از حال بد به حال خوب!

خرید بک لینک
تمام این دو روز تعطیلی را شستم و جارو کردم و پختم. انگاری که دور مونده بودم از وظایفم و باید به نحو احسن انجامشون میدادم. چند روز تنهایی و تفکر منو به نتایج جالبی رسوند. می دونستم که حال بد من ربطی به عوامل بیرونی نداره و هر چی هست تو درون خودمه. نقاط ضعفمو به خوبی می شناسم و ذهن فعال و بازیگرم را کاملا آشنا هستم. جاهایی که گولم میزنه و سعی می کنه وانمود کنه منشا مشکلاتم چیز دیگه ایست. بیشترین تجربه کابوس را در تمام این چند شب داشتم. یک کابوس ترسناک و تموم نشدنی و من دائما در حال فرار بودم. عده ای به دنبالم می دویدن و من با نهایت سرعت و نفس نفس زنان می دویدم. داشتم از زندانی فرار می کردم و هر بار تو خوابم نشونه هایی از کودکیم را می دیدم. مثلا روسری که همیشه مادربزرگ مرحومم بر سر میکرد ، سر یکی از تعقیب کنندگانم بود . یک شب دیگه همون خواب را دیدم در حالیکه خونه قدیمی دائیم محل امن من شده بود. خلاصه هربار خیس عرق از خواب می پریدم و می رفتم تو بالکن سیگاری می کشیدم. و فکر می کردم. بعدتر سعید کابوسهامو تعبیر کرد به اینکه دارم از گذشته ام فرار می کنم و نمی خوام با گذشته روبرو بشم. تعبیر خوبی بود. خوشم اومد. بعدترش فهمیدم که خشمی بسیار زیاد نسبت به خودم دارم. به شدت از دست خودم عصبانی و خشمگینم و این خشم را در لایه های پنهان وجودم سرکوب کرده ام. تازه با فهمیدن این خشم متوجه بعضی کارها و رفتارهام شدم. از طرفی دلم برای زندگی معمولیم تنگ شده بود. با بچه ها گفتیم و خندیدیم و در کنار چای بعد از ظهر به سعید گفتم که یک تار مویش را با دنیا عوض نمی کنم. نمیدونم این جمله مسخره عاشقانه یک دفعه بدون مقدمه از کجا اومد ولی چشم گردوندم دیدم لبخند گنده ای صورتشو پر کرده. همچنان چرخ دنده های ذهنم به هم گیر می کنن و برام درد سر درست می کنن. ولی حالا تقریبا می دونم که چه چیزی در وجودم داره اذیتم می کنه. باید کمی خودمو نوازش کنم.

بعد از چند هفته به خونه آقا داداشم رفتیم و دم رفتن سعید گفت که نمیاد. تا بحال پیش نیومده خونه برادرم به تنهایی رفته باشم. می دونستم با درددلی که برام کرده بود دلخوری از مجید برادرم داره. میزان عشق و وابستگی منو هم نسبت به مجید می دونه و با این حال به من اعتماد کرد و دلخوریشو گفت. بهش حق نمی دادم چون عاشق برادرم هستم و نظر من بی طرفانه نبود. ولی وقتی گفت نمیام به نظرش احترام گذاشتم. شام براش گذاشتم و خودم و بچه ها رفتیم. بماند که چقدر مجید سوال کرد که پس سعید کو و چند بار من گفتم که باید باهات حرف بزنم و بچه ها با شلوغ کردناشون نذاشتن. نمی خواستم دروغی به مجید بگم مثلا سعید کار داشت و نیومد. می خواستم مجید بدونه که باید با سعید حرف بزنن و دلخوری سعید برطرف بشه ولی بازی و سرو صدای برادرزاده هام با رامبد و تب ناگهانی برادرزاده کوچکم و حال بدش باعث شد بذارم برای فرصت بعدی. و بعدش با خودم فکر کردم که چه خوب شد که حرفی نزدم. اصلا به من چه ربطی داره رابطه سعید و مجید؟ دو تا آدم مستقلند و هر وقت لازم شد با هم حرف بزنن. من هر دو را عاشقانه دوست دارم و آرزوی قلبیم اینکه مثل همیشه با هم رفیق باشن. ولی من نمی تونم با دخالتم وادارشون کنم. هر چند حدس می زنم برادرم روحش هم از دلخوری سعید باخبر نباشه. شب که برگشتیم به سعید گفتم جات خالی بود. گفت ممنون که اصرار نکردی. گفتم ولی منو هیچ وقت در مقام انتخاب بین خودت و مجید نذار. می ترسم از نتیجه اش خوشت نیاد.

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 22:16

صفحه بندی