اگه از سرماخوردگی حالتون بهم می خوره نخونین

خرید بک لینک
اونقدر خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم که از دراز کشیدن خسته شدم. سرم زیر لحاف بود ، پرده های اتاق را کشیده بودم و با اینکه هنوز آفتاب کم رنگ پاییزی تو آسمون بود ، اتاق تاریک شده بود. خونه در سکوتی نامناسب فرو رفته بود. به ساعت نگاهی کردم. حدود 4 بعد از ظهر بود. یعنی از دیشب تا تا حالا توی تخت بوده ام. بقیه کجان ؟ خواستم از تخت پایین بیام ولی چندین ساعت خوابیدن چنان تنم را به درد آورده بود که بلند شدن سخت می نمود. ژاکتمو روی تاپم پوشیدم و موهای نامرتب و خیس از عرقمو با کش بستم. بی حال و کنجکاو از اتاق بیرون اومدم. سعید روی کاناپه جلوی تلویزیون خواب بود. یادم اومد. ما همه مریضیم. به سمت اتاق بچه ها رفتم. اتاق رامبد کنار اتاق ما و دومین اتاق در راهروست. خالی بود. اتاق دلارام ته راهروست. در اتاقو آروم باز کردم. بچه ها نبودن. هر چی فکر کردم که کجا می تونن باشن چیزی یادم نیومد. افتان و خیزان برگشتم . صندلی را از پشت میز ناهار خوری بیرون کشیدم. نگاهی به آشپزخونه انداختم. کلی ظرف و قابلمه کثیف روی اپن جمع شده بود. زیر کتری روشن بود و احتمالا چای داشتیم. هوس کردم بعد از چند روز مریضی یه سیگار بکشم ولی اگه روشن می کردم سعید به سرفه می افتاد.حال هم نداشتم برای سیگار به بالکن برم. استکانی چای ریختم و پشت میز نشستم. از سرو صدای راه رفتنم سعید هم بیدار شد. وضع او هم بهتر از من نبود . با این حال برای ناهار سوپ قارچ و خامه پخته بود و برای خودش و بچه ها آب پرتقال گرفته بود. گفت چه خوب کردی خوابیدی. این مریضی فقط با استراحت خوب میشه. پرسیدم بچه ها کجان ؟ اونا که مریض و تب دار بودن. گفت با هم رفتن دکتر. می خواستن منم ببرن ولی نرفتم.

چند دقیقه بعد دلارام و رامبد برگشتن. دخترکم حسابی ضعیف شده و تب دار بود. سرفه های شدیدی می کرد. رامبد هم همراهش رفته بود تا تنها نباشه. این دو تا بدون هم یک روز هم تحمل نمی کنن. به یاد خودم و آقا داداشم افتادم. وابستگی عجیب ما و علاقه دیوانه وارمون بهم. دکتر شش تا آمپول برای دلا نوشته بود. سه تاشو تزریق کرده بود. بنزین هم زده بود و برگشته بودن. رامبد هم شروع مریضیش بود. فکر کنم. چشاش قرمز و خیس بود و بدنش کمی داغ بود.

پاشدم با بی حالی شلغم پختم. کمی هم حریره بادوم گذاشتم. حالم از این وضع به هم می خورد. این مریضی لعنتی سرماخوردگی نیست. یه جور سنگینی همراه با درد و افسردگی شدیده. یعنی آدم حال نداره از جاش تکون بخوره. بخواد هم تکون بخوره استخوناش درد می گیره. چهارتایی روی کاناپه نشستیم و یه پتو انداختیم روی خودمون و شلغم خوردیم و تلویزیون دیدیم. چیکار می تونستیم بکنیم وقتی همه بی حال بودیم.

صبح جمعه زود بیدار شدم. از خواب حالم بهم می خورد. هنوز تب داشتم و سردرد هم بودم ولی خونه انگاری که مورد حمله مغول قرار گرفته باشه ، نیاز به نظافت داشت. هر چی سعید گفت ولش کن و بخواب و استراحت کن ، گوش نکردم. شستم و تمیز کردم و سابیدم و جارو زدم. وسطش هم نفسم تنگ میشد و دراز می کشیدم. جون کندم تا کارام تموم شد. بعدش هم برای ناهار خوراک گردن و پلو گذاشتم. ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود که کارام تقریبا تموم شد.

