فری (1)
آفتاب کویر هنوز میون آسمون بود که مدرسه تعطیل شد. گرمای آفتاب عصرگاهی ، هُرم داغی که از کف خیابون بلند میشد ، باد گرمی که به سبب نزدیکی به تابستون شروع شده بود و تپش قلبش وقتی به نزدیک شدن تابستون فکر می کرد ، باعث شده بود عرق از موهای فر و بلندش جاری باشه. دستی به پیشونی کشید و عرق را پاک کرد. چیز دیگه ای تا خونه نمونده بود. خونه ای که هر روز بدون صبر منتظر تعطیلی مدرسه و رسیدن به اونه. خونه ای که اگر چه مجلل و مجزا نبود ولی اونقدر از مهر ومحبت پدر ومادر لبریز بود که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کرد. کفش های بزرگ مادرش که حالا حسابی کهنه شده و بخشهایی از ورنی روی اون کنده شده بود ، در این گرما توی پاش عرق کرده بود و لخ لخ صدا می کرد. مثل همیشه از این کفشهای کهنه ، لباس مندرس و رنگ و رو رفته و کیف پارچه ای پاره اش که مادرش بارها وصله اش کرده بود بیزار بود. ولی حالا که روزهای بهاری در حال گذر بودن و تابستون در راه بود ، از هیچ چیزی ناراحتی به دل راه نمی داد. فری بچه آخر سکینه و قاسم بود. دو خواهر و یک برادر بزرگتر داشت که همگی ازدواج کرده بودن. تنها بچه خانواده بود که اجازه پیدا کرده بود تا مقطع دیپلم درس بخونه. میشه گفت تنها دختر فامیل بود که درس خونده بود. احمد برادر بزرگش سیکل گرفته بود و به استخدام شهربانی در اومده بود. بلافاصله بعد از سربازی با دختر عموی پدرش ازدواج کرده بود و همون نزدیکی تو خونه کوچیکی زندگی می کرد. دو خواهر بزرگش بدون حتی یک کلاس درس خوندن ازدواج کرده و به خونه بخت رفته بودن. یکی عروس تهران شده بود و دیگری عروس کرمان. فری تنها دختر خوشبخت خانواده علاوه بر درس خوندن عزیز و دردونه ننه سکین و باباقاسم بود. اونا تو خونه بزرگ و قدیمی پدر خدا بیامرز قاسم زندگی می کردن. سه خواهر تنی قاسم هر کدوم یک اتاق داشتن و به همراه شوهرو بچه هاشون کنار هم زندگی می کردن و قاسم و برادرش محمود هر کدوم دو اتاق داشتن و همگی دورتادور حیاط و استخر بزرگ وسط حیاط دوستانه روزگار می گذروندن. البته این زندگی دوستانه همه اش مدیون اخلاق ننه سکین بود. وگرنه مطمئنا با وجود چند عروس و خواهرشوهر می بایست اختلافات زیادی پیش میومد ولی وجود ننه سکین و آرامش و محبت او باعث میشد همه احترام خاصی براش قائل باشن و البته باباقاسم هم به عنوان برادر بزرگتر نقش مهمی ایفا می کرد. البته چند سالی بود که محمود زن و بچه ها را برداشته و به یکی از شهرهای مرزی شرقی کوچ کرده بود و در آنجا مغازه و دم و دستگاهی راه انداخته بود و در دو اتاقش را قفل زده و فقط تابستونا بر می گشت.
همه تپش قلب و گرمای فری هم به همین خاطر بود. نزدیک شدن تابستون خبر از اومدن عمو محمود و بچه هایش می داد و برای فری که عزیز دل عمو محمود بود ، چه خبری بهتر از اومدن رضا پسر بزرگ عمو. فری وارد حیاط بزرگ خونه شد. مثل هر عصر ، عمه نصرت کف گلی حیاط را آب می پاشید تا کمی خنک شود. دختران عمه نصرت ، صدیقه و طیبه پشت دار قالی که توی زیر زمین گذاشته بودن قالی می بافتن و صدای نقش خونی اونا میومد. سلام گرمی کرد و عمه نصرت مثل همیشه قربون صدقه اش رفت. عمه جان بپوشون اون موهای بلند کمندتو. آخرش چشم می خوری بخدا. بخدا هر چی به داداش میگم نزار فری اینطوری تو کوچه و خیابون بره تو کتش نمیره. فری برای عمه زبون در آورد و گفت چند بار بگم امسال دیگه آخرین ساله و منم دیپلم می گیرم. تازه شما به این بلیز دامن زشت و کهنه و کفشای بزرگ ننه سکین میگین قیافه ؟ عمه کاسه آهنی را که برای شستن حیاط از حوض آب می کشید را پر از آب کرد و به دنبال فری دوید تا خیسش کند. و فری جیغ کشان و خنده کنان وارد اتاقشون شد.
