جهان بی عشق سامانی ندارد . . .

خرید بک لینک

خیلی جوون بودم که عاشق سعید شدم. واقعا عاشق بودما . یعنی شب و روزم شده بود فکر کردن به او. با اینکه کار آموز همه کارخونه ای بودم که سعید مهندسش بود  و از صبح تا عصر تو کارخونه می دیدمش ، ولی شبهامو تا صبح با فکرش می گذروندم. روزی که ازش خواستم به ازدواجمون فکر کنه و عملا ازش خواستگاری کردم ، واقعا فکر کرده بودم و آماده ازدواج و تشکیل یک زندگی جدید بودم. همون روز عصر مادرش به خونه مون تلفن زد و قرار خواستگاری را گذاشت. ولی باباجانم که اصلا علاقه ای به اینطور مراسم نداشت ازشون خواست که در جلسه اول حتما خود سعید بیاد تا باباجانم اول ببینه و حرفای مردونه بزنن. خب اون موقع رسم بود اول مادر و خواهر داماد بیان خواستگاری و اگه پسندیدن جلسات بعد ، داماد بیاد. ولی کجای ازدواج ما طبق رسم و رسوم بود ؟! دو شب بعدش سعید و مادر و خواهر بزرگش به خونه مون اومدن. اونا اصلا خبر نداشتن که من از پسرشون درخواست ازدواج کردم و فقط خوشحال بودن که پسر مشکل پسندشون بالاخره راضی به ازدواج شده و خودش دختر مورد علاقه شو پیدا کرده. از نظر اونا پسری که تا 29 سالگی ازدواج نکرده بود دیگه خیلی دیر شده بود.  اون جلسه بیشتر از نیم ساعت طول نکشید. لبخندی که روی لبهای مادر داماد و باباجانم بود نشون میداد که هر دو طرف از انتخاب بچه هاشون راضین. ولی باباجانم یک شرط گذاشت. شرطش هم این بود که قبل از هر نوع صحبت و جدی شدن موضوع ، سه ماه سعید هر هفته یک شب برای شام به خونه ما بیاد و با ما رفت و آمد کنه. بعدش اگه بازم موافق بود و ما هم راضی بودیم ، مراسم طبق عرف پیش بره. اون موقع هم من تعجب کردم و هم مادر سعید کمی ناراحت شد. چون در خانواده مذهبی اونا رفت و آمد به صورت نامحرم اصلا درست نبود. ولی شرط باباجانم سر جاش بود.

بعد از اون شب چهارشنبه هر هفته سعید میومد خونه مون . خیلی راحت و صمیمی حرف می زدیم و تلویزیون می دیدیم و شام می خوردیم. اگر هم مهمونی داشتیم ، به عنوان" یکی از دوستامون " معرفی می شد. بعدها فهمیدم همون سه ماه چه تاثیر مثبتی تو زندگی مشترکمون داشت. خود سعید ادعا می کرد برخورد پر مهر باباجان ، رابطه عاشقانه مامان و باباجان ، محبتی که بین ما بچه ها جریان داشت و مهمتر از همه اهمیتی که باباجانم به استقلال و آزادی من می داد ، از همون اول در سعید اثر کرده بود.

بعد از سه ماه ، به بزرگای فامیل هر دو طرف اطلاع دادیم و برای بله برون مراسمی برگزار شد. و نهایتا در 25 آذر سال 73 طی یک مهمونی خیلی کوچیک به عقد هم در اومدیم. مسلما به عنوان اولین فرزند خانواده و اولین نوه فامیل ، خیلی ها منتظر یک مراسم باشکوه و شلوغ بودن ولی من پاهامو کرده بودم تو یه کفش که اِلا و بِلا من مراسم نمی خوام. هر چی هم باباجانم و سعید اصرار می کردن ، من راضی نمی شدم. ولی برای مامان توضیح دادم که با این اختلاف فرهنگی شدیدی که بین ما و خانواده به شدت مذهبی سعید وجود داره ، چه عروسی میشه گرفت ؟ اونا هر نوع موسیقی را حروم می دونن ، ما می خوایم تا نصفه شب بزنیم و برقصیم . اون وقت چه نوع جشنی می تونه هر دو طرف را راضی کنه ؟ حالا که فکر می کنم می بینم چقدر با اون سن کم عاقل بودم. دلیلم اونقدر منطقی بود که مامان راضی شد و وقتی مامان راضی باشه راه راضی کردن بقیه را بلده.

خلاصه در یک شب پاییزی بین نزدیک ترین وعزیزترین افراد خانواده و فامیل به عقد هم در اومدیم. شبی که ما عقد شدیم را هرگز فراموش نمی کنم. هر دو ما بی نهایت هیجان داشتیم. با اینکه قبل از ازدواج همدیگه را دوست داشتیم ، ولی حتی دست همدیگه را نگرفته بودیم . ( نه اینکه فکر کنین من اعتقاد خاصی داشتم . خیر. سعید اون موقع هنوز خیلی مذهبی بود) . بعد از خوندن خطبه عقد سعید دستمو گرفت و من مثل یه تشنه بیابون مونده ، پریدم تو بغلش. یه آرامش غیر قابل وصفی تو وجود جفتمون اومده بود و خوشحال بودیم. هر وقت به یاد اون شب میفتم فقط همون حس چند لحظه اول را کامل به یاد میارم. بعد از رفتن عاقد ، مهمونا که چند نفری بیشتر نبودن برای شام موندن و من و سعید بدون شام خوردن رفتیم که یه کم تو خیابون دور بزنیم. اولین ماشین زندگی مشترکمون یه ژیان سفید بود. ژیانی که کلی مایه تمسخر فامیل و دوست و آشنا بود که عسل عزیز دردونه و شاگرد اول و فیلان و بیسار رفته زن یکی شده که آه در بساط نداره . اون همه خواستگار پولدارو رد کرده که چی ؟ خب من انگاری همیشه تو طالعم نوشته شده بوده که یه کم کارام خنده دار باشه. ولی اون شب تو اون ژیان به قدری شاد و خوشبخت بودم که انگار سوار یه بنزم. حتی وقتی مجید ، دوست پسر قبلیم و خواستگار پولدار قدیمیم با ماشین خارجی خوشگلش اومد و از ما سبقت گرفت و نگاه تحقیر آمیزی به من کرد ، بازم ذره ای ناراحت نشدم. فقط اونو به سعید نشون دادم و گفتم این همون مجیده که قبلا برات تعریف کرده بودم. (خب قبل از ازدواج همه چیزمو براش گفته بودم ) . اون شب سعید منو برد زمینی را که خریده بود را بهم نشون داد . بعدش هر دوتامون پیاده شدیم و رفتیم وسط زمین ایستادیم و براش کلی نقشه کشیدیم. غافل از اینکه اون زمین هیچ وقت ساخته نشد و برای خرید اولین خونه مون تو تهران به فروش رفت. اون ژیان هم همینطور. و دو روز بعد از عقدمون سعید راهی ماموریتی 8 ماهه به چابهار شد. 8 ماه دلتنگی و گریه و زاری داشتم. خیلی برام سخت بود. راه خیلی دور بود و رفت و آمد سخت و فقط تلفن های شبانه و انبوهی نامه که هر شب می نوشتم. هنوز سعید اون نامه ها را توی یه کیف سامسونت نگه میداره و گاهی وقتا چهارتاییمون میریم سر وقتشون و می خونیم و می خندیم. بعد از 8 ماه که اومد خونه ای اجاره کردیم و بی سر و صدا به خونه خودمون رفتیم. راستش معمولا آدمها این طور چیزا را در سالگرد اون روز به یاد میارن. ولی از اونجایی که من و سعید به شدت در خصوص مناسبت ها و سالگرد ها تنبل و بی تفاوتیم ، امروز یادم اومد که سه ماه از سالگرد ازدواجمون گذشته و هیچ کدوم به یاد نداشتیم:)

