ترسهای واهی

خرید بک لینک
عصرها که از سر کار میام خونه ، کلی با بچه ها جیک جیک می کنیم . رامبد اولین سوالش از من همیشه اینه که مامان چه خبر ؟ و من کل اتفاقای روز کاریمو با آب و تاب براش تعریف کنم. گاهی هم دو سه تا نکته آموزنده میزارم کنارش. خوشبختانه امسال رامبد به کمک من هیچ نیازی نداره و ظهر که از مدرسه میاد فوری مشقاشو می نویسه و درساشو می خونه و وقتی من میرسم خونه عملا هیچ تکلیفی نداره. اگه هم سوالی داشته باشه از دلارام می پرسه. برای همین وقت با هم بودنمون بیشتره. اونم از اتفاقات مدرسه میگه. کم کم دارم می بینم که بزرگتر شده و توی حرفاش تیکه های مردونه هویدا شده. علاقمندیهای خاصی داره و اکثر وقتش را با کتابای چند جلدی و برنامه نویسی کامپیوتر و گاهی وقتا هم بازی های کامپیوتری می گذرونه. برای هر سوالی فوری به گوگل مراجعه می کنه و اطلاعاتش تقریبا به روزه.

با دلارام بیشتر حرف می زنیم . هر روز موضوعی برای صحبت هست و من در دنیای جوان و بی تجربه دخترانه اش شریک میشم. تفاوتهای دوران جوانی خودمو باهاش در میون میذارم و از خاطراتم میگم. عکسا و فیلمای قدیمی را با هم می بینیم و توی هر کدوم از عکسای بچگیش ازم می پرسه اینجا چه حسی داشتم و چه جوری بودم. خب معلومه که خیلی چیزا را یادم نیست ولی هر چی یادمه براش میگم. توی حرفاش چیز جالبی که کشف کردم اینه که بین همکلاسای دانشگاهش و دوستاش ، دخترایی که ازدواج کردن و یا در شرف ازدواج هستن نوعی فخر فروشی خاصی به بقیه دارن. همیشه ازم می پرسه مامان این دخترا چرا فکر می کنن دارن کار مهمی انجام میدن ؟ چرا به بقیه پز میدن ؟ این جو طوری بینشون همه گیر شده که دوستاش که میان خونه مون هم شاکی هستن و غر میزنن که مثلا فلانی ازدواج کرده و به ما پز میده. به نظرم می رسه نوعی رقابت بین همسن و سالای دلارام پیش اومده برای ازدواج یا دوست پسر با کلاس! داشتن. می خوان از هم کم نیارن. و توی تعریف کردن از دوست پسراشون و یا شوهراشون خیلی غلو می کنن.

منم مثل هر مادر دیگه ای همیشه نگران آینده بچه هام هستم. ولی همیشه آرزوی من و سعید این بوده که به بچه ها انواع راهای زندگی را معرفی کنیم ولی انتخاب اون راه به عهده خودشون باشه و ما فقط پشتیبانشون باشیم.

دیشب داشتم در مورد آینده با دلارام حرف می زدیم. صحبت در مورد ازدواج بود. بهش گفتم هرگز فکر نکنه که زندگی همین راه و روش کلیشه ای جاریه که باید درس بخونه و ازدواج کنه و بره سر کار و بچه دار بشه .. . زندگی می تونه راهها و مدلهای دیگه ای باشه. هر وقت فکر کرد که آمادگیشو داره می تونه بره مستقل زندگی کنه ، خودش کار کنه و خودش زندگیشو مدیریت کنه. گفتم همونطور که ما بهت همه نوع آزادی و اختیار دادیم ، ازت مسئولیت هم می خوایم. تو مسئول انتخاب نوع زندگیت هستی. ولی خودتو روی یک نوع زندگی محدود نکن. ازدواج امر مهمیه که باید با دید باز صورت بگیره و باید واقعا در موردش احساس نیاز کنی نه اینکه چون جامعه میخواد تو ازدواج کنی. ازدواج قراردادیه که کلی مسئولیت و گاهی کلی محدودیت و البته می تونه دنیایی لذت و همدلی و همراهی برات بیاره. ولی به نظر من اصلا لازم نیست به این قضیه فکر کنی. انرژیت را بذار برای برنامه هات. یه چمدون بردار و راه بیفت برو دنیا را بگرد. ایرانو بگرد. چند تا شغل را امتحان کن. تجربه کن. با آدمای مختلف آشنا شو. خودتو محک بزن. و ببین واقعا دلت می خواد راه معمول جامعه را پیش بری ؟

دلا با دقت گوش میداد. گفت که فعلا هیچ نیازی به ازدواج حس نمی کنه. قبلا هم که فکر می کرده دوست داره با شهاب ازدواج کنه یک حس زودگذر بوده. ولی می ترسه. می ترسه که جامعه پذیرای نوع زندگیش نباشه. ترسی که در وجود اکثر دخترا هست. که اگه ازدواج نکنن فردا هزارجور حرف می شنون. یا مثلا جدی گرفته نمیشن. یا هر چی هم موفق باشن بازم قابل قبول نیستن. و اینکه بین دوستاش دخترای نازنینی هستن که فقط به خاطر اینکه جلوی بقیه کم نیارن با پسرایی نامناسب دوست شدن و یا ازدواج کردن. می ترسن دیر بشه و نتونن خواستگار خوب پیدا کنن. می ترسه فرصتاش از دست بره . .

لعنت به این عرف غلط که هر چی ترسه در وجود بچه هامون کاشته. گفتم زمانی فرصتی می سوزه که تو برای اون احساس نیاز داشته باشی و اونو از دست بدی. لزومی نداره چون جامعه قراره روش دیگه ای را بپذیره تو خودت را با جامعه همراه کنی. وقتایی که یک زن یا یک مرد به خاطر ازدواج نادرست داره زجر می کشه همین جامعه کجاست که بیاد و کمک کنه. این همه زن بدبخت که به هزار و یک دلیل نمی تونن با مردشون زندگی کنن ولی مجبور به ادامه و زجر هستن ، جامعه کی میاد دستشونو بگیره و کمک کنه. جامعه مثل رودی خروشان فقط می خواد همه آدما مثل سنگریزه هایی سبک در مسیر آبش حرکت کنن. و اگه کسی بر خلاف آب حر کت کنه جامعه خردش می کنه. مخصوصا در جامعه ما به فرد و فردگرایی هیچ توجهی نمیشه و خواسته های فرد اصلا مورد توجه قرار نمی گیره.

حرفامون خیلی طول کشید. بعدش سوال همیشگیشو ازم پرسید که اگه زمان به عقب بر می گشت بازم با بابا ازدواج می کردی ؟ گفتم چند بار این سوالو می پرسی ؟ اگه عقل و تجربه حالا را داشتم هرگز ازدواج نمی کردم. چون مسئولیت ازدواج مسئولیت سنگینیه. با وجود عشق شدیدی که به بابات دارم فکر می کنم بدون مسئولیت ازدواج شادتر بودم. ولی اگه حتما باید ازدواج می کردم بازم می رفتم از بابات درخواست ازدواج می کردم. دلارام در حالیکه کاملا به فکر فرورفته بود گفت سوال من تکراریه و جواب تو هم هیچ وقت عوض نمیشه.

زن کویر نوشت : خیلی دوست دارم بچه هام بی دغدغه و از بند رها زندگی کنن. برای خودشون و برای دلشون زندگی کنن. رامبد به نظر می رسه خیلی اینطوریه. ولی دلارام در مرحله تفکر و گیجی جوانیه. از طرفی ما نمیتونیم اصراری برای چیزی بکنیم و نهایتش اونا هستن که باید تصمیم بگیرن . چون زندگی خودشونه.

آشپزنوشت : از این به بعد می خوام یه لوس بازی جدید بکنم. آشپزیهامو بنویسم. دیشب لوبیا پلو پختم. لوبیا چشم بلبلی. غذایی به شدت خوشمزه و لذیذ. لوبیا چشم بلبلی و ماهیچه یا گوشت و پیاز و ادویه و آب کم را توی زود پز می پزم. (40 دقیقه). بعدش میریزم روی برنج و با شوید خشک و زیره و کره ، کته می کنم.(نیم ساعت) با سالاد و ترشی و دوغ عالی میشه.


برچسبها: زن, مادرانه
image نوشته شده توسط زن کویر در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی