راستش به شدت وقتم پره. یعنی نفس نمی تونم بکشم بس که کار دارم. تا عصر که سر کارم بعدش با عجله میرم خونه و تمام مدتی که تو ترافیک صدر گیر می کنم حرص می خورم و سیگار می کشم تا برسم خونه. فوری لباس عوض کرده نکرده می پرم تو آشپزخونه لاکچری خودم. خبر ندارین ؟ بذارین براتون بگم. در راستای تعمیر و بازسازی خونه کل آشپزخونه داغون شده و وسایل داخل اون در گوشه هال روی هم تلمبار گردیده است. ماشین لباسشویی را به بالکن برده و نصب کرده ای و از ماشین ظرفشویی به عنوان میز استفاده می کنیم. وسایل هال هم یه گوشه دیگه تلمبار کردیم و فقط میز ناهارخوری را گذاشتیم که روش امرار معاش :) کنیم. کتابخونه را وسط هال پشت به آشپزخونه و بناها گذاشتیم و توش یه گاز دو شعله ، ظرف ادویه ، روغن و قابلمه ها را چیدیم و شده آشپزخونه لاکچری من. با توجه به اینکه دستشویی و حموم هم داغون شده و کارگران مشغول کار هستن ، آب هم از بالکن استفاده کرده و برای اجابت مزاج از یکی از دستشویی ها که فعلا هنوز داغون نشده استفاده می کنیم. اضافه کنین تعداد حدود 6 کارگر و اوستا که از صبح هر کدوم مشغول یه کاری هستن. گروهی سیمان کارن ، گروهی لوله کش ، گروهی برقکار و گروهی گچکار و . . . و اضافه بفرمایید خاک و گچ و سیمانی که به حلق ما فرو میره . تغذیه این بندگان خدا هم با ماست و من عصر که میام مستقیم میرم تو همون آشپزخونه لاکچری که توصیفش را گفتم و برای شام و ناهار فردای بچه ها و کارگران غذا طبخ می نمایم. برای هر غذا شونصد بار باید برم تو بالکن تا از آب استفاده کنم و شونصد بار برگردم. دو تا شعله گاز بیشتر ندارم و پلو را در پلوپز طبخ می نمایم. روی وسایل را با نایلون کلفت پوشوندیم ولی مطمئنا بعد از اتمام کار یک شستشوی اساسی لازم دارن. دیروز و امروز هم کار معطل کاشی و سرامیک بود و فروشنده در حالیکه پشت تلفن می گفت براتون همین الان می فرستم ، به تخم چپش دایورت کرده بود و ما را می چزوند. کلا هماهنگ کردن این اوستاها واقعا سخته. برق کار میاد لوله کش نمیاد. لوله کش میاد سیمان کار نمیاد . . . هنوز اندر خم یک کوچه ایم و کابینت ساز کارشو اماده نکرده و تازه بعد از آشپزخونه و سرویسها و حموم ، نوبت کف هال و اتاقها و کاغذ دیواری و نقاشی و . . . میرسه. با این وجود به جز دلارام و رامبد که دائم غر میزنن و خسته شدن ، به من و سعید خوش می گذره. با کارگرها حرف می زنیم و چای می خوریم. وسط شلوغی و خاک و خل میشینیم و خاطره تعریف می کنیم و کلا حالا که فعلا وضعیت اینطوریه سخت نمیگیریم.
از اول شروع کار به سعید گفتم من که تو انتخاب کاشی و کابینت و بقیه وسایل هیچ دخالتی نمی کنم (خودمو راحت کردم) ولی حداقل یه قرارداد بنویس با این پیمانکار و توش موعد تحویل بذار و جریمه دیرکرد هم تعیین کن. دیروز پرسیدم قرارداد نوشتی ؟ گفت بعله عسل بانو هر چی شما بفرمایید انجام می شود. گفتم خب پیمانکار قبول کرده و امضا کرده ؟ گفت نه یادم رفت!!! به نظرتون من با این شوهر چیکار کنم؟
زن کویر نوشت : دوست خوب و با ذوقم آقای سناتور تد مسابقه ای در وبلاگش راه انداخته که منم چون واقعا این روزها سرم خلوته ! و وقت اضافه ! دارم توش شرکت کردم. راستش با توجه به اینکه اکثر خواننده های وبلاگش خیلی جوون هستن خواستم منم کم نیارم. لطفا برین و به من رای بدین. به یاری سبزتون نیاز دارم:)
بعدا نوشت : آدرس سناتور تد را بلاگفا قبول نمی کنه چون مال بیان هست. ولی words-gray دات blog دات ir (مثلا سر بیان و بلاگفا کلاه گذاشتم :))

نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 137
تاريخ: سه
شنبه
20 تير
1396 ساعت: 22:16