خداوندا مرا آن ده که آن به

خرید بک لینک
از این حسهای زودگذر اغوا کننده گول زننده دل خوش کُنک هیچ وقت استقبال نکرده ام. دیده اید دیگه ؟ فکر کنم توی ما زنها بیشتر هم نمود می کنه. مثلا یک دفعه از ورزش خوشت میاد بد جوری هم . میری ثبت نام می کنی باشگاه و چند جلسه ای هم با انرژی و انگیزه میری و کم کم برات خسته کننده میشه و بعدشم ولش می کنی. چیزی هم نیست که بگی حالا که ولش کردم خودم تو خونه به طور مرتب ورزش می کنم چون اون حس رفته. هزینه ای که دادی و وقتی هم که تلف کردی هیچی به هیچی. حالا من مثال ورزشو زدم شما خودت هر چیو خواستی بذار سرجاش. مثلا خیاطی ، بافتنی ، کلاس آشپزی ، موسیقی و . . .

ولی یک سری حسهایی هم دارم که یه عمره با من هستن . ربطی هم به روحیه ام ندارن . یعنی در هر مودی باشم دوسشون دارم. مثلا کتاب خوندن و کتاب خریدن. اگر چه با این حجم کتابی که من می خونم آدم با شعورتری نشدم ولی همه عمرم عاشق کتاب بودم و هستم. خیاطی و بافتنی به فصلش. تابستونا خیاطی را دوست دارم و رنگ و وارنگ لباس و مانتو می دوزم و زمستونا می بافم و می بافم . یکی رو یکی زیر. موسقی را سالهای جوونی تجربه کردم و خیلی هم با انرژی ادامه دادم و اولین کنسرت زنانه شهرم را هم برگزار کردم. ولی کم کم دیگه جزو اولیتهام نبود تا اینکه به طور کلی فراموشش کردم. (سعید میگه وقتی یک کاری را نمی کنی یا به دیدن یکی نمیری یا کلا نه میاری نگو وقت ندارم بگو توی اولویتهام نیست . یه کلام هم از مادر عروس:))

خلاصه یه عشق خاص و مفرطی هم دارم به خطاطی. شاید چون بذر این عشقو باباجانم از بچگی تو دلم کاشت اینقدر پررنگ مونده. بچه که بودم باباجانم هر شب یه صفحه سرمشق میداد و من باید با قلم نی خطاطی می کردم و ایراداتمو می گرفت و من یاد می گرفتم. این علاقه به صورت نوعی عادت هم برام ایجاد شد طوری که تا غافل میشم می بینم یه گوشه کاغذ دارم تمرین خطاطی می کنم. منصف هم باشم خطم بد نیست و راستشو بگم اتفاقا خیلی هم قشنگه. ولی از وقتی تو اینستاگرام پیج افراد خطاط و نمونه کاراشونو فالو میکنم فهمیدم تو نوشتن با خودکار ضعفهایی دارم که نیاز به آموزش داره. خلاصه مدتی بود که می خواستم در محضر یک استاد خطاطی نوشتنم با خودکار را اصلاح کنم ولی به خاطر همین ترسم از حسهای اغواگر بهش کم محلی می کردم. با خودم می گفتم اینم یه حس الکی هست که میرم دنبالش و بعد از چند جلسه ولش می کنم. بهتره که از روی سر مشق های اساتید تمرین کنم و کلاس خطاطی را بی خیال بشم. تا اینکه خیلی اتفاقی چند روز پیش نمونه خطم را فرستادم برای یکی از این اساتید خطاطی و ایشان بسیار به به و چه چه کردن و گفتن اصلاح خط من با توجه اینکه اصول را می دونم خیلی طول نمی کشه و با یکی دو جلسه حل میشه. شماره ای رد و بدل کردیم و مقرر گردید که ایشون دیروز عصر بیاد خونه ما برای تدریس و اصلاح خط بنده ! قول هم داده بودم به خودم که این یکی را جدی بگیرم و خوب ادامه بدم.

خب یه آقای جوون خوش تیپ به عنوان معلم خط وارد خونه شد. (قبلا من قیافه شو ندیده بودم چون تو پیجش فقط عکس خطاطیشو میذاشت ). سلام علیکی کردیم و نشست که شروع کنیم ، دیدم حتی یه لحظه نمی تونم کنارش بشینم. بوی عرق وحشتناکی با بوی سیر وحشتناکتری میداد که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. واقعا غیر قابل تحمل بود. حالا مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم. بهش بگم برو ؟ زشته. برم سرمو بندازم پایین و شروع کنم ؟ والله که نمی تونم. رفتم تو اتاق و شیشه عطرو خالی کردم زیر بینی و روی دستام. گفتم اینجوری با بو کردن دستم و نفس خودم شاید بتونم تحمل کنم. (سنسورهای بویایی من به طرز فجیعی کارایی و اثربخشی دارن متاسفانه). چند تا کلمه را برام نوشت و من گاز به گاز دستمو بردم جلوی بینی و نفس کشیدم. دیدم دیگه نمیشه. رفتم به بهانه چای آوردن یه نفس تازه کردم و برگشتم. دو سه تا حرف دیگه نوشت دیدم چشام نمی بینه. باورتون میشه ؟ چشمام نمیدید. یعنی تار می دید. بوی بد چنان حالمو بد کرده بود که چشام سیاهی میرفت. خدایا من با این مرد محترم چیکار کنم ؟ چه جوری بگم بره ؟

هیچی دلمو زدم به دریا و گفتم من عینکمو تو شرکت جا گذاشتم و چشام نمی بینه. لطفا بذاریم برای جلسه بعد .

زن کویر نوشت : تا بحال تو عمرم مجبور نبودم چنین بویی از انسانی را تحمل کنم .

سوال نوشت : به نظرتون حس اغواکننده و گول زننده ای بود آموزش خطاطی یا چی ؟

نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 178 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 18:27

صفحه بندی