هوایت که به سرم می زند . . .

خرید بک لینک

چهارشنبه شب ها را خیلی دوست دارم. دو روز تعطیلی آخر هفته را در پیش رو دارم ، می تونم کنار بچه ها و سعید حسابی لذت ببرم ، خونه را تمیز کنم و نمی دونی که وقتی خونه بوی تمیزکننده میده و برق می زنه من چه حال خوشی دارم ، می تونم برای خانواده آشپزی کنم ، کلی وقت دارم که لم بدم و چای تازه دم بخورم و مهمتر از همه کشف کرده ام که کانال onix عزیزم چهارشنبه شب ها فیلم های عالی میذاره. این هفته هم فیم غرور و تعصب را گذاشته بود. داستانی که بارها کتابشو خوندم و هر بار غرق عشقی باورنکردنی شدم. واقعا دم جین آستین با این کتابش گرم. و بازی درخشان کیرا نایتلی که برای این فیلم جایزه اسکار گرفته و تو فیلم آناکارنینا هم عالی بازی کرده.

من یه عادتی که دارم با هر فیلم یا کتاب عاشقانه چنان هم ذات پنداری (همزاد پنداری ؟ )میاد سراغم که نگو و نپرس. همه خاطراتم میاد جلوی چشمام و سعی می کنم هر صحنه فیلم یا کتابو با خاطرات خودم مقایسه کنم. یه جای فیلم ، وقتی لیزی سرزده به خونه دارسی میره و نمی دونه که دارسی قراره خونه باشه چنان با عشق و دلتنگی به وسایل دارسی دست می کشه و چنان با لذت به اتاق دارسی نگاه می کنه انگاری که وارد یه قصر شده (هر چند خونه دارسی دست کمی از قصر نداره ). چشام پر از اشک شد. یادم اومد اولین باری که به خونه پدری سعید رفتم روز بعد از عقدمون بود. بعد از ناهار همه رفتن یه گوشه ای که استراحت کنن. سعید به من گفت تو برو تو اتاق من (طبقه بالا) تا منم بیام. خونه اونا یه خونه قدیمی کارگری بود. پله های طبقه دوم کهنه و فرسوده بود. توی پاگرد بالاپشت بوم یه اتاق کوچیک ساخته بودن که هربار به بزرگترین بچه مجرد تعلق می گرفت. اولین پسر خانواده ازدواج کرده بود و این اتاق به سعید رسیده بود. وقتی داشتم از پله های کهنه بالا می رفتم انگاری که داشتم به عرش می رفتم. خوشحال بودم و هیجان زده. به عشقم رسیده بودم. و حالا داشتم می رفتم اتاقی که عشقم اوقاتشو تو اون می گذروند ، ببینم. هر چه به در اتاق نزدیک تر می شدم بوی عطر سعید را بیشتر می فهمیدم. عطری ارزون قیمت که برای من گرون ترین عطر دنیا بود. وارد اتاقش که شدم به وسایلش با شوق نگاه می کردم . دست می کشیدم روی وسایلش و گرمی دستشو حس می کردم. پتو و ملافه شو ناز می کردم. عشق کاری کرده بود که چشمام فقط خوبی و زیبایی می دید. یک دفعه سعید از پشت بغلم کرد. پادشاه قلبم بود.

می بینی ؟ من تصاویر روشن و شفافی از کوچکترین اتفاقات عشقم دارم که هر بار با هر داستان عاشقانه ای زنده میشن. آخر فیلم صحنه بسیار قشنگ و رمانتیکی داره. لیزی و دارسی در هوایی گرگ و میش تو فضای باز نشسته ان. لیزی میگه برای همه عمرم منو خانم دارسی صدا بزن. و دارسی در حالیکه با طمآنینه هر بار صورت لیزی را می بوسه بهش میگه خانم دارسی. یادمه وقتی عاقد خطبه عقدمونو خوند و مراسم تموم شده و همه از اتاق بیرون رفتن ، من هنوز باورم نمیشد که اولا ازدواج کردم و دوما بالاخره با سعید ازدواج کردم. همونجا بود که سعید منو بارها بوسید و با اسم فامیلش منو صدا زد. و من احساس کردم خوشبخت ترین زن دنیا خواهم بود.

