میگه خسته شدم. کلافه ام. تپش قلب گرفتم. دستم درد می کنه. نفسم بالا نمیاد. ده تا دکتر رفتم. پیش مشاور میرم. آرامبخش می خورم. ولی فایده ای نداره . بلاتکلیفم. دو سال و نیم پیش بود که آرش اخلاق و رفتارش عوض شده بود. کمتر تو خونه بند میشد. مطب هم نبود. روزای تعطیل جیم میشد. بهونه می گرفت. منم بهش گیر میدادم. کم کم دعواهامون شروع شد. تو این 20 سالی که با هم زندگی کردیم زندگی عاشقانه رمانتیکی نداشتیم ولی زندگی معمولی داشتیم. دعوا می کردیم ولی نه به این شدت. یه روز هم اومد نشست تو چشام نگاه کرد و گفت از این زندگی خسته شده. زندگی خودشو می خواد. از من و بچه ها خسته شده و می خواد بره مستقل برای خودش زندگی کنه. آرش گفت خرجیتونو میدم. بهتون از نظر مالی میرسم . بچه ها هم پیش خودت باشن. ولی منو آزاد کن. خسته ام. آرش رفت. خونه مستقل گرفت و با دختری جوون که ادعا می کرد عاشقش شده همخونه شد. منم دو ساله که منتظر و بلاتکلیف نشستم تا ببینم برمیگرده یا نه ؟
مهرنوش همسایه طبقه دوم ماست. معلمه و هر روز صبح موقع رفتن به سر کار همدیگه را تو پارکینگ می بینیم. دخترش همسن دلارام منه و امین پسرش دوست فابریک رامبده و تقریبا همیشه خونه ماست. اوایل فکر می کردم امین خونه ما را بیشتر از خونه خودشون دوست داره. خب من و مهرنوش رفت و آمد و رابطه ای نداشتیم. من با هیچ همسایه ای رفت وامد و رابطه ندارم. فقط گاهی به خاطر پسرهامون اونم تلفنی با هم حرف می زدیم. آرش همون آقای دکتر خوشتیپ و با کلاسیه که تا دو سال پیش تو پارکینگ یا آسانسور می دیدمش. حالا دو ساله آرش عاشق شده و رفته. مهرنوش بی خبر و یهویی بعد از دو سال اومده نشسته روی اولین صندلی میز وسط هال و بدون اینکه فرصت سلام و احوالپرسی بده شروع می کنه به گفتن داستان زندگیش. منم که کلا شنونده خوبی هستم و گوش میدم.
مشاور بهم میگه صبر کن شوهرت بر می گرده. خانواده ام میگن اگه طلاق بگیری آرش دیگه بهت خرجی نمیده. الان خونه و ماشین و بچه هاتو داری ولی با طلاق همه چی را از دست میدی. امین دلتنگی می کنه برای باباش. با خواهرش همش دعوا می کنن. خودم کلافه ام. آروم نمیشم. دلم شکسته.
مهرنوش صداش می لرزه. اشکش تا دم چشماش اومده. چانه اش می لرزه. از اون خانم شیک و زیبا و آراسته ای که هر روز صبح می بینم خبری نیست. از لای دود سیگارم تصویر زنی دل شکسته و ویران را می بینم. نمیدونم حالا که حرفاش تموم شده منتظر چیه. منتظره که من راه حلی بدم ؟ مگه فضولای دور و برش دائم بهش راه حل نمیدن ؟ منتظره که من حالشو بهتر کنم ؟ تنها کاری که اصلا بلد نیستم خوب کردن حال کسیه. پس منتظر چیه؟ به بهانه اوردن چای بلند میشم. در مسیر آشپزخونه طوری که شبیه آدمهای چندش آور نصیحت کننده نباشم میگم اگه منتظر بمونی که آرش قراره چه تصمیمی بگیره ، به خودت بدهکار نمیشی؟سینی چای را که میارم میگه چی گفتی ؟ میگم هیچی.
زن کویر نوشت : در این طور مواقع واقعا نمی تونم تصمیم بگیرم چیکار کنم و به کی حق بدم. اصلا نه آرش را می شناسم و نه تا بحال بیشتر از دو دقیقه با مهرنوش حرف زده ام. ولی چیزی که تو مهرنوش دیدم نوعی انفعال و انتظار مفلوکانه ای بود که جامعه ، مشاور ، خانواده و تربیت بر سر زن میارن .

نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 153
تاريخ: سه
شنبه
20 تير
1396 ساعت: 22:16