کنارشون لذت ببرم. حتی دیدن خواهر دوقلوی عزیزم هم افاقه نکرد.
برگشتیم . در حالیکه از همون موقع سوار شدن به ماشین سر مسئله بیخودی با سعید دعوا کردم و خودمو زدم به قهر و تا خود تهرون و در خونه کتاب خوندم. اونقدری که چشمام خسته بشن و سرم درد بگیره. و به محض رسیدن به خونه قهرمو شکستم. من و قهر ؟! هیچ وقت تا بحال بیشتر از نصف روز نتونستم با سعید قهر کنم. وقتی میگم حالم خوب نیست همین کارها نشونه هاش هستن. ولی در مقابل می دیدم که سعید چقدر از دیدن همه خوشحاله و چقدر حرف برای گفتن داره و چقدر به همه سر میزنه و بچه ها چقدر بهشون خوش می گذره . و من مثل تنه درختی خشکیده خودمو همراه اونا می کشوندم.
این روزها با وجود کسادی بازار وبلاگ من عجیب به این وبلاگم پناهنده شدم. اینجا هر چی دلم بخواد می نویسم و نگران هیچ چیز نیستم. شاید نباید بشینم تا هیجان به سراغم بیاد . من باید برم سراغش. ولی کجا ؟ منی که همه زندگیم روی دور تند بوده و همیشه در حال هیجان و شور و شعف بوده ام حالا مثل بازنشسته ای فقط به خاطراتم فکر می کنم. چقدر قدر اون روزها را ندونستم.
بیشتر از این نمی تونم بنویسم . حرف دارم ولی نوشتن حال می خواد
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: 31 bags,31 weeks pregnant,31 catalog,31 semanas de embarazo,31 minutos,31 неделя беременности,31 fox news,31 proverbs,31 psalm,31 proverbs woman,
نویسنده:
بازدید: 173
تاريخ: شنبه
3 مهر
1395 ساعت: 9:07