بعد از تموم شدن فیلم این خاطرات و صحنه ها را به سعید یادآوری کردم. لبخند گنده ای روی صورتش بود. گفت اگه من حرفی نمی زنم دلیل بر این نیست که خاطره ای ندارم . با حرص گفتم پس چرا نمی گی ؟ خندید. از روزی که نگاهم به نگاهش گره خورد احساسی گرم و سوزنده در وجودم حس کردم. و هر بار من بودم که این احساس را بیان می کردم. ولی سعید آدمِ بیان کردن نیست. اهل ابراز احساسات نیست. ولی کارایی می کنه که می فهمم چه حسی داره. ولی کافیه ؟ خب نه.

راستش زمان ما ، ارتباط مثل حالا نبود. ما تا زمانیکه عقد کردیم با هم تنها نبودیم. حتی وقتی باباجانم فهمید چقدر دوستش دارم و اجازه داد هفته ای یک شب بیاد خونه مون تا بیشتر آشنا بشیم ، کسی ما را تنها نمیذاشت. ما همیشه در جمع بودیم . تا وقتی که عقد کردیم دست همدیگه را نگرفتیم ، همدیگه را بغل نکردیم ، همدیگه را نبوسیدیم . تلفنی صحبت کردن مکافاتی داشت . باید توی خونه تنها می شدیم و اون یکی مثلا تو موقعیت تلفن بود تا بتونیم حرف بزنیم که احتمالش خیلی کم بود. ولی تا دلت بخواد من براش نامه می نوشتم. روزی چند تا نامه برای سعید می نوشتم و هنوز سعید اون نامه ها را که توی یک زونکن گذاشته نگه میداره. اما سعید اهل جواب دادن به نامه هم نبود. همیشه از خودم تعجب می کنم که چرا با وجودیکه سعید بهم جواب نمیداد من اونقدر براش می نوشتم ؟ چه احساس عمیقی بهش داشتم که هیچی ناراحتم نمی کرد ؟ ولی هر بار که بهش یه نامه جدید می دادم چشماش برق می زد. کافی بود ؟ خب نه. مقایسه ارتباط اون زمان با ارتباطات الان کاری عبث می تونه باشه. الان جوونا تو چند ثانیه با انواع شبکه های مجازی با هم در ارتباطن. هر وقت بخوان همدیگه را می بینن. مثل زمان ما برای گرفتن دست معشوق ، رویا بافی نمی کنن. کدومش بهتره ؟ خب نمی دونم .

زن کویر نوشت : پنجشنبه صبح هم تکرار غرور و تعصب را دیدم. با دقت هم دیدم. من تا زنده ام عاشق عاشقانه هام.

عاشق نوشت : مطمئنم که عدم ابراز احساسات سعید غرور نیست. البته در طول سالها خیلی بهتر شده و خیلی بیشتر ابراز عشق می کنه ولی بهتر نیست با حجم عظیم عشقی که داریم کلمات را به کار بگیریم ؟

زن نوشت : راستش شاید بهم بخندین که زن گنده خجالت نمی کشه هنوز تو فکر عشق و عاشقیه. ولی واقعیتش اینه که اگه بعد از 22 سال زندگی مشترک هنوزم حال عاشقی داشتین گل کاشتین :)

سوال نوشت : چرا یه سریال مثل شهرزاد اونقدر آدمو درگیر می کنه که حتی گوش دادن به ترانه محسن چاوشی اشک به چشم میاره اون وقت یه سریال هم مثل عاشقانه با اون همه هنرپیشه شیک و پیک حال ادمو بهم می زنه ؟

تاسف نوشت : راستش مناظره دیشبو با دقت دیدم و وسطش شونصد تا سیگار کشیدم و حرص خوردم. راستشو بگم ؟ واقعا متاسف شدم که از بین این همه آدم متخصص و متشخص و باسواد و خوش قیافه باید بین این 6 نفر انتخاب کنیم. خب بالاخره برای پست به این مهمی توی کشور قیافه هم مهمه . ولی خب تکلیف کاملا مشخصه. بین همه اینا باید به اونی رای داد که حداقل دکتره و نمیذاره بیماری کشور بدتر بشه .


برچسبها: زن, عشق, غرور
نوشته شده توسط زن کویر در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 18:27

صفحه بندی