(50)

خرید بک لینک

عموحسین همیشه برای من نماد سخت کوشی و به تَبَع آن موفقیت بوده . من زاده خانواده ای فقیر و کارگرم. جد اندر جد من کارگر بوده اند و با لقمه ای نون و زحمت زندگی را گذرونده ان. بزارین خیلی دور نَرَم و از جدم شروع کنم. پدر بزرگ های من با هم برادر بودن. دو برادر از خانواده ای پر جمعیت و شعر باف(پارچه باف). یک برادر که پدر پدرم بوده در جوونی تصمیم به مهاجرت می گیره و به همراه زن و بچه ها به شهر مرزی سراوان در استان سیستان و بلوچستان میره و مغازه پارچه فروشی باز می کنه . برادر دیگه که پدر مادرم بوده در شهر کویری خودمون می مونه و پارچه می بافته. وقتی بچه هاشون بزرگ تر میشن دل به عشقی ماندگار می بندن و چون به رسم اون روزگار عقد دختر عمو و پسر عمو در آسمانها بسته شده بوده ، بابا و مامان من با هم ازدواج می کنن. هر دو معلم بودن و در یکی از روستاهای سراوان مشغول به کار میشن. من هم اولین زاده این عشق هستم و در همون سراوان به دنیا میام و تا سن 6 سالگی در این شهر پر مهر و محبت اما محروم رشد می کنم. تا اینکه مامان دیگه تحملش تموم میشه و ما به شهر خودمون بر می گردیم. اصلا چی می خواستم بگم ؟ داشتم از عمو حسین می گفتم و از بس هر حرفی را به خودم مربوط می کنم یادم رفته بود موضوع این پست عموحسینه.

عمو حسین تنها عموی من هم در همون شهر سراوان بزرگ شد و بعد در دانشگاه زاهدان قبول و لیسانسش را از اونجا گرفت. با بازگشت مامان و بابام به شهر خودمون پدربزرگم هم با خانواده اش برگشت و عموحسین به شغل دبیری مشغول شد. دو سه سال بعد از انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها عمو حسین و مامان هر دو دوباره ادامه تحصیل دادن. مامان لیسانس تاریخ و عمو حسین فوق لیسانس جغرافیا. حالا دیگه عمو حسین ازدواج کرده و دو فرزند داشت. درس خوندن هر دو اونا با شرایطی که داشتن واقعا همت می خواست. عمو حسین با مسئولیت زن و بچه و زندگی و مامان در حالیکه تازه علاوه بر من و آقا داداشم ، دارای دو فرزند دو قلو هم شده بود. بگذریم که همه اهل فامیل کمک می کردن که دوقلوها را بزرگ کنن و مامان بتونه هم به شغل معلمی و هم به درسهاش برسه.

خلاصه عمو حسین بعد از فوق لیسانس که با رتبه یک از دانشگاه اصفهان قبول شد ، به صرافت ادامه تحصیل افتاد. این بار در دانشگاهی در انگلیس در مقطع دکترا قبول شد ولی با توجه به اینکه حالا 4 فرزند قد و نیم قد داشت ! ، نمی تونست به انگلیس بره پس دوباره خوند و این بار هم در دانشگاه صنعتی اصفهان و رشته مهندسی منابع طبیعی به تحصیل ادامه داد. یادم میاد با توجه به اینکه عموحسین به خاطر درسها و رفت و آمد به اصفهان مجبور شده بود خودشو در آموزش و پرورش نیمه وقت کنه و خرج خونه اش در نمیومد ، توی یکی از رستورانهای بزرگ شهر شبانه مشغول کارهای نظافتی و ظرفشویی شده بود. چه سختی هایی که عموحسین و خانواده اش کشیدن تا او تو نست درسش را تموم کنه. و تموم مدتی که او با این شرایط درس می خوند همه نزدیکانش که از وضعش خبر داشتن شماتتش می کردن و مثل همیشه قضاوتش می کردن. روزی که درسش تموم شد برای مراسم فارغ التحصیلی کت و شلوار نداشت و بابا براش کت و شلواری به عنوان کادو خرید. سالها از اون موقع می گذره . عمو حسین بارها و بارها به خاطر مقالات و کنفرانسهای مختلفش به کشورهای اروپایی و افریقایی و امریکا دعوت شد. به دانشگاه شهر خودمون اومد و سالها به عنوان رئیس دانشگاه تدریس کرد. حالا بچه های او بزرگ شدن و در امریکا مشغول به تحصیلات عالیه هستن.

دلیل نوشتن این پست اینه که امروز صبح اول وقت بابا یه عکس از عمو حسین گذاشته بود تو گروه تلگرامی خونوادگی در حالیکه عموحسین جلوی کاخ سفید ایستاده و لبخند مهربون همیشگی به چهره اش بود و زیر عکس نوشته بود : دست تقدیر ، از سراوان تا واشنگتن

من هم جواب دادم دست تقدیر نیست ، تدبیر و زحمت و پشتکار مردیه که از هیچ مانعی نترسید و همیشه راهی برای موفقیت پیدا کرد.

زن کویر نوشت : البته نمی دونم چه جوری باباجان جرات کرده عکسی از عمو حسین تو گروه خودمون بزاره. دشمنی و حسادت و تنگ نظری مامان به عموحسین همیشه راه ابراز احساسات باباجان به عموحسینو بسته . هنوز هم بعد از سالها من نفهمیدم این همه حسادت از کجا میاد و دلیلش چیه .

برادرزاده نوشت : کودکی من پر هست از مهربونی های عمو حسین. از خریدن قاقالی لی و خوراکی های خوشمزه تا بغلهای گرم و پر مهر او. حتی حالا هم که زن گنده ای شدم هر وقت میرم شهرم و عمو حسین را می بینم منو به آغوش می کشه و روی پاهاش میشونه و میگه همه یه طرف تو هم یه طرف.

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: (50) a digital voltmeter measures,(50) client process aborted,50 shades of grey,50 shades of grey movie,50 cent,50 shades of grey trailer,50 shades of grey pdf,50 states,50 cent net worth,50 shades of grey full movie, نویسنده: بازدید: 178 تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 20:27

صفحه بندی