رویاهایم کو ؟

خرید بک لینک
محمودی که اومد تو واحد و شروع کرد با همه دست دادن و خداحافظی کردن ، یه بغض گنده اومد نشست وسط گلوم. طوری که وقتی می خواستم براش آرزوی موفقیت و از این تعارفات بکنم ، به زور جلوی اشکامو نگهداشتم. خوبیت نداره. همینم مونده برای رفتن محمودی گریه کنم. همکارام لابد فکر می کردن یک دل نه صد دل عاشقشم. ولی به محض اینکه محمودی خداحافظیاشو کرد و حلالیت طلبید و رفت ، نشستم پشت میزمو و خودمو پشت مونیتورم قایم کردم و گریه کردم. به حال خودم گریه کردم.

با خودم فکر می کردم محمودی همسن و سال منه ، اینجا مدیر پروژه شده و زن و بچه و زندگی داره. ولی چیزی که باعث شده همه زندگیشو اینجا ول کنه و راه بیفته بره کانادا اون ور دنیا و دوباره یه چیزایی را از نو شروع کنه ، امید و آرزو و رویاپردازیه. امید های من ، آرزوهای من و رویاهای من کجا رفتن ؟ چرا من احساس یک زن جامونده همه چیز از دست داده باری به هر جهتِ ناامیدِ بی رویا را دارم ؟ رویاهای من کجاست ؟ من که شبها قبل از خواب ساعتها رویاپردازی می کردم و با انرژی و امید به همون رویاها ، صبحی موفق و شاد را شروع می کردم ، چه به روزم اومده ؟

نیم ساعتی نشستم. بعدش احساس کردم چه موجود ناتوان بی هدفی هستم که روزی هشت ساعت میام و وقت و عمر و زندگیمو می فروشم و میشینم توی این پارتیشن و هر روز کارای تکراری می کنم. بی امید ، بی رویا. . . کامپیوترمو خاموش کردم . با عجله کیفمو برداشتم و از شرکت زدم بیرون. ماشینو که روشن کردم دیدم حوصله به خونه رفتن را هم ندارم. اصلا با اون حالم می رفتم خونه و جواب نگاههای پرسشگر بقیه را چی می دادم ؟ که فهمیدم رویاهام گم شدن ؟! ساعت تازه 2 بعد از ظهر بود. زنی گمشده در خود و گیج در اتوبان . دوست داشتم جلوی تک تک ماشینا را بگیرم و از راننده هاشون بپرسم رویاهای منو ندیدین ؟

یه جای خلوت و تنها را نیاز داشتم. ولی نمی دونستم کجا برم ؟ واقعا پریشون و گمشده بودم. انگاری تازه یه چیز مهمی را در وجود خودم کشف کرده بودم. بی رویایی ، تلخ ترین اتفاقیه که می تونه برای یه آدم بیفته. چشامو بستم و اشکامو پاک کردم و فکر کردم الان کدوم گوری برم ؟ در همون حال حس کردم خیلی خوبه اگه برم کافه . با خودم گفتم قهوه و سیگار حالمو بهتر می کنه. از کتابفروشی کنار کافه یه کتاب هم می خرم و می شینم با خودم خلوت می کنم.

توی کتابفروشی مثل همیشه خودمو به خانم فروشنده کتابخون نازنین که همیشه بهترین کتابها را به من معرفی می کنه ، سپردم. سه تا کتاب خریدم . چشمم به دفترچه ای با جلد چرمی قرمز افتاد. با خودم گفتم می تونم توی این دفترچه اونقدر به خودم فحش بدم و بد و بیراه بنویسم تا یادم بیاد کی و کجا رویاهامو گم کردم. اونم خریدم. و وارد کافه شده و سرجای همیشگیم توی کافه نشستم.

تا ساعت 8 نشستم و قهوه خوردم و یه پاکت سیگار کشیدمو به زوجهای جوون با چشمای پر ستاره و آدمایی که به کافه اومده بودن نگاه کردم و کتاب خوندم. ولی هیچی توی دفترچه ننوشتم. من از خودم فرار می کنم. این همه اعتیاد من به کتاب و فیلم به خاطر همین فراره. حواسم به داستان زندگی بقیه آدمها که باشه ، حواسم از خودم پرت میشه و کمتر خودمو سرزنش می کنم. کتاب و فیلم بهونه ای برای فرار از خوده.

تنهایی را به طرز عجیبی حس می کردم. مرد مسن خوشتیپی روی میز کناریم تنها نشسته بود. چند بار وسوسه شدم برم و ازش اجازه بگیرم و کنارش بشینم و ازش خواهش کنم برام از رویاهاش بگه. شاید منم یادم بیاد رویاهام کجان ؟ ولی دقیقا وقتی از جام بلند شدم و بهش سلام دادم ، رفیقش بهش ملحق شد. مرد با تعجب به خاطر سلام نا به هنگامم ، پرسید : امری دارین ؟ نمی تونستم بگم دنبال رویاهامم. گفتم ببخشین اشتباه گرفتم.

بعد از چند ساعت تنهایی و غرق شدگی در کتاب و مردم و همه چیز به جز خودم ، دفترچه قرمز را باز کردم و در صفحه اولش نوشتم : "رویاهایم کو ؟ "

زن کویر نوشت : حال خوشی ندارم. مدتهاست از این حال فرار می کنم ولی هر اتفاق کوچیکی ، تلنگری میشه برای برگشتن به همین حال

آشپزنوشت : دیشب سعید شام درست کرده بود و مثل همیشه عالی هم شده بود. مرغ شکم پر با سس پرتقال. یک مرغ کوچیک را بر میداریم. هر سبزیجاتی که دوست داریم و توی خونه داریم را وسطش میذاریم. کرفس ، تره فرنگی ، گردو ، آلو ، جعفری ، فلفل دلمه ای را خرد می کنیم و وسطش میذاریم. بعدش چند تا پرتقال ترش را آب می گیریم و با دو سه تا پیاز میذاریم توی آب پرتقال بپزه. سعید همیشه با آرد و آب خمیر درست می کنه و با خمیر در قابلمه را روی قابلمه محکم می کنه. این مواد حداقل سه الی چهار ساعت و در شعله کم بایدپخته بشه. وقتی پخته شد، پیازداغ و ادویه فراوون و دو قاشق رب گوجه را تفت میدیم و توی آب پرتقال غلیظ شده مرغ می ریزیم و ده دقیقه بعد غذا حاضره. این غذا بسیار لذیذ و خوشمزه هست و میشه با سیب زمینی سرخ کرده بدون برنج یا با زرشک پلو خورد.

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1396 ساعت: 17:55

صفحه بندی