
فاطمه (11) خیلی طول نکشید که محمود و فاطمه وسایل اندکشونو جمع کردن و آماده شدن برای رفتن. کاسه کوزه و لحاف و تشکها را بار خاور کهنه ای کردن و قرار شد فاطمه با پدرشوهرش با اتوبوس حرکت کنن و محمود و قاسم که می خواست برادرشو به سراوان برسونه و خیالش راحت باشه ، با همون خاور.راننده خاور رفیق بابا حسن بود. مردی اهل خاش که بین شهرهای کویری با ماشین قراضه اش بار می برد و خرج زندگی در میاورد. برهان ، مرد ...
ادامه مطلب
داشتم با عجله مواد الویه را با هم مخلوط می کردم. شام دیر شده بود و من اونقدر حواسم به جدول حل کردنم بود که نفهمیدم باید زودتر شام و ناهار فردا را درست کنم. داشتم سیب زمینی ها را رنده می کردم که تلفنم زنگ خورد. دستم بند بود و با توجه به اینکه کلا وقتی از سر کار به خونه میام موبایلمو جواب نمیدم ، توجهی نکردم. بلافاصله تلفن سعید زنگ خورد. خب تلفن سعید به من ربطی نداشت و خودش هم استخر بود. داشتم مرغ ها را ریش ریش می کردم که بازهم تلفن من و بعدش تلفن سعید زنگ خورد. دستم بند بود و توجهی نکردم. داشتم ن...
ادامه مطلب