نفسم به نفست بنده

خرید بک لینک

مجید که به دنیا اومد من پنج ساله بودم. چیز زیادی یادم نیست. فقط یادمه مامان که دوران بارداری وحشتناکی را با ویارهای شبانه روزی گذرونده بود ، دیگه حالش بد نمی شد و بالا نمیاورد. تو عالم بچگی خوشحال بودم که مریضی مامان خوب شده. بعدش هم یه نوزاد تپل مپل را آوردن خونه و بابا یه جعبه کادو شده بزرگ داد دستم و گفت این کادو را نی نی برات آورده. بی توجه به شلوغی خونه و هیاهوی مهمونا رفتم تو اتاقم و در جعبه را باز کردم و بزرگترین عروسکی که در عمرم دیده بودم را تو بغلم گرفتم. اون عروسک با موهای بلند و طلایی و یه عالمه لباسی که داشت ، قشنگترین اسباب بازی همه عمرم بود. از همون لحظه عاشق اون نی نی شدم. نی نی که برام چنان کادوی منحصر بفردی را آورده بود. تا سالهای سال دختر دایی ها و دختر خاله ام چشمشون بدنبال اون عروسک بود و من خاصترین عروسک دنیا را داشتم.

به جز اون عروسک من عاشق نی نی هم بودم. کوچکترین حسادتی به توجه همه بهش نمی کردم و چون حس خوبی بهش داشتم مجید هم مثل اون عروسک شد عزیز دل من. مرخصی زایمان مامان که تموم شد ، دوران خوش منم تموم شد . چون قرار شد ننه جون و باباجون (مادر بزرگ و پدر بزرگ مادریم ) از مجید مراقبت کنن. صبح که مامان به مدرسه می رفت منو به کودکستان و مجید را به خونه باباجون می برد. ظهر بابا میومد دنبالم و ما دو تا به خونه می رفتیم ولی مامان مستقیم از مدرسه به خونه باباجون می رفت و تاشب همونجا بود. تا زمانی که ننه جون و باباجون زنده بودن ، اولویت اول زندگی مامان اونها بودن. همیشه مامان به مدرسه ای می رفت که نزدیک خونه اونا باشه و عصرها از مدرسه مستقیما به اونجا می رفت و تا آخر شب اونجا بود. مامان بچه ته تغاری اونا بود و نمی تونست حتی یک روز بدون اونا سر کنه. من و بابا هم گاهی عصر ها به اونجا می رفتیم . بزرگتر که شدم چون مشق و درس داشتم کمتر به اونجا می رفتم و در نتیجه مجید را هم کمتر می دیدم.

این عادت به نوعی قانون تبدیل شد که مجید رسما خونه ننه جون موندگار شد. ده ساله بودم که خواهران دوقلوم بدنیا اومدن و دیگه اونقدر سر مامان و بابا شلوغ بود که مجید همه وقتشو خونه ننه جون می موند. حتی تمام طول مدت تحصیل دوازده ساله اش ، به مدرسه نزدیک خونه اونا می رفت . آخر هفته ها مجید مثل مهمون به خونه ما میومد. شاید به خاطر دلتنگی شدیدی که همیشه نسبت بهش داشتم ، شاید به خاطر دوری از همدیگه و شاید بخاطر خاطره خوش اون عروسک و یا شاید بخاطر اخلاق و رفتار خاص خودش بود که مجید تبدیل شد به ستاره بی بدیل آسمون دل من. رابطه من و مجید ، رابطه خواهر و برادری نبود. یعنی هرگز نبوده. ما هرگز با هم دعوا نکردیم ، سر چیزی اختلاف نداشتیم ، قهر نکردیم ، حتی از هم دلخور نشدیم. راستش مجید اونقدر پسر آروم و منطقی و شیرینی بود که اصلا موردی برای اختلاف پیش نمیومد. روزای جمعه روزای بهشتی من بودن. مجید میومد خونه و ما ساعتها با هم بازی می کردیم. بزرگتر که شدیم تا نیمه های شب با هم حرف می زدیم. ما دو تا از هم سیر نمی شدیم.