گفتم تا پلو دم بکشه من یه حموم برم.سعید هم رفته بود استخر پایین. زیر دوش بودم که یهو زیر پام خالی شد. سرم گیج رفت و بدنم شل شد و بعله افتادم زمین. خدا را شکر که سرم به جایی نخورد . رامبدو صدا زدم که برو به بابا بگو بیاد بالا. بچه هام ترسیده بودن. هر جوری بود سعید سریع خودشو رسوند و کلی هم غر زد که چرا به حرفم گوش ندادی و چرا نخوابیدی و . . .و بعله دوباره بنده به تخت منتقل شدم. این هم از جمعه ما

از دیروز هم با یه حال زاری میام سر کار و میرم خونه که برای دشمنم هم نمی خوام پیش بیاد بس که سنگین و بی حال و بی حوصله و دردآلود و کوفت و افسرده ام. یعنی نا ندارم نفس بکشم. این چه مرض کوفتیه خو. چرا تموم نمیشه لامصب. سابقه نداشته یه سرماخوردگی اینجوری بنیان خونه زندگی منو بهم بریزه.

از دیشب هم که رامبد قشنگم حسابی تب کرده و سرفه و بازم خدا را شکر امروز تعطیل بود. هر چند اگرم نبود من نمیذاشتم بره مدرسه.

امروز همکارام دیگه صداشون دراومده. قبلا هم گفتم چون ظاهرا ادم شلوغ و پر سرو صدا و شادی هستم وقتی اینجوری پنچرم بدجور تو ذوق بقیه می خوره. امروز همه می گفتن زودتر خوب شو بسه دیگه . گفتم خودم بیشتر از همه دلم می خواد از این حال زار در بیام. حالا این وسط یه روحیه حساسی هم پیدا کردم که نگو. شاید بخاطر ضعف جسمانی باشه که اعصابم هم ضعیف شده و ضعف مغزی هم پیدا کردم. به اندک چیزی مثلا آهنگی ، فیلمی ، هر چی اشکم در میاد و عر عر گریه می کنم. یک چیز حال بهم زنی شدم که نگو . دیشب هم که رفتم تو اتاق بخوابم هر کاری کردم خوابم نمی برد. سعید طبق معمول هفته گذشته روی کاناپه خوابیده بود و رامبد رفته بود تو اتاق دلا. تنها بودم و ملافه های لحافو شسته بودم برای همین لحاف سفید تو اتاق تاریک یه جوری شبیه کفن شده بود. منم که عرعرو شده بودم یهو پریدم بیرون و رفتم سعیدو بغل کردم و شروع کردم به گریه. اونم ترسیده بود و هی می گفت چی شده . راستش خب هر چی فکر کردم نفهمیدم چی شده و اصلا چرا اونقدر گریه کردم. ولی یه چیزی که واقعا ازش مطمئن بودم این بود که هم به گریه نیاز داشتم و هم به بغل سعید. آروم که شدم دوباره سعید پرسید خب چی شده چرا اینقدر گریه کردی ؟ گفتم اتاق تاریک بود ، ملافه ها سفید بود ،تنها هم بودم ، دلم هم برات تنگ شده بود. گفت می خوای بیام تو تخت پیشت بخوابم ؟ با خودم فکر کردم یه هفته هست که از صدای سرفه سعید راحتم و نباید تا صبح شونصد بار بیدار بشم لذا فرمودم دلم تنگ شده بود . الان دیگه اومدم دیدار ها تازه گردید و میرم که بخوابم :)

تا یک ساعت داشت می خندید. چون خودشم دقیقا می دونست چرا نباید بیاد روی تخت . هی می گفت دیدارها تازه گردید و می خندید.

زن کویر نوشت : من چیکار کنم که حالم از این وضع اویزون شُل و ول و بی حال و بی حوصله و بدن درد بهتر بشه ؟ لطفا شلغم ، آب میوه، لیمو ترش و عسل و . . . را تجویز نفرمایید چون دیگه فول شدم. این مرض واقعا سرماخوردگیه ؟ پس چرا روی اعصاب اینقدر اثر بد داره ؟ چرا من اینقدر بی اعصاب و حال بهم زنم ؟

نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

صفحه بندی