ضرب المثل "قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید " گاهی چنان پررنگ معنا داره میشه که آدم فکر می کنه مختص همون حال گفته شده. بیشترین معنا را هم وقتی پیدا می کنه که آدم سلامتی یا بخشی از سلامتیش را از دست میده. توضیح واضحات نمیدم که حداقل یک بار برای هر کسی پیش اومده که حتی با یه سرماخوردگی ساده به یاد این ضرب المثل افتاده و قدر دوران سلامتیشو دونسته. اما می خوام از یه بخش دیگه از وجودمون حرف بزنم. از بخش روان و روح و احساسمون. انواع احساساتی که داریم مثل غم ، شادی ، دلتنگی ، تشنگی ، گشنگی ، خشم ، شهوت و . . . واقعا لازم هستن. وقتی یکی یا چند تا از این حسها را از دست میدیم تازه متوجه میشیم که یک حس نبودن . بلکه ترکیبی از همه حسها هستن.
اینقدر مقدمه چیدم که از چی بگم ؟ می خوام از حس تمنا و خواستن حرف بزنم. تمنا و خواستنی که مربوط به یه انسان دیگه میشه و نتیجه فیزیکیش میشه همون عشقبازی و هم خوابگی. بهم نخندین ولی این حس واقعا قوی ، زیبا ، برانگیزاننده ، زندگی بخش ، لذتبخش و لازم و ضروریه. اینها را منی میگم که سالهاست این حس را به طور تدریجی از دست داده ام. زندگی هر چقدر هم بر وفق مراد باشه (که گاهی نیست ) و خیلی همه چی آروم باشه (که گاهی نیست) ، باز هم ادم با پکیج احساساتش آدمه و در نبود حتی یکی از اونا کمبود عجیبی حس می کنه. نمی خوام تاریخچه تعطیل شدن حسمو بگم که چند بار هم فکر کنم تو این وبلاگم توضیح داده ام. ولی حدودا 4 ساله که من به طور تدریجی و الان به طور کامل این حسمو از دست داده ام. اولش فکر کردم خب شاید چهل سالگیه و بحران میانسالی و تغییرات هورمونی و به خودم دلخوشی میدادم که خوب میشم. ولی راستشو بگم تموم شد و دیگه بر نگشت. و راستشو بگم که اتفاق وحشتناک و ناخوشایندیه. یک دفعه می بینی همه حسهای خواستن و تمنا و عشق ورزی و جوانیت بر باد رفت. مطمئنا تا در این موقعیت قرار نگیرین نمی فهمین چی میگم. ولی میخوام بگم این حسها به شدت به سایر احساسات آدم وصل هستن. یعنی نبودن این حس ها باعث میشه بقیه احساسات هم کمرنگ و یا بی رنگ بشن. اینو خیلی زود فهمیدم. وقتی دیدم همه هیجانات و اسباب برانگیزاننده وجودیم کمرنگ شده ان. اولش نمی دونستم ربطی به حس تمنا داره ولی بعدش کم کم متوجه شدم چقدر اینها به هم وابسته ان. اینکه توی این 4 سال چه فشارهای روحی و روانی و حتی جسمی را تحمل کردم بماند . ولی اینکه یک دفعه متوجه میشی از احساس خالی شده ای خیلی وحشتناکه. اگه یک سر سوزن نگرانیهای سایر زنان را هم در مورد شوهرم و احساس مالکیت اونا را داشتم که باید تا حالا هفت کفن هم پوسانده بودم. ولی با اینکه نگران او نبودم ولی یک نگرانی شدید و ناراحت کننده اومد سراغم. که تموم شد ؟ که به همین زودی من خالی شدم ؟ یه حفره خالی و یه خلا بزرگ اومد نشست توی وجودم. الان که دارم می نویسم دیگه باور کرده ام که تموم شده. به خودم قبولانده ام که تموم شده و باید باهاش کنار بیام. ولی چرا این پست را نوشتم ؟ این پست را برای شما نوشتم. خواستم ازتون بخوام تا وقتی می تونین و انرژی و احساس دارین از تک تک حسهاتون حداکثر استفاده را بکنین. یک دفعه لحظه ای میرسه که می بینید ای دل غافل چه زود دیر شد.
زن کویر نوشت : لطفا راه حل برام ننویسین چون همه راهها را رفته ام. ممنون
زن نوشت : می خواستم بنویسم باید زن باشی تا بفهمی . بعدش فکر کردم نبودن و از دست رفتن یک حس به هر حال سخت و ناراحت کننده هست. چه زن باشی و چه مرد

نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 159
تاريخ: چهارشنبه
10 خرداد
1396 ساعت: 18:27