بعضی حسها هستن که یک دفعه به سراغت میان. آنی هستن. اونقدر سریع میان و تو را وادار به گرفتن تصمیم می کنن که خودت هم سورپرایز میشی. همه ما بارها این حسها را تجربه کرده ایم. مثل وقتی که داری تو خیابون میری و یک دفعه یک موتوری خلاف میاد و تو یک آن احساس خطر می کنی و خودتو پرت می کنی یه طرف. ولی بعضی حسها عمیقن ، دردآور هستن ، حجیم هستن ، سنگین و وزین هستن. با حجم شدیدی از دردی روحی میان ضربان قلبتو بالا می برن اجازه فکر کردن بهت نمیدن و ناخودآگاه تو را وادار به تصمیمی می کنن که قبلا حتی فکرش را هم نمی کردی تو چنین موقعیتی چنین تصمیمی بگیری.
7 سال پیش یک نقطه عطف در زندگی شغلی من اتفاق افتاد. میگم نقطه عطف چون هفت ساله که من هنوز درگیر پی آمدهای اون شغل هستم. به مدت 2 سال مدیر عامل و عضو هیئت مدیره شرکتی بودم که متعلق به یکی از ارگانهای دولتی قدرتمند بود. من تنها زنی بودم که از بین 120 شرکت اون ارگان زن بودم. چه ها کشیدم تا اون شغل را بگیرم و بعدا چه ها کشیدم که هر تصمیم من مورد انتقاد قرارنگیره ، خدا داند و بس. بذارین بگم من با پوست و استخونم تفاوت زن بودن و جنس دوم بودن را در محیطهای شغلی حس کرده ام. بگذریم. دو سال در اون شغل بودم و بعد از اون با عوض شدن هیئت مدیره من هم استعفا دادم و به شرکت دیگه ای رفتم. 5 سال از اون ماجرا گذشته و من 5 ساله که هنوز درگیر اون شرکتم. زمزمه سوء مدیریت من دقیقا یک ماه بعد از رفتنم از اون شرکت شکل گرفت. آخوندی که با هزار جور رانت به جای من مدیرعامل اون شرکت مهندسی تخصصی شده بود نشسته بود تمام قراردادهای شکل گرفته در زمان تصدی مدیریت منو شخم زده بود و با حسابرسی دقیق و البته هدفمند هزار تا ایراد پیدا کرده بود. اولش با زبون خوش و چرب و نرم از من دعوت کرد که طی جلساتی برم و از ابهام اونو در بیارم ولی من که به هر دلیلی (یا غرور خودم ، یا اطمینان به اینکه کارهام درست بوده و بیشتر به این دلیل که از آخوندها متنفرم) نرفتم و دیری نگذشت که برگه های احضاریه من به دادسرا به خونه ما سرازیر شد. 5 شکایت پشت سر هم. دو تا وکیل گرفتم و هر کدوم پرونده ها را پیگیری می کردن و من 5 سال آب خنک از گلوم پایین نرفت. اونایی که پاشون به دادسرا و دادگاه برای تخلفات تجاری و اقتصادی باز نشده خدا را شکر کنن ولی برخورد قاضی ها با زنی که متهم به عدم رعایت قوانین تجارت شده براتون قابل تصور نخواهد بود. توهین ، تهمت ، افترا و تحقیر کمترین برخوردهاییه که باهات صورت می گیره. اولین حرف قاضی با من این بود که شوهر بی غیرتت کجاست که تو داری کار می کنی و این قراردادها را بستی. بگذریم. 5 سال رفت و آمد به دادگاه و سرو کله زدن با بازپرس و قاضی و وکیل پوستم را کلفت کرده بود. در مورد 4 شکایت تبرئه شدم و صدو بیست میلیون تومن خرج وکلا کردم در حالیکه الان دیگه خودم همه لوایح و قوانین را از بر شدم و می فهمم. شنبه گذشته جلسه دادگاهم برای پرونده پنجم بود. وکیل اون شرکت حرف می زد . حرفایی می زد که چشمای گرد شده بود و از تعجب دهنم باز مونده بود. تهمتها و افتراهایی به من می زد که باورم نمی شد. عصبانی بود. من تو 4 شکایت تبرئه شده بودم و می خواست به هر روشی تو این شکایت منو محکوم کنه. قاضی با لحن زشت و توهین آمیزی با من حرف می زد . از من می خواست اون اتهاماتو قبول کنم. برای این شکایت وکیل نگرفتم و واقعیتش پولی هم برای گرفتن وکیل نداشتم. من فقط گوش می کردم. هر سوالی که قاضی می پرسید جواب می دادم ولی بلافاصله منو تهدید می کرد و می گفت دروغ میگم. فشاری که داشت به مغزم میومد بیش از حد تحملم بود. حسابدار اون شرکت که خودم ، خود من بهش وام ماشین داده بودم و از من کلی تشکر کرده بود به عنوان شاهد از من بدگویی می کرد. کارمندی که با التماس یکی از دوستاش استخدامش کرده بودم شاهد دوم بود. خون توی صورتم جمع شده بود. سرم داشت می ترکید. نگاهم از وکیل به قاضی و از شاهدان به بازپرس می چرخید. همونجا بود که تصمیم گرفتم. دیگه تحملشو نداشتم. من