ای آن که تویی صبور خانه ، ای شمع تویی فروغ خانه

خرید بک لینک
"مرتضی حالش خوب نیست." این اواخر هر بار که به عزیز زنگ می زنم مثل همیشه با صدای بلند ذوق می کنه ، احوال خودمو می پرسه ، حال دلارام خانم و آقا رامبد را می پرسه و در آخر احوال پسرش سعید را. تا بحال به یاد ندارم اسم هیچ کدوم از بچه ها یا نوه ها یا عروس و دامادها را بدون خانم و آقا برده باشه. بدون توجه به سن آدمها ، همه براش خانم یا آقا هستن. محترم هست و محترمانه حرف میزنه. وقتی احوال همه مونو می پرسه و از آقا داداشم و بچه هاش هم جویا میشه نوبت منه. من شروع می کنم تک به تک احوال خواهر و برادرای سعید را می پرسم. به عمد همیشه حال مرتضی را آخر از همه می پرسم هر چند اگه از نظر سنی هم بخوام بپرسم مرتضی آخرین برادر خانواده است. یک دفعه صدای عزیز از اون شوقی که از شنیدن صدای من داره به یک صدای لرزان غمناک مادرانه نگران تبدیل میشه. لعنت بر شبکه های مجازی. از وقتی عادت کردیم که فقط با تایپ چند کلمه و فرستادن چند شکلک احساساتمونو بیان کنیم ، فراموش کردیم که توی صدای ادمها چه دنیایی از احساسات غوطه وره. بیخود نیست که فروغ گفته : "تنها صداست که می ماند ". شاید به همین دلیله که من اینقدر از پیام فرستادن بیزارم و ترجیح میدم یا رو در رو و یا تلفنی حرفامو بزنم و بشنوم.

بگذریم. "مرتضی حالش خوب نیست." عزیز این جمله را آهسته و شمرده ادا می کنه. یعنی هم صداشو پایین میاره و هم کلماتو با شک و تردید و ناراحتی ادا می کنه. حال مادری را داره که میدونه حال پسرش خوب شدنی نیست ولی نمی خواد بپذیره . کاملا می فهممش. وقتی با سعید ازدواج کردم مرتضی از مدرسه گریخته بود و قرار بود به سربازی بره. تنها بچه ای از خانواده که اهل درس و مشق نبود و عاشق کارهای فنی و تعمیراتی بود. پسرک قد بلند و چهار شونه و تپل و خواستنی که عزیز دل همه خواهر و برادرا بود .از سربازی که برگشت بیماریش شروع شد ولی شناخته نشد. یادم نیست علائمش چی بود ولی همیشه سر درد بود و چشمهاش هم مشکل پیدا کرده بود. اولش جدی نمی گرفت ولی کم کم با اصرار عزیز شروع کرد به معالجه و هر دکتری تشخیص متفاوتی می داد. بعدش هم که ما اومدیم تهران و کمتر می دیدمش. یادش بخیر اون موقع پدر سعید هنوز زنده بود. پیرمرد مهربان دوست داشتنی.

کم کم مرتضی برای خودش مغازه ای گرفت و تعمیر ماشینهای راه سازی را به عنوان شغل انتخاب کرد. گویا در دوران سربازی هم همینکار را می کرد. خاله خانباجی های فامیل تز دادن که اگه ازدواج کنه سردردهاش هم خوب میشه و اصلا همه این مثلا مریضیهاش بخاطر نداشتن زن و همسره. راستش همون وقتا هم من به خواهر بزرگ سعید که بیشترین مدیریت را تو خونه داره گفتم که بذارین اول بیماریش مشخص بشه. ولی طفلک اونم با اینکه مخالف بود نتونست جلوی این تصمیم را بگیره. یادمه وقتی برای عقد مرتضی به یزد رفتیم ، به طرز باور نکردنی مرتضی قابل شناسایی نبود . از بس که لاغر شده بود. و با وجود قد بلندش این لاغری حسابی توی ذوق میزد.

بچه اولش که بدنیا اومد بالاخره پزشکان به یک نتیجه واحد رسیدن که مرتضی اِم اِس داره و درمان را شروع کردن. هر چند مرتضی با غرور جوونی و لجبازی داروهاشو جدی نمی گرفت و به اصرار عزیز و زن نازنینش راضی به دکتر رفتن نبود. حالا از اون روزا چند سال می گذره. مرتضی سی و شش ساله است و بچه دومش هنوز با کمک روروک راه میره. آخرین باری که به یزد رفته بودیم و دیدمش ، به اسکلتی دراز و نا استوار تبدیل شده بود. به زور ویلچر و با کمک زن یا پسرش حرکت می کرد و چشم راستش نابینا شده بود. باورم نمیشه اون مرتضی دوست داشتنی با اون چال روی لپ هاش به این مرد بیمار تبدیل شده باشه.

