اسم رویا را که روی موبایلم می بینم ، میدونم حداقل 45 دقیقه باید یک مکالمه تلفنی داشته باشم. ولی با توجه به اینکه حدود سه ماهیه که تماسی نداشته و با کمال لطف راحتم گذاشته بوده ، بهش جواب میدم. باور کنید اونقدرها هم آدم نفرت انگیزی نیستم که با کمال بدجنسی نخوام با دوستام حرف بزنم ولی کسی که ساعتها در مورد یک موضوع می تونه حرف بزنه و مثلا مشورت کنه و نهایتا هر کاری خودش دلش خواست بکنه ، چرا باید دوباره مشورت بخواد ؟ !
رویا از همکاران نه چندان قدیمی سعیده. دختر بی نهایت زیباییه ، طوری که در برخورد اول کاملا مسحور چشمها و مژه های بلند و پوست عالی و موهای قشنگش می شین. فوق لیسانس مهندسی شیمی خونده و حدود 14 ساله که با محمد ازدواج کرده. راستش در برخوردها و رفتارهای اجتماعی رویا بی اغماض نمیشه هیچ ایرادی گرفت. بسیار خوش مشرب ، مودب ، آداب دان ، دوست داشتنی و نازنینه و فقط دو خصوصیت منفی کوچولو ! داره که بعد از مدتی همنشینی باهاش میتونی تشخیص بدی ،که البته همین دو خصوصیت کلیه فاکتورهای مثبتش را تحت الشعاع خودش قرار میده. بی نهایت خسیس و به شدت ترسو. خساستش کمی بین همکاران و دوستان آزار دهنده است و ترسش از مواجهه با واقعیت و تغییر باعث میشه کمی زیر آب زن و البته آب زیرکاه باشه . با همه این توضیحات نه خساست و نه ترسهاش مشکلی برای من ایجاد نکرده و لذا من دوستش میدارم. و جزو معدود همکاران سعیده که به دسته دوستان من پیوسته.
اولین باری که تو خونه مون محمد را دیدم تازه فهمیدم چرا رویا اصرار داشت قبل از مهمونی بزرگی که قرار بود بگیرم ، یک جلسه خصوصی تر با محمد آشنا بشیم. محمد در نگاه اول و ظاهرا خیلی به رویا میومد. مردی خوش تیپ ، کمی خوشگل ، خوش قد و بالا و خوش لباس که دست در بازوی رویا انداخته بود و با لبخندی گنده وارد خونه شد. هنوز بیست دقیقه از باز شدن یخ محمد نگذشته بود که سعید را به آشپزخونه صدا زدم و گفتم نمی تونم پنج دقیقه بیشتر این مردک را تحمل کنم. نمی تونم دقیقا تعریف کنم چه مشخصات نفرت انگیزی داشت ولی شوخیهای خیلی بی مزه و توهین کننده و بی ادبانه ، رفتارهای بالا به پایین با رویا ، نادیده گرفتن زنها (کلا وقتی من و رویا حرف می زدیم نه نگاه می کرد و نه توجهی داشت و حر ف را عوض می کرد ) و خلاصه یه جور خاصی دوست نداشتنی بود. تعجب می کردم که چطور رویا تونسته بود 14 سال با این مرد زندگی کنه و چرا بچه دار نشده بودن ؟ لابد رویا ترسیده بود بچه اش ژن مشترکی با محمد داشته باشه J
به نظرم می رسید محمد به شدت عقده کمبود محبت یا کمبود همه چی داره چون خیلی با رفتارهای شوآف گونه می خواست جلب توجه کنه و کانون توجه باشه و برای این هدف هر نوع رفتار چندش آوری را می کرد. کم کم تو حرفاش متوجه شدم چندین درجه از رویا خسیس تره که این هم جالب بود.
خلاصه بعد از برگزاری مهمونی بزرگی که داشتیم ، دوستان گلایه کردن که حضور محمد و رفتارهاش خیلی آزاردهنده بوده و جالبه که اکثرا خانمها این گلایه را داشتند و همه متعجب بودن که چجوری رویا با محمد سر می کنه. واقعا نمی تونم دقیقا رفتارهاشو توضیح بدم. ظاهر خیلی موجه و شیک و دوست داشتنی ، بدون ذره ای هیزی و یا چشم ناپاکی ولی با رفتاری ناشایست و بی ادبانه. اصلا انگار یک مرز نامرئی تو ذهنش کشیده بود که زنها را نبینه و یا اگه می بینه در حد یک جانور بی ارزش.
کم کم از اونجایی که به قول دلارام روی پیشونی من نوشته سنگ صبور ، رویا شروع کرد به درد دل کردن که سالهاست با محمد مشکل داره و رفتارهای محمد به شدت توهین آمیز و غیر قابل تحمله و به خاطر همین هم بچه دار نشده. بهش پیشنهاد دادم با محمد به یک روانکاو یا روانپزشک مراجعه کنه چون به نظرم خود محمد هم از درون داره رنج می بره. مردی با این تحصیلات و موقعیت اجتماعی و ظاهر و مال و منال باید از درون اذیت بشه که همیشه رفتارهاش در حد یک پسر بچه عقب مونده است. رویا پرسید اگه تو به جای من بودی چیکار می کردی ؟ گفتم حتما بی معطلی جدا می شدم. چون با شرایط تو که کاملا از هر نظر استقلال داری و بچه هم نداری و با توجه به سن تو که داری وارد 40 سالگی میشی هیچ لزومی نداره که بمونی و بخوای بسازی. اصلا به نظر من جدایی گاهی بهترین راه حله و باید به دیده یک گشایش بهش نگاه کرد. فرض کن بخوای با محمد پیش مشاور هم بری مثلا تازه تو چه سنی می خوای درمانش کنی تا بتونی بچه دار بشی.
