رابطه ها جان دارند و جاندار ها می میرند!

خرید بک لینک
هر وقت دلارامم منو صدا می کنه و میگه بیا حرف بزنیم ، می فهمم که مشکلش مشکل دل و احساسشه. مخصوصا که چند روزی هم سرحال نباشه و تو خودش باشه. این جور وقتا معمولا چند روزی صبر می کنم و میذارم خودش بیاد سراغم. چای تازه دم می کنم و با دو استکارن چای میرم کنارش میشینم.

تا میاد حرف بزنه اشکش در میاد. ماجرا اینه که دخترکم مثل همه دخترای دیگه به ازدواج فکر کرده و به رابطه دو ساله اش با شهاب و با خودش گفته این رابطه دوستی نهایتش چی می خواد بشه و اگه قراره فقط دوست دختر دو ست پسر باشیم چه آینده ای داره و خلاصه به شهاب پیشنهاد داده که به ازدواج در آینده هم فکر کنه. و شهاب بعد از یک روز فکر کردن جواب داده که من از همون اول گفتم اهل ازدواج نیستم ولی خیلی دوستت دارم و می خوام دوست باشیم.

حالا دلارامم دلش شکسته و احساس می کنه غرورش هم شکسته و به شهاب گفته پس قطع رابطه کنیم و چند روزه هم با هم حرف نزدن و کلا حال دخترکم بَده.

دلاراممو بغل می کنم ، دستی به نوازش روی موهاش می کشم . اشکای چشمای قلمبه شو پاک می کنم و می پرسم تو کِی اینقدر بزرگ شدی ؟ چرا من نفهمیدم اینقدر زود خانم شدی ؟ با خودم فکر می کنم چی باید بهش بگم. چی بگم که بهترین حرف تو این موقعیت باشه. از یه طرف با کاری که کرده کاملا موافقم و از طرفی به شهاب هم حق میدم و خب دلم هم نمی خواد دل دخترکم شکسته باشه. تو همین حال هستیم که سعید سر میرسه. داستانو براش توضیح میدم. دخترکم سرشو انداخته پایین و با انگشتاش بازی می کنه.

سعید لبخند گشادی می زنه و پیشونی دلارامو می بوسه. میگه بهت افتخار می کنم که آدم منفعل ترسویی نیستی و برای خودت تعیین تکلیف می کنی. خیلی کار خوبی کردی که خواستی تکلیف رابطه ات را مشخص کنی ولی یه چیزی را هم باید بدونی. باید بدونی که شهاب هم حق انتخاب داره و باید به شهاب هم حق بدی که آمادگیشو داشته باشه.

من میگم به نظرم از دید شهاب هم به قضیه نگاه کن. پسر جوونی که تازه درسش تموم شده و منتظر نتایج ارشده. هنوز سربازی نرفته ، کاری نداره ، درامدی نداره و ترس زیادی از آینده داره. خب چطور ازش توقع داری به ازدواج فکر کنه. نمی تونه اصلا به ازدواج فکر کنه. به نظر من اتفاقا خیلی هم صادق و راستگو بوده که راستشو گفته. می تونست به تو امیدواری بده و یه مدت کنارت باشه و بعدش بره.

سعید ادامه میده که چرا رابطه تو صفر و یکی می کنی. میگی یا ازدواج یا اصلا نباشه. رابطه ای به این دوستانه ای و قشنگی حیف نیست از بین بره ؟ اصلا توانشو داری با شهاب به هم بزنی ؟ اولا نه تو وقت ازدواجته نه شهاب. ولی می تونین دوستی خوبتون را ادامه بدین. نگران غرورت هم نباش عزیزم چون به نظر من تو اونقدر غرور داشتی که خواستی برای آینده خودت تکلیفتو مشخص کنی . به نظر من این ناشی از قدرت و توانمندی توئه.

دلارام آروم تر شده. با خجالت میگه منم نمی خوام الان ازدواج کنم. ولی رابطه ای که آینده ازدواج نداشته باشه قابل سرمایه گذاریه؟ یعنی از کجا معلوم فردا ولم نکنه و بره.

بهش میگم حتی اگه یه روزی با یه نفر ازدواج کنی هم نمی تونی صد در صد مطمئن باشی که همسرت همیشه مال تو می مونه. ازدواج فقط یه قرارداد اجتماعیه . اگه اینطوری فکر کنی همیشه باید تو ترس از دست دادن باشی. اون وقت اعتماد به نفستو از دست میدی و میشی مثل این زنهای همیشه ترسان پر حساسیت.

یه چای دیگه می ریزم و خوشحالم که سعید خونه بود و کمکم کرد. دخترکمو هر دو تا مون بغل می کنیم و می بوسیمو بهش اطمینان میدیم که چیزی را از دست نداده.

زن کویر نوشت : شاید این طرز تفکر ما مورد قبول خیلی ها نباشه ولی تو زندگی ما این حد صداقت و رو راستی کمک زیادی به ما کرده

مادر نوشت : رامبدم سه روزه که بعد از امتحاناتش رفته یزد پیش باباجانم و مامانم. و خونه ما حسابی خالی شده. روزی هزار بار دلم براش تنگ میشه و هر بار به یاد حرف باباجانم میفتم که میگفت بذار بچه هات بزرگ بشن و از پیشت برن اون وقت می فهمی چه بلایی سر من آوردی.

رابطه نوشت : فردای صحبت ما با دلارامم ، عصر ، دخترکم حاضر میشه و شهاب میاد دنبالش که برن بیرون. وقتی بر میگرده مثل همیشه یه دسته گل رز دستشه و لبخندی که سرشار از رضایته و نشانی از غرور شکسته شده نیست

عنوان نوشت : عنوان بخشی از شعر مهدیه لطیفی است

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 18:27

صفحه بندی