راستش تولدهای بچه ها و خانواده ام را سعی می کنم فراموش نکنم. تولد خودم و سعید هم در یک روزه و معمولا هر دوتامون فراموش می کنیم . البته چند سالیه که دلارام برامون کادو می گیره و یا با هماهنگی با آقا داداشم کیکی می گیرن و تولد بازی می کنیم. ولی هر سال تقریبا سالگرد ازدواجمون فراموش میشه. هر چی فکر می کنم می بینم در همه عمرم هرگز مناسبتها برام مهم نبوده. مثلا روز زن و روز مرد و سالگرد ....و در ناخودآگاهم حتی این چیزا را تا حدی لوس بازی هم می دونم. ولی از طرفی هم فکر می کنم چون سعید اهل تبریک گفتن و کادو خریدن نبوده ، شاید مکانیسم دفاعی روحی من اینطوری شده. یعنی چون می دونستم قرار نیست با کادو سورپرایز بشم به طور ناخودآگاه از این چیزا با چشم ِ بسته می گذرم. البته اوایل ازدواجمون چند باری به سعید گیر دادم که چرا فراموشکاره و ربطش می دادم به این که من براش مهم نیستم و از این غرغرها ولی بعد از یکی دو سال متوجه شدم که واقعا از عمد نیست و هم اینکه عادت نداره به این کارها و هم اینکه تو خونه خودشون هرگز از این مناسبت بازیها نبوده که ببینه و یاد بگیره. منم کم کم بی خیال شدم. چند وقت پیش هم یه کم سر به سرش گذاشتم که چرا برام هیچ وقت کادو نمی خره . اونم با خنده گفت که از بس من آدم جدی هستم اصلا باور نمی کنه که من برام سورپرایز شدن مهم باشه!! منطق را می بینین ؟! البته چند سال پیش به منشی خودش گفته بود بره برای تولدم کادو بخره. منشی هم فکر کنم از من متنفر بود چون رفته بود یه روسری آبی پیرزنی برام خریده بود و به خاطر اون کادو کلی با هم خندیدیم و ازش خواهش کردم دیگه اینقدر زحمت نکشه :)

خلاصه این شد که کلا بی خیال شدم. ولی کیه که از کادو بدش بیاد ؟ به هر حال امسال هم هر دوتامون روز ازدواجمون را فراموش کردیم و البته بازم من زودتر و با فاصله سه ماه ! یادم اومد :)

دیشب به شدت خسته و بی حال بودم و فشارم خیلی پایین بود. شام که درست کردم مثل جنازه رفتم تو تخت و بیهوش شدم. برای همین دیشب باهاش حرف نزدم. صبح با خودم فکر کردم بهش زنگ بزنم و بگم من زوتر یادم اومده و امسال هم سه ماه گذشته و هیچ کدوم به یاد سالگرد ازدواجمون نبودیم. ولی وقتی صدای گرم و مهربونش را شنیدم با خودم گفتم چه فرقی می کنه که در چه روزی با هم ازدواج کردیم. مهم اینه که سالهاست با عشقی روزافزون کنار هم هستیم و هیچ اتفاق یا فاصله و یا مشکلی نتونسته بین ما فاصله بندازه. آیا کادویی از این بهتر وجود داره که او با همه وجودش کنار منه و همه عشقش را نثار من و بچه ها می کنه ؟

زن کویر نوشت : هم خیلی طولانی شد و هم خیلی عشقولانه. خب چیه ؟ بالاخره نزدیک به تاریخ والنتاین هستیم و منم خواستم عقب نمونم:)

آشپزنوشت : دیشب با توجه به خستگیم یه غذای ساده پختم. میگو پلو. میگوها را بسته به اندازه شون به دو یا سه قسمت تقسیم می کنم. بعدش حدود 10 دقیقه سرخ می کنم تا آبش خشک بشه. نمک و فلفل و پاپریکا و پودر سیر و فلفل قرمز را اضافه می کنم و خوب که با ادویه تفت داده شد پیاز داغ را اضافه می کنم. تمبر هندی را با کمی آب داغ نرم می کنم و از صافی رد می کنم تا سس غلیظی بشه. این سس را به همراه شنبلیله خشک (یا تازه) اضافه می کنم. و زیر ماهیتابه را کم می کنم تا حسابی جا بیفته (10 دقیقه ). برنج را در آب جوش ریخته و آبکش می کنم و با این مواد دم میذارم. (مواد را لایه لایه در لابلای برنج می ریزم ). و در عرض نیم ساعت شام راحت ولی فوق العاده خوشمزه من حاضر شد.

خانمهایی که در مورد سمبوسه ازم ایراد گرفته بودن اینقدر سخت نگیرین. من که معلم آشپزی نیستم . آشپزی هم که وحی منزل نیست. من با وجود کاربیرون خونه سعی می کنم هر شب شام خوبی بپزم و خب اسمهای اشتباه هم ممکنه روی غذام بذارم. زمان پختش را هم می نویسم که خانمهایی که کارمند هستن بتونن استفاده کنن و ببینن چه مدت طول می کشه. پس سخت نگیرید بابا

شاد نوشت : این هفته سعید قول داده بیاد و چند روزی بمونه. از طرفی مامان و باباجان هم برای مهمونی تولد آقا داداشم بلیط دارن و میان و چند روزی هستن. خواهرام هم قول دادن برای مهمونی بیان. هفته آینده چه شود . . .


برچسبها: زن, عشق

زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 191 تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت: 17:53

صفحه بندی