سیب شیرین نصیب کفتار میشه

خرید بک لینک

متولد چهل و پنجه. امروز که ازش پرسیدم فهمیدم. یعنی بالاتر از پنجاه سالشه. توی یکی از پروژه ها به عنوان مهندس قراردادها مشغوله. اولین باری که تو جلسه دیدمش آدم خیلی مودب و سر به زیر و متین و کمی مذهبی به نظرم اومد. خوش قیافه است و خیلی آروم حرف می زنه. بعد از اون هر روز وقتی میرم بالا پشت بوم که سیگار بکشم ، می بینمش. کم کم همین معاشرتهای کوتاه باعث یه جور صمیمیت بین ما شد. از هر دری حرفی زدن موقع سیگار کشیدن ، صمیمیت هم میاره. فهمیدم که خانم و دخترش اقدام کردن برای مهاجرت به امریکا و خودش هم منتظر چند سال باقیمونده کارشه و موقع بازنشستگی به اونا ملحق میشه. شش ماه پیش هم کار اونا درست شد و همراهشون رفت و چند هفته ای موند تا مستقر شدن و برگشت.

هم خودش و هم خانمش از خانوده ای مذهبی و سنتی هستن. اینو وقتی فهمیدم که خانمش حتی توی امریکا هم پوشش چادر را انتخاب کرده و او هم خیلی راضی بود . ظاهر خودش هم از نظر لباس پوشیدن و ریش و . . . به نظر مذهبی میومد. از اونجایی که روی پیشونی من نوشته شده سنگ صبور ! کم کم درد دل هاش شروع شد. اولش از اختلافات معمول بین خودش و زنش می گفت . دعواهاشون سر درامد و حقوق زنش و سند خونه و . . . .کم کم که راحت تر شد شروع کرد از شیطنتهاش تعریف کردن و با افتخار تعریف می کرد که مثلا مدتی با فلان دختر بوده و همزمان با چند نفره. راستش نه برام عجیب بود و نه جالب. صلاح مملکت خویش خسروان دانند. به من ربطی نداره. حرف زدن در این موارد هم انگار نوعی وصف العیش نصف العیش برای بعضی آقایونه. چیزی که همیشه برام مورد توجه بود این بود که اصلا علاقه و یا محبتی به دختری نداشت. هربار ازش می پرسیدم این یکی را دوست داری ؟ جوابش همیشه همین بود که من میخوام وقت بگذرونم و علاقه برام مهم نیست.

دو هفته ای نبود و رفته بود به خانوده اش سر بزنه. دیروز برگشته. داشتیم با چند نفر دیگه از همکاران سیگار می کشیدم که منو صدا زد و برد یه گوشه و گفت یه کیس جدید پیدا کردم. و امروز قرار دارم. گفتم مبارکه. (راستش خیلی جدی نمی گیرم حرفاشو) . گفت یکی از دوستام که مقیم امریکاست و زن و بچه اش هم همونجان یه دوست دختر ایرانی داره و به من گفته حالا که داری میری ایران دو تا لباس برای اون دختر خریدم و تو براش ببر. منم قبول کردم و امروز با دخترک تماس گرفتم و قرار گذاشتم که برم و کادوهاشو بهش بدم.

گفتم خب . این که قرار نیست. تو داری میری کادوی یکی دیگه را به دختره بدی . چرا میگی کیس جدید پیدا کردم ؟ با خنده گفت تو چقدر ساده ای . خب میرم بهش کادو میدم و اگه خوشم اومد ازش می برمش یه کافه ای رستورانی جایی . گفتم رفیق امریکا نشینت چی ؟ گفت اون حالا حالاها به ایران نمیاد.

راستش بازم جدیش نگرفتم. برگشتم پیش همکارام و موضوع را فراموش کردم. امروز این دیدمش در حالیکه حسابی با موبایلش مشغول بود و داشت پیام می فرستاد. با خوشحالی اومد تعریف کرد که رفته دخترک را دیده و کادوهای اون مرد را بهش داده و بعدش رفتن رستوران و خلاصه کلی بهشون خوش گذشته و قرار شده رابطه شون را ادامه بدن. دخترک دانشجوی سال آخر فوق لیسانس عکاسیه و متولد 67. اینجا دیگه جوش آوردم. بهش گفتم این دختر تقریبا همسن دختر خودته. آخه چه حرف مشترکی می تونی با این دختر جوون داشته باشی ؟ گفت بالاخره به ادبیات مشترک می رسیم. گفتم اگه رفیقت بفهمه که دوست دخترشو قاپیدی چی ؟ گفت راستش به رفیقم گفتم و اونم گفته با توجه به اینکه مدتی نمیتونم به ایران بیام ، اشکالی نداره !!!

دیگه ادامه ندادم. واقعا به من ربطی نداره. ولی دلم می خواست اون دختر احمق را ببینم و بهش بگم ابله جان دو تا مرد گنده 50 ساله که می تونن جای پدرت باشن تو را مثل یک جنس یا کالا به هم پاس میدن و باهات وقت می گذرونن. ممکنه تو هم بدنبال وقت گذروندن باشی ولی آیا واقعا نمی تونی حداقل بین همسن و سالهای خودت کسی را پیدا کنی ؟ یا ارزش و قدر خودتو بیشتر بدونی ؟

داشتم همین فکرها را می کردم که این آقا موبایلش را نزدیکم آورد و صفحه گوشی را نشونم داد. عکس دختری بسیار زیبا بود با موهایی بلند و مشکی که دور شونه هاش ریخته شده در حالیکه بلیز سفیدی پوشیده بود که دکمه های جلوی اون باز بود و سوتین هم نپوشیده بود. عکسی به شدت زیبا و هوس انگیز. راستش چندشم شد.

زن کویر نوشت : هنوز هم معتقدم به من ربطی نداره ولی اون عکس و دختری به اون زیبایی و جوونی هیچ جوره با این مردک جاافتاده مومن نما قرابت نداره.


برچسبها: زن, خاطره
image نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی