بوی زیره و شوید خشک و نعناع خشک پیچیده تو خونه. بسته های پلاستیکی با برچسبهای اسمشون روی کانتر آشپزخونه ردیف شده اند. کیسه های خیار و چغندر و بادمجون سرخ شده و بامیه و انار دون شده و . . . روی هم تلمبار شده اند. جعبه های نبات و شیرینی یزدی و زولبیا و قند و شکر کنار هال روی هم گذاشته شده اند. در یخچال مثل در کمد یه ساعتی هست که باز مونده و بوق اعلام خطرش یکریز صدا می کنه و مامان داره با معجزه سعی می کنه این همه بسته خوراکی را توی یخچال و فریزر جا بده. قوطیهای ادویه و حبوبات با درهایی باز کف آشپزخونه ولو شده اند تا مامان یکی یکی بسته های جدید ادویه و حبوبات را باز کنه و قوطیها را پر کنه. کیسه های نون تازه تنوری روی میز ناهارخوری قرار گرفته و من منتظرم معجزه مامان به سرانجام برسه و نونها هم تو یخچال جا پیدا کنن. این منظره تکراریِ همیشگی ورود مامان و باباجان به خونه ماست. هر بار که می آیند انگاری که به قحطی میان هر چیزی که به فکرشون برسه را می خرن و بسته بندی می کنن و میارن. از هر چیزی هم دو برابر می خرن . یکی برای من یکی برای آقا داداشم. خونه ای که دیروز مثل دسته گل تمیز کردم الان شبیه بازار شام شده. صبح زود باباجانم و مامان رسیدن. آقاداداشم رفته راه اهن دنبالشون و آورده خونه ما. بیدار که میشم چهره مهربون و خسته هر دو را جلوی چشمام دارم. از خوشحالی روی پا بند نیستم. سعید توی آشپزخونه به مامان در معجزه جاسازی مواد غذایی در یخچال کمک می کنه. من و بابا چای تازه دم می خوریم و میریم تو بالکن سیگار می کشیم. باباجان میگه " با این کمر دردم واقعا سختم بود که بیام مسافرت. ولی عزیز دل بابا ، برای دیدن شماها هر سختی را تحمل می کنم. ایشالا یه روزی خودت می فهمی. " می فهمم. خوب می فهممش. روزی که تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به تهران بیام باباجان در حالیکه شانه هاش از گریه می لرزید گفت یه روزی می فهمی که چقدر فراق فرزند سخته. اون موقع نمی فهمیدم. ولی حالا که دلارامم بزرگ شده و گاهی چند روزی به مسافرت میره ، بارها حرف باباجانم را به یاد میارم و می فهمم چه قدر براش سخت بوده.
از وسط بسته های خوراکی و کارتن های میوه راهمو به سمت کمد باز می کنم و حاضر میشم. چقدر دلم می خواست امروز مرخصی داشتم . یکی دو روز دیگه هم خواهر هام میان و بساط دورهمی خانوادگیمون پهن میشه. اون وقت تا آخر هفته هی همگی میریم خونه آقا داداشم و هی همگی بر می گردیم خونه ما. یه خاله بازی حسابی. سر سفره شلوغ می کنیم و میگیم و می خندیم. خواهرام مسخره بازی در میارن و ما از خنده روده بر میشیم. خواهرای دو قلوی من متخصص ساختن طنز هستن. هر اتفاق معمولی روزمره را تبدیل می کنن به یه جک خنده دار و تعریف می کنن. بچه های من و آقا داداش بازی می کنن و میریزن و می پاشن. مامان و باباجان با خوشحالی و عشق نگاهمون می کنن و مامان هی به من و باباجان گیر میده که چرا سیگار می کشیم. این هفته ، هفته خوش گذرونی و کنار هم بودنمونه.
لباسامو می پوشم و مامان و باباجان را با معجزه شون تنها میذارم. از وسط هال که رد میشم پام به چیزی می خوره و سرامیک هال پر از مایعی سفید و بدبو میشه. این دیگه چی بود ؟ ظرف پنیره . همه آبهای پنیرو ریختی عسل. ای بابا پنیر هم اینجا گیر نمیومد که از یزد اوردین ؟ باباجان در حالیکه دنبال دستمال می گرده میگه : یه روزی خودت می فهمی عسل بابا

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 145
تاريخ: سه
شنبه
20 تير
1396 ساعت: 22:16