اندر حکایت خود غربی پنداری

خرید بک لینک
رفته بودم عینک فروشی که برای چشمهای شهلایم که به پیری زودرس(هار هار هار) دچار شده عینکی بخرم تا بتوانم علاوه بر چشم بصیرتی که دارم چشم سر را نیز رونقی بخشم. کنار عینک فروشی فروشگاه از ما بهترانی بود که تاکنون با توجه به موجودی جیبم جرات ورود به آن را پیدا نکرده بودم. دلی به دریا زده و پولدار طور وارد فروشگاه شدم. اجناسی بس عجیب و بس گران قیمت داشت و هر چه خودم را با بقیه مشتریان مقایسه کردم بیشتر تفاوتم آشکار شد که آنجا جای من آس و پاس نیست. قصد خروج از فروشگاه را داشتم که قفسه سوشی جات توجهم را جلب کرد. خب اینقدر همه سوشی خور شده اند و تعریف و تمجید این مائده آسمانی زمینی دریایی را می کنند که برای من هم جای سوال بود که چه مزه ای می تواند داشتن. دل به دریا زده و هر چه پول در کیف و جیب و کارت داشتم دادم و یک بسته از این مائده را ابتیاع نمودم. با خوشحالی به خانه آمده و کودکان را ندا در دادم که بیایید که برایتان سورپرایزی جالب دارم. همه با شادی و هیجان دور این بسته جمع شده و نفری یک دانه برداشته و در دهان گذاشتیم. چشمتان روز بد نبیند که انگاری لجن بدبویی را چشیده باشیم میان جویدن و استغفراغ کردن هروله نمودیم. آخرش هم برای اینکه بقیه خجالت نکشند اول خودم لقمه سوشی را از دهان در آورده و مسواکی بس طولانی کشیدم. بقیه هم خیالشان راحت شد و دهانشان را خالی و شستشو دادند. تا من باشم دیگر قصد خروج از دایره آبگوشت و کوکو و کتلت و لوبیا پلو ننموده وبه عبارت بهتر گه اضافی نخورم. ما را چه به این غذاهای از ما بهتران. حالا نشسته ام یک مشت قهوه خام ریخته ام در دهان تا بوی لعنتی این سوشی لعنتی تر برود و غصه می خورم که چرا پول بی زبان را دور ریخته ام. یادم آمد که هر کس گه زیادی بخورد بعدش همین حال و احوال را خواهد داشت.
نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 18:27

صفحه بندی