تجسم کنید. نمیدونم میزان توانمندیتون در تجسم فضاها چقدره ولی حالا بیاین با من همراهی کنین و تجسم کنین در یک زندان زیبا و پر انرژی و آرام و پر از عشق گرفتار شده اید. اصلا می تونین چنین جایی را اسمشو زندان بذارین ؟ من تجربه ش کردم و اسمشو زندان میذارم. زندان از نظر من هر جا و مکانی می تونه باشه که آدم راه فراری ازش نداشته باشه. حالا تصور کنید در این زندان زیبا و پر آرامش و عشق و . . . شما در یک اتاقک کوچک و تاریک و کثیف و بدبو و متعفن قرار دارید. می توانید وارد زندان بزرگتر بشین و از زیبایی و آرامش آن بهره مند بشین ولی همیشه داخل اون اتاقک سیار هستید و با اون اتاقک و در اون زندان کثیف ، وارد زندان زیبا میشین. اون اتاقک فقط روزنه کوچیکی داره که می تونین از توش فضاها و آدمای زندان بزرگ را ببینین. دائما سنگینی این اتاقک روی بدن و دوشتون قرار داره. اتاقک پر از حشرات موذی و چندش آور هست و راه فراری ازش بلد نیستین. نه که راه رهایی نداشته باشه ، شما بلد نیستین. اون فضای قشنگ و پرعشق چرا زندانه ؟ چون شما در محدوده مکانی و زمانی و مسئولیتهایی که به طور روزمره نسبت به اون دارین گرفتارین. پس اونم زندانه .
زندگی من ، اون زندان زیبا و پر عشقه. ولی ازش گریزی نیست. میون ساعات شبانه روز گیر افتاده ام. وسط مسئولیتها و وظایفم مثل حشره ای که زیر پا کم کم له بشه ، در حال له شدنم. خانواده ای عاشقِ هم و پر مهر دارم. خانواده سعید ، اگر چه با عقایدی متفاوت هستیم ولی در مُنتهای مهر و دوستی و احترام با هم رفتار می کنیم و واقعا برام عزیزن. بچه هایی سالم و با استعداد دارم. شوهری دارم که چند روز پیش به طور ناخودآگاه در یک مکالمه (بدون اینکه لزومی داشته باشه ) در موردش گفتم :سعید مثل جریان خون تو بدن منه.
و واقعا چنان در من رسوخ کرده که نفسم به نفسش بنده. کاری دارم که خیلی دوستش دارم. بدن تقریبا سالمی دارم (اگر سیگارهام اجازه بدن سالم بمونم ) . ولی همه این لذتها با بار سنگین مسئولیت و وظایفم برام زندان ساخته. زندانی زیبا.
اون اتاقک متعفن چندش آور چیه ؟ خودم هستم. کله مشکل دارم هست. ذهن دیوانه ام هست. من میون چراها و چگونه ها گیر کرده ام. غم تمام وجودمو فرا گرفته. افسرده نیستم. چون اگه افسردگی داشتم حتما نمی تونستم خیلی از کارهامو بکنم. ولی از صبح زود مثل همیشه بیدار میشم ، لاشه تنمو به زور دوش ، بیدار می کنم و مثل اسب تا شب تمام روال زندگیمو انجام میدم. سرکار نقاب یه مدیر جدی را می زنم. برای دکه ای سیگار فروش نقاب "همون خانم خوش اخلاقه " را می زنم ، تو خونه نقاب مامان مهربون و خوش خنده و شلوغو می زنم ، تو گروه خانوادگیمون هر روز نقاب یه دختر و خواهر خوشبخت و خوشحالو می زنم و سلام و احوالپرسیهای گرم می کنم و .... پس افسرده نیستم. حتی بعد از سالها بالاخره به خاطر هل دادنهای سعید و گردن دردم ، راضی شدم و هفته ای دو روز حوله به دست میرم پایین استخر. پس افسرده نیستم.
بعدش وبلاگ کامشین را خوندم و دیدم کامشین مثل همیشه تعریف مشخصی بهم داد.
"غمگین بودن باید یک جور واکنش فیزیولوژیک بدن به شرایطی باشه که ذهن توانایی مدیریت کردن شون را نداره." (آدرس کامشین هست :kamshin دات بلاگ دات آی آر -پست از انتهای, غم )
من غمگینم. من تو اتاقک متعفن مغزم گیر کردم. من توان مدیریت دغدغه هام و شرایطمو ندارم.
چند سالیه که من و سعید متوجه شدیم خودمونو نمی شناسیم. ما هر کدوم تو خونواده هایی بزرگ شدیم که به جز آداب و سنن عرف و مذهبی ، که بین همه یزدیا مشترکه ، اصول و قواعدی هم داشتن که خواه ناخواه ما با اون اصول ، چارچوبهای ذهنیمون شکل گرفته. این چارچوبها به ما گفته نشده (مثل همه خانواده ها ) ، بلکه رفتار شده و ما هم تو ذهنمون نهادینه شده.