از اون طرف چون ننه جون و باباجون تنها بودن ، تمام توجه و عشق و محبت خودشونو نثار مجید می کردن. مجید فرمانروای مطلق خونه اونا بود. هر چی که می خواست در لحظه ای براش فراهم میشد و خب اونم عصای دست و کمک اونا بود. سال سوم دبیرستان بود که یک روز که از مدرسه به خونه اومد دید ننه جون سکته کرده و فوت شده و خونه شلوغه. داداش قشنگم حسابی غصه خورد و بالاخره بعد از سالها به خونه خودمون برگشت. اونطور که خودش میگه بهترین خاطرات و روزای عمرش را تو اون خونه گذروند.

من از برگشتن مجید به خونه از همه خوشحالتر بودم. یادمه دانشگاه که میرفتم روزایی که تا شب کلاس داشتم ، چند بار از تلفن سکه ای تو دانشگاه با خونه تماس می گرفتم و باهاش حرف می زدم. مجید یکی یک دونه خونه بود ولی رفتار مامان و بابا هرگز اینو نشون نمیداد. طوری که با من و نگار و نسیم رفتار می کردن با اونم برخورد می کردن. هیچ وقت لوسش نکردن و امکانات خاصی در اختیارش نذاشتن. وقتی من و سعید با هم نامزد شدیم مجید خیلی غصه خورد. واقعا ترسیده بود. فکر می کرد سعید اومده که منو ازش بگیره. تمام مدت نامزدی و عقد ما که سعید به خونه ما رفت و آمد داشت ، مجید یک کلام باهاش حرف نمیزد. شاید تو دلش ازش بدش میومد. ولی سعید که مرد پخته و عاقلی بود ، وقتی میدید من از رفتار مجید ناراحتم ، منو دلداری میداد. می گفت من درکش می کنم. تو خواهر عزیزشی و دوری از تو براش سخته. سعید با درک و تعقل اونقدر با مجید نرمی کرد که کم کم به رفقای صمیمی تبدیل شدن. یخ مجید باز شد و با سعید دوست شد. یادمه بعد از ازدواجمون ، مجید که حالا دانشجوی برق و هم رشته سعید بود مستقیم از دانشگاه به خونه ما میومد. شبها رفیقا و همکلاسای مجید بدون استثنا خونه ما بودن. پاسور بازی می کردن ، درس می خوندن ، شلوغ می کردن ، می گفتن و می خندیدن. تمام مسافرتای من و سعید با مجید بود. نه اینکه من اصرار کنم ، خود سعید همیشه دوست داشت مجید هم باشه. یک جور رابطه عمیقی بینشون شکل گرفته بود. هر دو کسی را دوست داشتن که عزیز اون یکی هم بود. با هم بر سر عشق من کنار اومده بودن. منم خیالم راحت شده بود چون اگه هر کدوم اون یکی را نمی پذیرفت کار من واقعا سخت میشد.

وقتی من و سعید به تهران اومدیم ، مجید هم دوران سربازیش شروع شد و به سیرجان رفت. آخ که چقدر برامون دوری همدیگه سخت بود. اون دو سال به طور وحشتناکی سخت گذشت. مهاجرت و درس و کار و بچه کوچیک و دوری از خانواده یک طرف و دلتنگی برای مجید یکطرف. همیشه گوش به زنگ بودم که تلفن زنگ بخوره و مجیدم از پادگان باهام تماس بگیره. ما دو خواهر و برادر جدا نشدنی بودیم. زبانزد فامیل و دوست و آشنا . البته خانواده پر مهر و محبت من با وجود اون همه ابراز عشق باباجانم همیشه متفاوت بود . اونقدر که ماها قربون صدقه هم میریم و بهترین ها را برای همدیگه می خوایم ، شاید تو کمتر خواهر و برادری دیده بشه.

