امشب شب مهتابه عزیزم داره میاد

خرید بک لینک
همیشه به کودکیم که فکر می کنم افراد پررنگ زندگیم که ازشون خاطرات محو ولی شیرینی دارم ، خانواده باباجانم هستن. بی بی (مادر باباجان) ، بابا محمود (بابای باباجان ) و باباجون (بابای مامان) ،عموحسین قشنگم و عمه شکوه نازنینم. نه اینکه از دایی و خاله و مادر بزرگ محبت ندیده باشم ولی عمه و عمویم همیشه برام یه چیز دیگه بودن و هستن. عمو حسینم که همیشه برام الگوی تلاش و پشتکار و علم و دانش بوده و عمه شکوهم که با حدود هفت سال فاصله سنی تقریبا مثل خواهرم بهش احساس دارم. من خاطراتی را از بچگیم بیاد دارم که وقتی تعریف می کنم ، مامان میگه اون وقت مثلا سه ساله بودم. ولی تو همه خاطراتم این عزیزان پررنگ پررنگ حضور دارن.

عمه شکوه زنی زیبا و پر شر و شور و همیشه پر خنده هست. محاله که کنارش باشی و از محبتهای بی پایانش بی دریغ بمونی. محاله که کنارش باشی و به اندازه چند روز نخندی. از بس که شوخ و شنگ و خوش سر و زبونه. رابطه من و شکوه تنها عمه ام یک رابطه خاص توام با احترام و محبته. شکوه سه پسر داره که یکی از یکی برام عزیزتر و دوست داشتنی تر هستن. فرید پسر بزرگش چهارساله که ازدواج کرده و پسرکی شیرین یکساله داره. همسرش هم دختر بسیار نازنین و عزیزیه. فرزاد پسر دومش تازه درسش تموم شده و از سربازی برگشته و فربد دانش آموز دبیرستانه.

بعد از اون اتفاق وحشتناکی که برای شکوه افتاد ، حواس همه مون بیشتر به شکوهه و بیشتر هواشو داریم. مخصوصا باباجانم که شکوه براش حکم دخترش را داره. دو شب قبل از عروسی فرید ، شوهر شکوه سکته کرد و در آن از دنیا رفت. و طی این سالها چه بر شکوه و بچه هاش گذشت ، خدا میدونه. عروسی به عزا تبدیل شد و همه در بهت و ناباوری از جوانمرگی اون مرد خوب ، لباس سیاه پوشیدیم و بجای جشن عروسی به خاکسپاری رفتیم.

چند ماهی هست که فرزاد با دختری آشنا شده و هر دو طرف حسابی بهم علاقمند شدن. پریروز شکوه تماس گرفت و خبر داد که دیشب قراره برن بله برون و خلاصه فرزادش هم قراره ازدواج کنه. از اونجایی که بچه هاش مثل بچه های خودم هستن براش بهترین آرزوها را کردم و تبریک گفتم. خیلی دوست داشت که من و سعید هم بودیم و همراهیش می کردیم.

من نه پرسیدم دختر کی هست و چکاره هست و . . . هیچ چیز نپرسیدم چون کلا همیشه کلیات قضیه را می گیرم و جزئیات هیچ وقت برام مهم نیست. دیروز که از سرکار برگشتم ، دیدم دلارام منتظرم نشسته. که کجایی که زنگ بزنی و بپرسی بله برون چه خبر بوده و عروس چه جوریه و از این سوالات خاله زنکی. آخه تو این مراسم فقط باباجان و مامان و عموحسین و خانمش رفته بودن. گفتم خب خودت به مادرجان یا باباجان زنگ بزن و بپرس. ولی نمیدونم چرا منتظر من بود. با خنده میگه مامان باور کن لازمه یه کم خاله زنکی تو وجودت باشه و این چیزا را بپرسی. تو این مراسم ها یه چیزایی را یاد بگیری. آخه خودت هم دختر داری :) گفتم : تا حالا که بی خبر بودم چیزی را از دست ندادم . بعد از این هم مطمئن باش لازمم نمیشه:)

خلاصه تا شام بپزم و کارامو بکنم دیر شد و دلا مثل دارکوب همینطور تو مغزم می کوبید که زنگ بزن. بالاخره به مامان زنگ زدم و پرسیدم. مامان با تعجب میگه از کی تا حالا برات این چیزا مهم شده ؟ ! گفتم والا حالا هم مهم نیست این دلا ول کن نبود. مامان هم شروع کرد با جزئیات کل مراسم را تعریف کرد که عروس خیلی خوشگله و مادر عروس خیلی جوونه و پذیرایی فلان بود و مهریه بیسار بود و . .. منم تلفن را گذاشته بودم روی اسپیکر که دلا بشنوه و خودم داشتم کارامو می کردم:) بعدش هم با شکوه تماس گرفتم و دوباره بهش خیلی تبریک گفتم. حالا باید تا عید صبر کنیم که عقدشون را آقای خا-تمی میکنه و بعدش هم عروسی فرزاد عزیزمه. برای شکوه خیلی خوشحالم. می دونم چقدر دوست داشت شوهر نازنینش هم بود و کنارش برای عروسی پسرش تلاش می کرد. شکوه هم فرید و هم فرزاد را تنهایی داره داماد می کنه. هر چی هم ما کنارش باشیم ، بابای بچه ها جای خالیشون حس میشه. حالا هنوز تاریخ عروسی معلوم نیست دلا خانم گیر داده چی بپوشیم:) من که هیچ وقت مشکلی با پوشیدن لباسای موجود و تکراری ندارم. ولی دلا خانم حتما می خواد لباس بخره. ای روزگار جوانی . . .

راستش وقتی فکر می کنم می بینم تاحالا هرگز برای مراسمی خودمو تو زحمت ننداختم. برای من هر چی تو کمد دارم ، خوبه و لزومی نمی بینم هربار چیز جدیدی بخرم. بارها شده یه لباس را تو ده تا عروسی پوشیدم. این اخلاق راحت طلبم اگرچه همیشه مایه خنده خواهرام و دلا میشه ، ولی برای خودم راضی کننده است. یاد گرفته ام که هر چی کمتر سخت بگیرم و بجای ظاهر به وجود خودم اهمیت بدم ، خوشحالترم. بارها شده تو یک عروسی می بینم اونقدری که داره به من خوش می گذره ، به اونی که خدا تومن پول برای لباسش داده خوش نمی گذره. نمیگم لباس خریدن بده ولی سخت نگرفتن خیلی خوبه. با همه اینها نمی تونم نظرمو به دلا تحمیل کنم.

خبر خوش اینکه امشب سعیدم میاد. بعد از سه هفته ندیدنش عملا اومدنش مثل آب حیات برای تشنه رو به مرگه. هم انرژی من تموم شده و هم بچه ها واقعا دلتنگش شدن. البته فقط پنجشنبه و جمعه را میمونه ولی بازم غنیمته.

آشپز نوشت : دیشب آش شله قلمکار پختم. نخود و لوبیا و جو و گندم را صبح خیس کردم. عصر حبوبات را با گوشت و پیاز و ادویه توی زود پز پختم (40 دقیقه). ماش و عدس را جدا پختم. (30 دقیقه). گوشتها را بیرون آوردم و حسابی ریش ریش کردم. همه مواد را با سبزی آش قاطی کردم و گذاشتم نیم ساعت حسابی جا بیفته. نعنا داغ و ریحون و مرزه خشک و پیاز داغ فراوون و زیره را آخر کار اضافه کردم و پنج دقیقه قبل از خاموش کردن کشک را اضافه کردم. برای شبهای زمستون این آش محشره.

خطاب به کیهان : یه دستور غذای ساده مشتی دارم که اکثرا می پزم و بچه ها عاشقشن. گوشت چرخ کرده و پیاز رنده شده و ادویه را ورز بده. بعدش بچسبون کف و دیواره قابلمه. کاملا مثل یک ورقه نازک. بعدش انوع سبزیجان مثل پیاز و سیب زمینی و گوجه و به و کرفس و نخود فرنگی و لوبیا سبز و . . . را ورقه ورقه خرد کن و بچین روی گوشت کف قابلمه. در قابلمه را بذار و بدون آب و روغن بذار با حرارت کم بپزه. وقتی کاملا بوی سبزیجات بلند شد و گوشت پخته شد تو یه ماهیتابه دو قاشق رب و فلفل قرمز و ادویه و روغن یا کره بریز و تفت بده و کمی سرکه یا آب لیمو اضافه کن و سس بدست اومده را به قابلمه گوشت اضافه کن. این غذا آسونه و سریع پخته میشه و حالشو ببر

image نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 203 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی