گفته بودم منو فرستادن منابع انسانی شرکت و یه کلمه مزخرف مدیریت هم چسبوندن اول اسمم. خب واقعیتش اینه که وقتی میومدم این واحد می دونستم کار سختی در پیش در دارم. از منابع انسانی تنها چند واحد درسی که تو فوق لیسانس و دکترا گذروندم ، میدونستم و سابقه کارهای مدیریتی. ولی از نظر تجربی من بیشتر یک مهندس بودم تا دانای منابع انسانی. از طرفی وجود هفت هشت نفر پرسنل قدیمی منابع انسانی هم مزید علت بود و همراه کردنشون کار سختی به نظر میومد. ولی الان که سه ماهی از این جابجایی می گذره ، احساس می کنم اصلا جای من همینجا بوده. ارتباط با ادمها و صحبت با اونا و گوش دادن به حرفاشون در کنار ایجاد سیستم بهره وری و توانایی سنجی و . . .انگار من تازه جایگاه خودمو پیدا کردم. اون همه سال سر و کله زدن با اسناد مناقصه و برنامه ریزی پروژه و جلسات خشک کاری هرگز شیرینی این مدت کارتو منابع انسانی را نداشت. روزای من به شلوغی می گذره ولی احساس خستگی نمی کنم. می تونم بگم تو سه ماه گذشته زودتر از ساعت 3 شب نخوابیدم. تا عصر سر کار بودم و بعدش خیلی خسته نبودم. سرحال اومدم خونه و به زندگیم رسیدم. کلی فیلم و سریال دیدم ، کتاب خوندم ، با بچه هام حال کردم و آشپزی کردم. شاید هم تغییر جایگاه خودش باعث این انگیزه و انرژی شده.همیشه حسرت داشتم که چرا معلم نشدم. اون چند سالیکه تو دانشگاه تدریس کردم بهم ثابت کردکه معلم خوبی می تونستم باشم و ارتباط خوبی با دانشجوهام داشتم. ولی همیشه آرزو داشتم معلم دبستان باشم. کنار یه بچه از کلاس اول درس بدم تا دبیرستان. حالا تو منابع انسانی شرکتی که حدود ششصد نیرو داره و دایما در حال جذب نیرو هست دنیای جدیدی را کشف کردم. ارتباط با انسانها. من به آدمها احترام میزارم به کسی که با استرس برای مصاحبه اومده لبخند میزنم و خودم شخصا میرم براش چای میارم. توجهی هم به نگاههای تمسخرآمیز همکارام نمی کنم. تو جلسه هفتگی بهم گفتن آدم نمی تونه شما را دوست نداشته باشه ولی شما پرستیژ حرفه ای ندارین. معلومه که ندارم. من بلد نیستم با آدما مثل ماشین رفتار کنم. پشت میزم بشینم و قیافه بگیرم انگاری که مهمترین شخص دنیام.به هر حال کم کم تیم من هم باید خودشو همپای من تغییر بده وگرنه مطمئنا جا می مونن.
عزیز(مادر سعید) را کماکان و با اصرار نگه داشته بودیم و ازش خواستیم تا آخر تابستون پیشمون بمونه. بچه ها از بودن عزیز خوشحالن و منم شبها میشینم پای حرفا و خاطرات عزیز. ولی امروز دیگه اصرار به رفتن کرد و احتمالا فردا بر می گرده. دیروز براش رنگ مو خریده بودم. موهاشو کوتاه کردم و رنگ کردم. بعدش وقتی اصرار کردم که خودم موهای ریخته شده تو حمومو جمع می کنم و میشورم، عزیز به عادت همیشه پیشونیمو بوسید و گفت از من راضی باش.
تو صورت مهربون و نورانیش نگاه کردم. رد پای زمان تو همه جای صورتش دیده می شد. این زن عزیزترین موجود زندگیشو به من سپرده و بزرگترین عشق زندگی منو باعث شده بود و حالا از من می خواست که ازش راضی باشم ! خنده دار بود. موقعیتی کاملا برعکس بود. من باید ازش رضایت می خواستم. بغلش کردم و آروم کنار گوشش گفتم ممنون . بعدش هر دو تامون برای اینکه چشمای خیسمونو کسی نبینه از صحنه دور شدیم.
دیشب هم مهمون داشتم و آقا داداشم و اینا اومدن. شوهر خواهرم نگار هم دو سه روزه برای کارش اومده و ساکن کاروانسرای عسله. روزای شلوغ و پر مهمون کمی خسته میشم ولی خونه وقتی پر از صدای حرف و شوخی و خنده و سروصدای قاشق چنگاله خیلی خوبه. دارم میرم شروع کنم به تمیز کاری و اتوکشی. همیشه بعد از رفتن آقاداداشم خونه از دست جانان برادرزاده ام ویرانه ای بیش نیست.
زن کویر نوشت : اونقدر از مبحث منابع انسانی خوشم اومده که احتمالا این هفته میرم دانشگاه که موضوع پروژه مو عوض کنم. هنوز نهایی نشده و امیدوارم بتونم عوضش کنم.به استاد مشاورم ایمیل دادم و درخواستشو دادم. حالا ببینم چی میشه. شروع مهر ماه شروع پروژه دکترامه و ایشالا بتونم سریعتر تمومش کنم. خوش خیالم نه؟
برچسبها: زن, شغل, عشق

نوشته شده توسط زن کویر در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ |
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: منابع,عشقانی,
نویسنده:
بازدید: 171
تاريخ: سه
شنبه
14 شهريور
1396 ساعت: 8:41