مجید دانشجو بود که با مرجان آشنا شد. دختر یکی یک دونه یه خانواده فئودال رفسنجانی. یک دل نه صد دل عاشقش شد و چنان به هم وابسته شدن که نمی تونستن دوری از هم را طاقت بیارن. اولین کسی که این رابطه را فهمید من بودم. خودش برام تعریف کرد. معلومه که جدی نگرفتم. اولین دوست دخترش بود و طبیعی بود که از نظر من پیاز داغشو زیاد کنه. وقتی به سربازی رفت می دونستم که مرجان آخر هفته ها از یزد به سیرجان میره و همدیگه را می بینن. کم کم داشتم متوجه می شدم که این علاقه خیلی عادی و سطحی نیست. روز به روز بیشتر بهم وابسته می شدن. هربار هم که مجید به تهران میومد ، طوری برنامه ریزی می کردن که مرجان هم به بهونه اومدن به خونه برادرش همراهش باشه. کم کم این دختر را دیدم و باهاش آشنا شدم. راستش اولش از نظر ظاهری به دلم ننشست. هم بزرگتر از مجید بود و هم ظاهرش این تفاوت سن را نشون میداد. برای منی که آرزوها برای تک برادرم داشتم خارج از انتظار بود. دلم را خوش کرده بودم که کم کم که بزرگتر بشه با دخترای جدیدی آشنا میشه و مرجانو فراموش می کنه.

سربازیش که تموم شد بلافاصله تو شرکت خودمون و در همون صنعت نفت براش کار پیدا کردم و بالاخره به آرزوی خودم رسیدم. مجید هم کوچ کرد به تهران. ما خونه سه خوابه ای خریده بودیم که یک اتاقش در دست او بود و دیگه از تنهایی و دلتنگی راحت شده بودم. سعید هم با خیال راحت می تونست به عسلویه بره و دلارامم که بچه بود از حضور داییش خوشحال بود. فکر می کردم فاصله بین مجید و مرجان فراموشی میاره. ولی می دیدم که برادر عزیزم از دوری عشقش واقعا ناراحته. با مرجان حرف زدم و ازش خواستم خودشو به دفتر تهران شرکتشون منتقل کنه. اینطوری می تونستن کنار هم باشن. بعد از چند ماه مرجان با وجود مخالفتهای مامانش منتقل شدو به خونه برادرش اومد. اتفاقا خونه ما و برادرش توی یک کوچه بود. تو همین شیخ بهایی.

کم کم زمزمه ازدواج مجید شروع شد. شوکه شده بودم. من به شدت با ازدواج او در این سن کم مخالف بودم. هنوز 25 سالش بود و از نظر من واقعا زود بود. از طرفی با خودم فکر می کردم مجید جوونی نکرده. تا چشم باز کرده با مرجان بوده و ممکنه بعد از ازدواج کیس های بهتری ببینه و فیلش یاد هندستون کنه. باهاش حرف زدم. مجید گفت من چند ساله که با این دختر دوستم و به جز محبت و خوبی ازش چیزی ندیدم. از طرفی یزد شهر سنتی هست و همه فامیل و دوست و آشنا حتما فهمیدن که من با مرجانم. برای این دختر خیلی بد میشه که ولش کنم. ضمن اینکه عاشقشم. من از نظر اخلاقی باید برم خواستگاری مرجان و وظیفه خودمو انجام بدم. اگه موافقت کردن که منم به آرزوم می رسم واگه موافق نبودن حداقل من وظیفه مو انجام دادم.

خب من دیگه حرفی نداشتم. حرفای مجید کاملا درست بود. دیگه با هم رفتیم یزد و به مامان و باباجانم گفتیم. اولش مخالف بودن ولی اونا هم با حرفای مجید موافقت خودشونو اعلام کردن و خلاصه داداش قشنگم به عشقش رسید. عشقی که تو این سالها به همه ما ثابت کرد که چقدر واقعی و عمیق بوده و چقدر برای مجید خوشبختی آورده.