ننه سکین پشت دستگاه شهربافی در حال کاربود. چارقد نخی سفید توریش را زیر گردن سنجاق زده و موهای صاف و طلاییش را که جابجا سفید شده بود از وسط باز کرده و بافته بود. چای تازه دم روی علائ الدین نو قل قل می کرد. بقچه دستمالهای ابریشمی که هر هفته اوستا ناصر می آورد و فری و عمه ها و دختر عمه ها در شبهای دورهمی توی حیاط کناره هاشونو گره می زدن ، روی لحافهای پهن شده بود. همه زنهای خونه کار می کردن. یا قالی می بافتن ، یا پشت دستگاه شهربافی پارچه می بافتن و وقت بیکاری ریشه های دستمالهای ابریشمی را گره می زدن. مردها هم همگی تو کارخونه پارچه بافی کارگر بودن. تو خونه های کویر پول در اوردن ربطی به جنسیت و سن و سال نداره و همه اعضای خونه برای در آوردن یه لقمه نون تلاش می کنن. ناهارهاشون از هم جدا نبود و زنها در نبود مردها دور هم آب دوغ خیاری ، کله جوشی چیزی می خوردن ولی شبها شام را تو اتاق خودشون و کنار شوهراشون بودن. بعد از شام هم به صرف چای یا هندونه تو حیاط بزرگ و زیر درخت بزرگ انجیر و یا زمستونا تو اتاق قاسم و سکینه جمع می شدن و دستمال گره می زدن. سال 1350 بود. این طبقه کارگر هیچ تفاوتی با همسایه های دیگه نداشتن. حتی شاید این چند خانواده کمی خوشبخت تر هم بودن. چون پدرشون براشون این خونه بزرگو به ارث گذاشته بود و فقط غم نون داشتن. دیگه غصه سرپناه نداشتن.
گاهی که عمه نصرت یا عمه خانم سلطان و یا عمه هشمت با شوهراشون دعواشون می شد علاوه بر اینکه کتک می خوردن پا به فرار میذاشتن و شرمنده و سر به زیر به اتاق برادر میومدن. قاسم کمی غرغر می کرد و بعدش می رفت با شوهر خواهرش سیگاری می گیراند و کم کم آشتی شون میداد. توی اون خونه جز مهر و محبت و صفا و صمیمیت حسادت و تنگ نظری و غیبت هم بود ولی به قول قاسم این چیزا برای زنها واجبه و باید سرشون گرم باشه.
فری لباساشو عوض کرد. چای تازه ریخت و چند قند گنده توی چای انداخت. دراز کشید و در حالیکه به حرفای گزارش روز ننه سکین مثلا گوش میداد دستش را روی گردنبند عقیق خودش می مالید. جوری گردنبند را نوازش می کرد که انگاری دستای رضا تو دستاشه و گرمی اونو حس می کنه. توی رویا خودش و رضا را می دید که توی یه خونه نقلی تنها زندگی می کنن. نه تنها نه – ننه سکین و بابا قاسم را هم با خودش می بره تا از این شلوغی راحت بشن. خودش درس می خونه تا دکتر بشه و اون وقت همیشه برای خودش کفش ورنی سایز پای خودشو بخره. برای ننه سکین هم می خره . . .
ادامه دارد
زن کویر نوشت : دارم زندگی چند زن را به تصویر می کشم. یعنی سعی می کنم. نهایت تلاشم اینه که واقعیت را بنویسم و فقط به حرفها بسنده نکنم. لطفا حتما نظرات انتقادی خودتونو بدین. همراهم باشین. کم کم متوجه میشین.
برچسبها: زنان کویر

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: زنان,کویر,
نویسنده:
بازدید: 179
تاريخ: دوشنبه
23 مرداد
1396 ساعت: 6:09