چند بار هم تاکید کردم که اگه من بودم جدا می شدم ولی ممکنه تو اونقدر دوستش داشته باشی که بتونی باهاش بمونی و صبر کنی. خلاصه همینه که معمولا رویا تماس می گیره یا باهام قرار میذاره و ساعتها درمورد رفتار محمد و دعواهاشون حرف می زنه و آخرش می پرسه اگه تو بودی چیکار می کردی و جواب منم جداییه و بعدش میره و دوباره زندگیشو می کنه! تو این چند سال بارها هم دورهمی ها و پیک نیک ها و مهمونیهای دوستانه برگزار شد که پیش شرط دوستان ، دعوت رویا بدون حضور محمد بود از بس که محمد همه را با حرفا و شوخیهاش رنجونده بود.
حالا چرا میگم رویا زیادی ترسوئه ؟ چون رویا به قول خودش هیچ نیازی به محمد نداره. مهمترین فاکتور اینکه دیگه به اندازه یک شوهر دوستش نداره ، خودش شاغله و استقلال مالی داره ، خونه بنام رویاست و ماشین هم داره. چرا جدا نمیشه ؟ می ترسه . حتی وقتی از جدایی حرف می زنه مردمکهای چشمای خوشگلش گشاد میشه و نفسش به شماره میفته. کاملا می فهممش. محمد هم حاضر به مشاوره نیست. میگه همینم که هستم و باید منو بذاری روی سرت و حلوا حلوا کنی. بزرگترها هم هر بار وسط دعواهای اینا وارد ماجرا میشن و جالبه که اول پدر رویا و پدر محمد باهم دعواشون میشه و یکی باید این ماموران صلح را آشتی بده!
تلفن را جواب دادم . رویا سر حال و قبراق بود. مثل همیشه ناله نمی کرد و تغییراتی در صداش حس می کردم. تعریف کرد که در سه ماه گذشته به شدت مریض بوده و استراحت می کرده و خبر خوش این که از خونه به خونه پدرش نقل مکان کرده و درخواست طلاق داده. محمد هم گفته به شرطی طلاقت میدم که مهریه نخوای و یک ریال خرج نکنم. ولی رویا وکیل گرفته تا اونجوری که می گفت حقش را از محمد بگیره!
گفتم خب خونه و ماشین و درامد که داری دیگه خودتو راحت کن و برو طلاقتو بگیر. گفت نه همینطوری نمیرم. محمد یه خونه دیگه بنام خودش داره. ماشینش هم هست. پول هم تو بانک داره و باید سهم من ! را بده. پرسیدم تو این 14 سال که کار می کردی حقوقتو خرج زندگی کردی ؟ گفت عمرا. من همه حقوقمو پس انداز کردم!
راستش هر چی فکر می کنم نمی فهمم چرا زنی در آستانه 40 سالگی حالا که تصمیم گرفته بره و زندگی جدیدی بسازه ، خودشو اسیر وکیل و دادگاه و حق و حقوق کرده. در حالیکه به اندازه کافی همه چی داره. میگه جوونیمو تو اون خونه گذاشتم .میگم خب همه این 14 سال که جهنم نبوده. لابد عشقی ، امیدی ، علاقه ای بوده که مونده بودی. پس خودتو مثل کالا در نظر نگیر. انگاری که خودتو فروختی و حالا باید بهای اونو بگیری. سریعتر و با دوستی و احترام جدا شو . برو دنبال زندگی جدید و فرصتهای جدیدتر . شاید برای هر دو شما بهتر باشه. طبق معمول حرفاشو می زنه و بعد از یکساعت با بوس خداحافظی می کنه.
زن کویر نوشت : راستش نمی تونم حرفی بزنم چون خودم در این شرایط نبودم. ولی واقعا ما نمی تونیم وقتی داریم از مردی که مدتی همسرمون بوده و باهاش روزا و شبای خوبی داشتیم ، جدا میشیم با رفاقت و آرزوی خوشبختی جدا بشیم ؟ نمی تونیم به اون زمانهای با هم بودنمون احترام بذاریم ؟ وقتی ادعا می کنیم باید از حق و حقوق یکسان با مرد برابر باشیم نمی تونیم جوونییمون را از شوهرمون طلبکار نباشیم ؟ خب او هم جوونی و عمرش را کنار ما از دست داده. چرا من اینقدر تو این زمینه ها خنگم؟
خواهر نوشت : در یک اقدام خواهرانه از زن داداشم اجازه گرفتم که جشن تولد 40 سالگی آقا داداشمو تو خونه ما بگیریم. به طور کاملا سورپرایز. قرار شد زن داداشم دوستاشونو دعوت کنه و همه بیان خونه ما و بعدش اونا برسن و سورپرایز. به خاطر همین سوم اسفند حدود 35 تا مهمون خواهم داشت و اگه خواهرام هم همت کنن و تنبلی نکنن و بیان ، جمعمون جمع خواهد بود. از حالا منتظر اون شبم.
عذرخواهی نوشت : به خاطر پاسخ ندادن با کامنتهاتون واقعا عذرخواهی می کنم. خیلی شلوغ بودم و در اولین فرصت جواب میدم.
خورشید کجایی ؟؟؟
برچسبها:
زن,
خاطره
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 182
تاريخ: يکشنبه
22 بهمن
1396 ساعت: 17:20