حاشا نمی کنم که اشتباهاتی داشتم. ولی هر مدیری قبل از اون که مدیر باشه آدمه. بله منم بی توجهی و عدم دقت داشتم. اشتباهاتی کرده بودم. ولی نه در این حدی که اینها می گفتن و نه با برنامه ریزی قبلی. من قرار نبود ریالی از قراردادهای شرکتو برای خودم بردارم . اون موقع فکر می کردم با این قراردادها به پیشرفت شرکت کمک می کنم. ضمن اینکه فقط من تصمیم گیرنده نبودم . اعضای هیئت مدیره هم بودن و اونها تصمیم می گرفتن و من به عنوان مدیر عامل اجرا می کردم. همه اینها را بارها گفتم. ولی دو عضو دیگه هیئت مدیره یکی پسر وزیر سابق و دیگری پسردایی رئیس جمهور سابق بود. اسمی از اونها برده نمی شد. وقتی هم من می گفتم قاضی می گفت به اونها هم رسیدگی می کنیم. ولی درستش این بود که همه اونها هم باشن. همه اینها را می دونستم ولی حالا من بودم در محضر دادگاه و سیل تهمت و توهین ها. همون وقت بود که تصمیممو گرفتم. سرمو گرفتم بالا و با آرامش گفتم هر چی میگین درسته . همه شکایت شما را در این پرونده می پذیرم. حالا هر کاری که باید بکنم به من بگین. حالا حکمتونو بدین. وکیل اون شرکت خنده روی صورتش پهن شد. قاضی از موضعش پایین اومد و گفت خب از اولش اعتراف می کردی. و من بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. دیگه نه تحمل دادگاه و فشار را داشتم نه تحمل توهین و تهمت ها را. می خواستم فقط تموم بشه. به هر قیمتی که شده تموم بشه. و تموم شد. به خاطر ضرر و زیان در یک قرارداد و با احتساب گذر زمان و ضریب تورم مبلغ صد میلیون تومن جریمه شدم. و در صورت عدم پرداخت ، 2 سال زندان.
از دادگاه که بیرون اومدم وقتی وارد ماشین شدم قبل از اینکه سعید بپرسه چی شد زدم زیر گریه . واقعا اون همه توهین بهم فشار آورده بود. ای کاش توهین ها فقط به خاطر قراردادها و یا اتهام من بود. همه اش بر می گشت به زن بودنم. هر جمله قاضی با اشاره به زن بودنم شروع می شد. تو باید الان تو خونه باشی و به بچه هات برسی ، شوهر بی غیرتت کجاست ، حتما به جز رابطه کاری روابط غیر شرعی هم با بقیه داشتی ، حتما از شوهرت هم تمکین نمی کنی ، تو لیاقت نداری مادر باشی و . . . گریه کردم. با صدای بلند گریه کردم. من گیرم که همه کارهای من توی اون شرکت اشتباه بوده آیا واقعا باید به خاطر زن بودنم اونقدر خوار و ذلیلم کنن ؟
زن کویر نوشت : می خواستم این پست را ننویسم. یعنی از شنبه دو دل بودم. ولی بعدش فکر کردم منی که همه روزمره هامو بدون هیچ سانسوری می نویسم باید این را هم بنویسم. حالا منم و نفرتی شدید از هر چه مسئول و آقا زاده و آخوند و قاضی و وکیل. کثافت و دوز و کلک و مسائل غیر انسانی بیداد می کنه. اینها حقیقتا نه به خاطر محکوم شدن خودم که چون واقعیته می نویسم.
تصمیم نوشت : می تونستم باز هم از خودم دفاع کنم و بذارم 5 سال دیگه هم بگذره و من درگیر این پرونده باشم. ولی دیگه بریده بودم. واقعا بریدم
مشکل نوشت : اگه تا هفته پیش تنها نگرانیمون بیکاری سعید بود ، حالا باید طی یکماه صدمیلیون تهیه کنیم. در به در به دنبال وام و از این بانک به اون بانک. ولی مشکل وقتی پیش میاد آدم بلافاصله خودشو برای مواجهه با اون آماده می کنه.
واقعیت نوشت : واقعیتش اینه که توی این پنج سال و طی بازجویی های مختلف همیشه اگر چه مدرکی دال بر اتهام من نبود ولی یک شک بزرگ افتاده بود تو دل من . با خودم می گفتم نکنه واقعا حتی یه اشتباه من باعث انجام کار نادرستی شده باشه و به شرکت ضرر و زیان برسونه. توی این دادگاه با خودم گفتم بذار تمومش کنم. بذار حتی اگه کمترین اشتباهی هم کردم جبران بشه و وجدان خودم راحت باشه. بذار مثل همیشه سرم بلند باشه و بتونم تو چشم آدمها نگاه کنم. منم آدمم ممکنه اشتباه کرده باشم.
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: (51),51 shades of maggie,51 area,51,30 nixon,51 psalm,51 checkout,51 district,51 telemundo,51 speed,51 area google maps,
نویسنده:
بازدید: 165
تاريخ: دوشنبه
10 آبان
1395 ساعت: 20:27