کشف کردن آدما برای من خیلی جالبه. ارتباط برقرار کردن با هر شکل و طبقه و سن و سال و عقیده ای ، همیشه بهم یه چیزایی یاد داده. مبحث منابع انسانی هم خودش دنیایی از ارتباط با آدمای متفاوته. از وقتی وارد شرکت جدید شدم دوماه و پنج روز می گذره. به عنوان مدیر منابع انسانی ، برای شناخت بیشتر پرسنل ، به طور برنامه ریزی شده با تک تک پرسنل مصاحبه میدانی گذاشتم. از هر دری صحبت کردیم. از فرایندهای کاریشون تا علاقمندیها و خواسته هاشون.
الان هم برای استخدام نیرو از صبح تا عصر پشت سر هم در حال مصاحبه ام. شخصیت ادمها را با نهایت توانم سعی می کنم قضاوت نکنم ولی عملا شغلم ایجاب می کنه به کمک تست های مختلف علمی و سوالات متفاوت ، علاوه بر مباحث فنی و تکنیکال ، شخصیتها را هم ارزیابی کنم که مطمئن بشم اصلا با فرهنگ سازمانی ما سازگار هست و یا مشکلات ریشه ای نداشته باشن.
نمونه های جالبی را می بینم. یکی از سوالای مهمی که ازشون می پرسم اینه که هیچ وقت تا حالا فکر کردی روح و روانت هم مثل بدنت نیاز به دکتر و مشاور داره ؟ یا هرگز حس کردی باید کمی در مورد خودشناسی مطالعه کنی و نقاط ضعف خودتو کم تر کنی ؟
می دونین جوابها چیه ؟ اکثرا (حدود 80% ) پاسخشون منفیه. و سن همگی این افراد بین 25 تا 35 سال بوده. اصلا مراجعه به روانپزشک یا کمک گرفتن از مشاور یا مطالعه کتب روانشناسی براشون نامفهوم بود. به نظرتون نباید برای این جامعه متاسف بود ؟
از طرفی یک هفته ای هست که عزیز (مادر سعید ) از یزد اومده و منزل ماست. عصرها که میرم خونه می شینیم به گپ زدن. از هر دری سخنی. زنی 73 ساله و بی سواد (سواد مکتبی) . من و سعید داریم همزمان فایل صوتی دوره اصول آداب مذاکرات و روابط تجاری دکتر شعبانعلی را گوش میدیم. قبلا هم وبسایت ایشون را معرفی کرده بودم. سعید جمعه ها داره کلاس طرح واره های ذهنی میره و شبها طبق معمول با هم می شینیم در مورد این مباحث و برداشتهامون صحبت می کنیم. دلارام و رامبد هم که به این مباحث علاقمندن سراپا گوش میشن و مثالهایی می زنن. اون وقت عزیز می شینه کنار ما ، با حوصله گوش میده و سوال می پرسه. هر جا را متوجه نشه دوباره توضیح میدیم. دیشب میگه بذارین صداهاتونو با موبایلم ضبط کنم تا بتونم بیشتر یاد بگیرم .
همراه ما سریال new girl می بینه و با اینکه نمی تونه زیرنویس فیلم را همزمان بخونه ، ولی محتوای سریال را متوجه میشه و می خنده. اذان که میگن میدوه به سمت جانمازش و قرآنش. هرگز ندیدم وارد اتاق ما یا دلارام بشه. اتاق رامبد را در اختیار داره و هر چی بهش میگم عزیز اینجا خونه خودتونه هر جا دوست دارین برین. بازم حریم خصوصی افراد را رعایت می کنه. حتی در یخچالو باز نمی کنه. دو سه روزه که برای کمک به من ناهار درست می کنه. میگه صبح مواد (گوشت و لوبیا و برنج و ... ) را بذارین روی اپن آشپزخونه . من ناهار می پزم. یه چیزایی براش جزو اصوله. نه اینکه خونه ما که خونه پسرشه اینجور باشه ، خونه همه بچه هاش اینطوریه. من از این زن خیلی چیزا یاد می گیرم. هرگز نمی پرسه کجا بودین ؟ کجا میرین ؟ چرا ...؟ گله کردن تو مرامش نیست. غیبت ؟ هرگز. دروغ ؟ عمرا
جمعه -داداش و زن داداشم و برادرزاده هام اومدن دیدن عزیز و ناهار پیش ما بودن. من زرشک پلو با مرغ پختم. مرجان زن داداشم هم آش رشته پخته بود. بعد از ظهر من و مرجان و جانان و دلارام رفتیم پایین استخر و بعدش که شیفت مردونه شد ، مجید و سعید و رامبد و رامان رفتن. شب هم سارا دوستم و بچه هاش اومدن و دورهم آش رشته و بقیه ناهار ظهر را خوردیم. من و مرجان و سارا حجاب نداریم. عزیز با روسری و چادر می شینه. نه اخمی می کنه . نه اختلاف عقیده مون روی مهر و محبتمون تاثیری داره.
گاهی وقتا فکر می کنم این زن یک داستان زنده, است. بزرگ کردن 9 بچه و به سرانجام رسوندنشون ، سرطان و فوت همسرش ، بیماری ام اس شدید پسر کوچیکش ، برخورد و ارتباط با 9 نفر غریبه (عروس و دومادها ) که هر کدوم مال یه خانواده و فرهنگ دیگه ای هستن به طوری که هرگز بین بچه ها اختلافی نیفته و همیشه حرمتها حفظ بشه و جمعشون جمع باشه ....این نوع زندگی ، هنره . مهارت و استادی و مدیریت می خواد که شاید تو هیچ کتابی ننوشتن و با سواد بدست نیاد. ولی همین معلم زندگی ، باز هم تشنه آموختنه . تشنه یادگیریه. از رامبد درمورد کامپیوتر می پرسه. از دلارام راجع به معماری می پرسه. خاطراتش را با شیرینی تعریف می کنه. این زن مال نسل قدیمیه که دیگه تکرار نمیشه.
اون وقت من از بچه های دهه شصت و هفتاد می پرسم آیا نیاز به خودسازی و پیشرفت توی خودت می بینی ؟ با اطمینان میگه خیر. می پرسم نقاط قوتت را بگو . دوازده تا نقطه قوت ردیف می کنه بی فکر. می پرسم نقاط ضعف هم داری ؟ بگو. کمی فکر می کنه ... با اطمینان میگه من نقطه ضعفی ندارم.
به نظرتون نباید نگران جامعه بود ؟
زن کویر نوشت : مثل سگ دلم برای اینجا و نوشتن تنگ شده. مثل سگ سر کار شلوغم. بعدش هم که می رسم خونه میرم تو آشپزخونه و مشغول عشقام. شبها هم برای منظم شدن خوابم و نجات از بی خوابیهای همه عمرم ، راس ساعت 11 یه آرامبخش می خورم و بیهوش میشم. خسته ام. خیلی خسته. حال روحی خوشی ندارم و مثل خر تو حال خودم گیر کردم. زندگی را سخت گرفته ام و حواسم نیست که مرگ چقدر به آدم نزدیکه. هر روز یه مشکلی پیش میاد و فعلا سعید دوباره پروژه اش تموم شده و بیکاره. خلاصه زندگی یعنی همین . بالا و پایین رفتنها و اشکها و لبخندها . ولی این روزها نه به خاطر سعید ، کلا من مجموعه ای از اشکها هستم. که خودم هم دلیلشو نمی دونم.
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 201
تاريخ: شنبه
10 آذر
1397 ساعت: 17:23