تفاوت من با سعید تو این بود که من همیشه از بچگی یه چرای بزرگ تو ذهنم برای هر بایدی بود. یعنی به محض اینکه به من می گفتن "باید" فلان طور باشی یا "باید" فلان کارو بکنی ، انجام می دادم ولی تو ذهنم اون چرا نقش می بست. ولی بچه های دهه 40 و 50 بیشتر ما رو می فهمن . اون زمان پدر و مادر یه جور بت بودن برای بچه ها. حرفشون وحی منزل بود و سکوت در برابرشون نشونه ادب. من از کلاس دوم دبستان به صورت دزدکی معتاد کتاب داستان و بعدها رمان و کتابهای تاریخی و روانشناسی شدم. خوندن کتاب غیر درسی به جز قرآن و مفاتیح و مولانا و سعدی از طرف مامان بر من حروم بود. یادمه باباجونم (بابای مامان) هر شب که بهشون سر می زدیم حافظ را با صدای محشرش به طور آواز می خوند و من چنان جذب حافظ شده بودم که گاهی به سمت کتاب حافظ باباجون کشیده می شدم ولی از نظر مامان ، حافظ چون اشعار عاشقانه داشت ، نباید می خوندم. خلاصه می خوام بگم نه اینترنتی بود و نه دنیای ارتباطات. این بود که ما بودیم و کتابهای دزدکی. حالا چجوری کتاب پیدا می کردیم و چجوری می خوندیم ، داستانش مفصله و بارها تعریف کردم.
مامان طفلکی من هم تقصیری نداشت. قبل از انقلاب معلم بود و عضو سپاهی دانش و بی حجاب و چیتان فیتان. ولی بعد از انقلاب و انقلاب فرهنگی ، اونقدر کلاسهای مذهبی و اخلاق اسلامی و ... برای معلمها گذاشته بودن که کلا مامان را تغییر داده بود. بابا جانم ولی – هرگز تحت تاثیر جو انقلابی قرار نگرفت و تا یادم میاد همیشه یه جور بود. همیشه ملایم و انعطاف پذیر و بدون سخت گیری. اما یه چیز جزو اصول مامان و باباجانِ معلم من بود و اون هم نمره 20. حتی 19.75 هم براشون قابل قبول نبود. و من هم بچه اول و همه آرزوهای اونا
در مورد سعید فرق می کرد. سعید اولا فرزند دوم بوده ، دوما تو یه خونواده پر جمعیت تر بزرگ شده و سوما اصول اساسی اون خونواده مسجد و نماز و روزه و احکام اسلامی بوده. اتفاقا یه شب که داشتیم با عزیز و سعید از خاطرات می گفتیم، سعید تعریف می کرد که روانشاد پدرش همه ش بهش می گفته مسجد برو که انسان بشی. و البته سعید چند باری رفته و دیده جواب سوالاتش را اونجا پیدا نکرده.
بگذریم. بازم مقدمه ام طولانی شد. می خوام بگم ما چند ساله که فهمیدیم خودمونو نمی شناسیم. نمیدونیم دقیقا از زندگی چی میخوایم. انسان بودن نیاز به چه اصولی داره و چطوری می تونیم هدف اصلی زندگی و رسیدن بهش را بفهمیم . شروع کردیم به مطالعه و گفتگو و کمک گرفتن از این و اون. من 45 ساله و سعید 52 ساله تازه فهمیدیم مشکل اصلی درون خود ماست . باید روی خودمون و شناخت خودمون و کم کردن نقاط ضعف و بالا بردن نقاط قوتمون کار کنیم. این مبحث باعث شده یا کتاب بخونیم ، یا کلاس بریم یا فایل صوتی گوش کنیم و خلاصه دائما از یافته هامون برای همدیگه بگیم. گفتگوهای ما خواه ناخواه روی بچه ها هم اثر میذاره و اونا هم وارد بحث میشن. فکر می کنن و سوال می پرسن.
کم کم به این نتیجه رسیدیم که این غم ، این بی حسی مغزی که دچارش شدیم ، ناشی از انتخابامونه. انتخاب ما شناخت خودمون و تعالی بوده و هر چی بیشتر خودمونو شناختیم ، فهمیدیم هیچ چی نیستیم. در این شرایط من که همیشه دلم پر می زد برای نوشتن اینجا ، الان مدتهاست با یک زندان متعفن تو کله ام و یه مغز بی حس شده و یک غم نهادینه شده ، دستم به نوشتن نمیره. وگرنه نوشتن ، حالمو خوب می کرد. ای کاش می تونستم دوباره بنویسم. ای کاش می تونستم.
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 242
تاريخ: دوشنبه
19 آذر
1397 ساعت: 21:31