بعد از عقد ، به پیشنهاد من قرار شد مرجان هم مدتی به خونه ما و همون اتاق مجید بیاد تا کم کم شرایط ازدواجشون فراهم بشه . چند ماهی که مرجان پیش ما بود من واقعا مطمئن شدم که انتخاب مجید درست بوده. بعد از اون همه چی بین ما مثل قبل عالی بوده. تا بحال کلمه ای برای دلخوری هم نگفته ایم ، کمترین دخالتی نکرده ام ، گله ای شکایتی حرف تلخی کم محلی . . . هیچی ، هر چی بین من و مجید و مرجان و سعید گذشته محبت و مهر بوده. بچه ها به دنیا اومدن ، گرفتاریامون بیشتر شده ، کمتر به هم سر زدیم ، بیشتر دلتنگ شدیم ، ولی عاشق هم بودیم.

تا همین چند ماه پیش که گفتم اختلاف نظری بین مجید و سعید در مورد یک پروژه پیش اومد. اونا سالهای سال با هم کار مشترک کردن ، پروژه های مختلف انجام دادن ، چند سال حتی من مدیر مجید بودم . می خوام بگم تجربه کار کردن با هم را داریم و بلد بودیم بین رابطه کاری و رابطه خانوادگی فرق بذاریم. ولی نمی دونم چی شد که این اختلاف همراه با سکوت ، اینقدر طولانی شده. هنوز هم به هم تلفن می زنیم ، رفت و آمد می کنیم ، با هم به سفر میریم ولی یک چیز سردی بین مجید و سعید هست که داره روز به روز بزرگتر میشه.

من همیشه معروف بودم به گرفتن مهمونیای بزرگ. هر هفته به بهونه های مختلف دوستای زیادی را دعوت می کردم و بزن و برقص راه مینداختم و پای ثابت این مهمونیا ، مجید و مرجان بودن. ولی یکی دو سالی میشه که بنا به دلایل خاص خودم رابطه هامو کم کردم و گوشه عزلت گرفتم. توقع داشتم یکبار هم اونا ما را به مهمونیاشون دعوت کنن. مهمونیایی که همون دوستان مشترکی هستن که اولین بار تو خونه ما آشنا شدن. اما هرگز اونا ما را دعوت نمی کنن. اوایلش فکر می کردم اتفاقیه . می گفتم خب یادشون رفته یا وظیفه شون نیست که ما را هم دعوت کنن. اما کم کم دیدم کلا ما را فراموش کردن. به جز هر دو هفته یکباری که از روی وظیفه به خونه ما میان ، دیگه ما را به جمعشون راه نمیدن. راستش خیلی دلم شکست. من می تونم با اطمینان بگم که تا حالا کلمه ای حرفی نزدم که مایه دلخوری مجید یا مرجان بشه . یا کاری نکردم که باعث ناراحتیشون بشه. من به جز عشق و محبت و احترام برای هر دوشون و قربون صدقه رفتن برای بچه هاشون کاری نکردم. ولی این کم محلی اونم از طرف مجید داره مثل خوره منو از درون می خوره. ظاهرا همه چی سرجاشه. مثلا ما با هم همین دو هفته پیش رفتیم یزد. دو روز کنار هم بودیم. مثل همیشه من و مجید روی یک بالشت می خوابیدیم. مثل همیشه با مرجان کلی گفتیم و خندیدیم. وقتی می خواست به مهمونی بره من بچه هاشو نگه داشتم. آره همه چی ظاهرا آرومه ولی اون سردی داره بین ما بزرگتر و بزرگتر میشه و من کاملا حسش می کنم.

برای شب یلدا پیش خودم فکر کرده بودم که مجید و چند تا از دوستامونو دعوت کنم. ولی دیدین که هفته پیش کلا مریض بودم. از چهارشنبه هم دل درد و تهوعم به قدری شدید شد که راهی بیمارستان شدم و تا جمعه بستری شدم. بعله عفونت روده. مثل مار به خودم می پیچیدم و از درد گریه می کردم. برای همین هم نه از زلزله حسی داشتم و نه از شب یلدا. مجید و مرجان از طریق مامان فهمیده بودن که مریضم و بیمارستانم ولی حتی یه پیام هم ندادن. می دونستن که بچه هام تنهان ولی برای شب یلدا خبرشون نکردن.

دیشب داشتم میز شام را می چیدم. بچه ها و سعید خیلی خوشحال بودن که حالم خوب شده و زندگی روال عادیشو پیدا کرده. دلارام گفت مامان یه چیزی تو دلم مونده که می دونم اگه بگم ناراحت میشی ولی باید بگم. گفتم بگو ولی ناراحت کننده باشه بهم حق بده. گفت من تازه عکسای مهمونی شب یلدای دایی جان را تو اینستا دیدم. دلم خیلی گرفت. تو که بیمارستان بودی و بابا هم اونجا بود. من و رامبد هم تنهایی تو خونه نشسته بودیم. اون وقت دایی جان حتی یه تماس نگرفت حال ما رو بپرسه. در حالیکه بین مهموناشون فامیلای خاله مرجان هم بودن. یعنی ما فامیلشون نیستیم ؟

از همین می ترسیدم. من یک عمر طوری زندگی کردم و سعی کردم به بچه هام یاد بدم که تنها رابطه ای که نمیشه و نباید بهش شک کرد رابطه خواهر و برادریه. همیشه به دلا و رامبد میگم من و دایی جان و خاله هاتونو ببینین. ببینین ما چقدر رفیقیم. ببینین ما چقدر عاشق همیم. شما هم باید پشت و پناه همدیگه باشین. اون وقت حالا طوری شده که دلارام هم فهمیده و این حرفو می زنه.

بعد از حرف دلا همه ساکت شدن. سعید خیلی می خواست بدونه من چی جواب میدم. از طرفی می دونست دلا وارد خط قرمز من شده. گفتم منم امروز عکسا را دیدم. منم دلگیر شدم. منم دوست داشتم اینطوری نشده بود. ولی اونا حق دارن هر کی را که دلشون می خواد دعوت کنن. من از برادرم ناراحتم نه از مرجان. مجید پاره تن منه. ولی این ناراحتی در مقابل اون همه عشق و محبتی که بهم داشتیم و داریم یه نقطه کوچیکه. برای همین هم فراموشش می کنم و به دل نمی گیرم.

سعید از توی هال جواب داد ولی حق داری که ناراحت باشی. گفتم بیشتر از این در مورد نمی خوام حرف بزنم. و حرف نزدم.

راستش حس بدی دارم. روزی هزار بار رفتار خودمو مرور می کنم که ببینم نکنه کاری کردم که باعث دلخوریشون شده باشه. نمی خوام بینمون فاصله بیفته یعنی تحملشو ندارم. از طرفی فرصتی برای گفتگو هم پیش نیومده. مطمئنا در اولین فرصت با مجید حرف می زنم. اما تا اون موقع نگرانم.

مهمتر از همه اینکه اگه به گوش باباجان و مامانم برسه که بین ما اختلافی پیش اومده نمی تونن تحمل کنن. شاید هم چیز مهمی نیست و فقط همه چی اتفاقی بوده.

خواهر نوشت : مسئله اینه که من تا نفس می کشم روحم برای مجید جانم پرواز می کنه. نفسم به نفسش بنده. هر کاری بکنه بازم داداش عزیز دل منه. ولی می ترسم. فقط می ترسم که بین ما فاصله بیفته.

توصیه نوشت : مراقب سلامتیتون باشین . شیر و دوغ زیاد بخورین. من که تو بیمارستان بودم فقط باید دوغ می خوردم. میوه و سبزیجات زیاد بخورین ولی خوب بشورین. عفونت روده من به خاطر آلودگی سبزی بود البته احتمال میدم. ما که دو هفته گندی را گذروندیم . خدا را شکر که تموم شد. این پست خیلی طولانی شد. ولی باید می نوشتم تا کمی آروم بشم. نظرات را حتما جواب میدم. ولی امروز دیگه وقت ندارم.


برچسبها: خواهرانه
نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه سوم دی ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 254 تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 19:30

صفحه بندی