داشتم ماشنو پارک می کردم که دیدمش. با همون صورت پرخنده شیرین معصوم. با اون شیطنت و یه جوهره ای که فقط تو پسر بچه های ده - دوازده ساله هست و من عاشقشم. بی خیالی و بازی.
آخرین باری که مامانش مهناز برای بردن جهیزیه ش اومده بود و با گریه بدرقه ش کردم ، خیلی نگران امین بود. البته امین از دست مامانش و رفتنش و کلا از دست زندگی عصبانی بود چون خیلی عکس العمل خشمگینی داشت. به هر حال منم مادرم و نگرانی مهنازو فهمیدم. اومدم خونه و رامبد را فرستادم دنبال امین و آرمان پسر همسایه ساختمن بغلی که بازی کنن و حواسشون پرت بشه. بعدش هم یه غلطی کردم و به مهناز- مادر امین - پیامک دادم که نگران امین نباش . دارن بازی می کنن . مثلا خواستم حالشو بهتر کنم. جواب داد تو رو خدا به امین رسیدگی نکن. نمی خوام حالا که از اون مرتیکه آرش جدا شدم کسی تو ساختمون باشه که به بچه ام رسیدگی کنه. می خوام به آرش فشار بیاد. یادتونه که ؟ نوشته بودم, تو یه پست مفصل.
خب حالا فکر کنین رسیدم تو پارکینگ و دارم پارک می کنم و امین که اصلا باید از در حیاط میرفته خونه ، عمدا اومده تو پارکینگ برای دیدن من و در آسانسور را باز نگهداشته و منتظر منه. خدایا چکنم. هی پارک کردن ماشینو معطل کردم که بچه بره. چکنم از اون مهناز می ترسم. دوباره هزار و یک حرف و حدیث درست می کنه. مادری که به جای فکر کردن به شادی و حال جگر گوشه اش بعد از طلاقش هنوز هم به فکر انتقام از شوهر قدیمیشه ، تکلیف من این وسط چیه ؟
یه کم معطل کردم. بعدش از ماشین پیاده شده. امین با اون لبخند شیرین و شیطنتش با صدای بلند سلام کرد. سلام خاله. گفتم سلام عزیزم. گفت آسانسورو براتون نگه داشتم. گفتم ممنونم . حالت خوبه ؟ گفت آره.
ولی امین اون امین نبود. سرشو بلند نکرد. از پارکینگ تا طبقه ششم ، یعنی هفت طبقه این بچه سرشو بلند نکرد. قبلا سعید هم بهم گفته بود هربار امین را می بینم سرش پایینه. نمی دونم از جدایی پدرو مادرش ناراحت بود یا بخاطر اینکه ما شاهد دعواهاشون بودیم. اصلا نمیدونم چرا.
ولی می دونین من چیکار کردم ؟ مثل گاو تو آسانسور وایسادم و فقط حالشو پرسیدم. حتی نبوسیدمش. صدبار خواستم بگم امین جان هرگز هرگز سرت را به خاطر هیچی پایین ننداز. همیشه سرت بلند باشه و مثل درخت برافراشته. ولی نگفتم. صدبار خواستم بگم امین جان تنهایی بیا خونه ما . با رامبد بازی کنین. اگه کاری داشتی به خودم بگو. ولی نگفتم. صدبار خواستم بگم احساس بدی نداشته باش. اختلاف مامان و باباها به خودشون ربط داره ولی همه شون عاشق بچه هاشون هستن. ولی نگفتم.
مثل گاو وایسادم تا آسانسور رسید به طبقه ششم. امین ازم خداحافظی کرد. منم کلیدو انداختم تو در خونه. امین برگشت و بهم نگاه کرد. محبت را با چشماش گدایی می کرد. فقط کافی بود اشاره کنم امین جان بیا خونه ما و اون با سر بیاد. غروب دلگیر پاییز بود و امین تنها. خواهرش دانشگاه قزوین بود. مامانش جدا شده و باباش معلوم نبود کی برسه. ولی من هیچ چیزی نگفتم. تو ناخوداگاهم اونقدر از برخوردهای هیستریک مهناز می ترسیدم و اونقدر نگران بودم, که بیاد شر بپا کنه که چرا با وجود سفارش من بازم به بچه ام رسیدی، که هیچ گهی نخوردم.
امین ناامیدانه رفت و منم وارد خونه خودم شدم. رامبدم به استقبالم اومد و مثل هر عصر تو بغلم خودشو جا کرد. یه دیوار بین دو زندگی فاصله داشت. دو پسر بچه همسن بودن. هر دو به مادر نیاز داشتن. غروب دلگیر پاییز بود. و من کمترین وظیفه انسانی خودمو انجام ندادم.
چند روز از این ماجرا گذشته ؟ شاید دو هفته. چرا یادم نمیره ؟
زن کویر : ای کاش قبل از بچه دار شدن از والدین تست روانپزشکی می گرفتن.
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 224
تاريخ: شنبه
10 آذر
1397 ساعت: 17:23