حس و حال عزیز را می فهمم. هر مادری می تونه مادرانه های زن دیگه ای را بفهمه و باهاش همدردی کنه. نگرانی را توی صداش حس می کنم و صبر و تحمل وصف ناپذیرش را متوجه میشم. حاضر نیست یک لحظه روحیه اش را از دست بده مبادا بقیه بچه ها بفهمن و یا خود مرتضی متوجه بشه. این هم یکی دیگه از وظایف مادره . در حالیکه داره مثل شمع آب میشه ، محکم و استوار بایسته و صورتشو با لبخند پر کنه که یعنی هیچ جای نگرانی نیست. چون همه بچه ها نگاهشون به مادره.

دیروز و پریروز به شدت گرفتار بودم و اگه بخوام دقیقا بگم چیکار کردم ، کارخاصی به خاطرم نمیاد. همون تمیزکاری هفتگی و خرید و جابجا کردن وسایل و شستن و سابیدن و آشپزی. البته کابینتهای آشپزخونه را کلا ریختم بیرون و تمیز کردم و چیدمانش را عوض کردم و همین کار نصفه روزم را گرفت. پنجشنبه شب هم وقتی از اومدن سعید ناامید شدیم و سعید گفت که این هفته هم نمی تونه بیاد ، رفتیم سینما و بعدش هم رفتیم سریال بیگ بنگ تئوری را خریدیم و شام خوردیم. خلاصه این دو روز به شدت خسته شدم و وقت نکردم با عزیز حرف بزنم و امروز باهاش تماس گرفتم. اونقدر این جمله "مرتضی حالش خوب نیست " غمگین بود که از صبح داره تو گوشم زنگ می زنه.

زن کویر نوشت : دو تا از دوستان خواسته بودن که در مورد اتفاقی در گذشته و کمک فکری دوستم بنویسم و منم قول داده بودم در این پست بنویسم ولی می دونین ؟ بخشهایی از گذشته هستن که اونقدر دوست نداشتنی و تلخ هستن که آدم اونا را می فرسته به پایین ترین بخش حافظه و بهشون اجازه نمیده بالا بیان و جولان بدن. راستش چند بار اومدم در موردش بنویسم . حتی چند جمله ای هم نوشتم. ولی اون اتفاق اونقدر برام غم انگیز و ناراحت کننده هست که واقعا نتونستم درموردش فکر کنم و بنویسم. بذارین همون پایین بمونه و هیچ وقت به یادم نیاد.

تشکر نوشت : تو پست قبلی یه نظر خواهی ازتون کرده بودم. ممنون که محبت داشتین و نظرتون را گفتین. اکثریت گفته بودن سفر گزینه بهتریه. یکی دو نفر هم اخلاق مدار بودن و دادن بدهی را مهمتر معرفی کرده بودن. راستش اولین باریه که می خواستم پولمو برای دلم خرج کنم و نگران هزینه ها و بدهی و قسط نباشم چون کلا همه حقوقم سر ماه برای همین چیزا میره. ضمنا پولم در حد سفر اروپایی هم نیست. از اونجایی که ما هر سال عید به یزد و برای دیدن خانواده هامون میریم ، باید اول چک می کردم ببینم هفته اول عید برنامه چیه. با مامان و خواهرام که حرف زدم تونستم تقریبا راضیشون کنم که امسال اونا به تهران بیان و من و داداشم میزبان باشیم. بعدش سعید که از همین جا متوجه تصمیمم شده بود تماس گرفت و گفت هفته دوم عید را بذارم او سورپرایزمون کنه. حالا کجا و چه جوری ؟ خدا داند. و نگران بدهی ها هم نباشم :) با کمال خوشحالی تصمیم گرفتم مبلها را عوض کنم. بعدش با خودم گفتم چرا مبلایی که تازه سه ساله خریدم عوض کنم ؟ بنابراین قراره فقط پارچه رومبلی را عوض کنم و پرده را هم یک تغییراتی بدم. البته پول من در حد خرید یک دست مبل اونم مبلی که من می خواستم نبود. با این حساب می تونم هم تغییرات کمی تو خونه بدم و هم پول سه تا کلاس برنامه نویسی که دلارام خیلی وقته می خواد بره را بدم. خلاصه ختم به خیر شد.

خطاب به گلناز : خانمی که به اسم گلناز میای و کامنتهای فحش ناموسی می ذاری ، باور کن دوست دارم کامنتهات را بذارم چون خودت اصرار داری ولی آخه می ترسم به خاطر کلماتی که به کار می بری وبلاگم فیلتر بشه. وگرنه من پاستوریزه نیستم و از این فحشایی که تو میدی خیلی بهتر و کاملترش را بلدم ولی حداقلش اینه که به عنوان یک زن اگر هم بخوام به تو فحش بدم به خودت فحش میدم نه به مادر یا خانواده ات. لطفا دست از سر من و این وبلاگ بردار و برو گمشو. فکر کنم باید جای دیگه ای بدنبال دلیل مشکلاتت باشی. و من هنوز نفهمیدم مشکلت با من چیه که هر روز میای برام فحش قطار می کنی. مرسی. اَه


برچسبها: مادرانه
image نوشته شده توسط زن کویر در شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 204 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی