1. چند سال پیش وقتی باباجان و مامان می خواستن خونه را عوض کنن ، بعد از کلی گشتن از یه سه طبقه خوششون اومد که نیمه ساز بود. یعنی سه طبقه هم نمیشه گفت. طبقه اول و دوم بزرگ و خوب بود و طبقه سوم فقط یه سوئیت کوچولو متشکل از یه سالن و آشپزخونه و سرویس بهداشتی بود. اونقدر از نقشه خونه و محل قرارگیریش تو بهترین منطقه شهرمون خوششون اومده بود که نمی تونستن از خونه دیگه ای خوششون بیاد. از طرفی پولشون کم بود و چون خونه نیمه ساز بود ، هنوز کلی کار داشت. همون موقع من یه آپارتمان کوچیک دیگه اینجا داشتم که فروختم و پولشو به باباجان دادم که بتونن خونه باب دلشون بخرن. وقتی خونه خریداری شد باباجان به خواهرام و آقا داداشم گفت که نصف خونه مال عسله. چون دقیقا نصف پول را من داده بودم. من که اصلا حاضر نشدم برم نصف سند را به نام خودم بزنم. یعنی مایه شرم بود که بعد از یک عمری که باباجان و مامان زحمت منو کشیدن حالا که تونستم کاری براشون بکنم ، برم ادعای سند کنم. بین ما خواهر و برادرا وقتی حرف مسئله مالی بشه ، هر کدوم می خواد حق خودشو به بقیه بده. یعنی وقتی اینقدر جونمون برای هم در میاد مگه میشه در مورد مسائل مالی اختلافی داشته باشیم؟ بچه ها همه قبول کردن که نصف خونه باباجان مال منه . ولی من زیر بار نرفتم. خلاصه تو این هفت سالی که این خونه تکمیل شده ، طبقه اول تبدیل شد به مهمون خونه و طبقه دوم محل زندگی . سوئیت طبقه سوم هم خالی بود. البته زیر هم کف هم یه اتاق بزرگ و پارکینگ داره که پر شده از وسایل اضافی خونه.
از وقتی خونه خریداری شد من و مامان به نسیم خواهرم اصرار کردیم که حالا که یک طبقه خالی داره اون و شوهرش به جای اجاره نشینی برن و اونجا زندگی کنن. نسیم یه آپارتمان تو تهران داره و اونجا اجاره نشینه. ولی قبول نکرد و می خواست استقلال خودشو داشته باشه.
چند ماه پیش مامان و باباجان که از پله های خونه ناراضی بودن به این فکر افتادن که خونه را عوض کنن و یه خونه بدون پله بخرن. چون نقشه خونه شبیه دوبلکسه و توی هال برای هر اتاق و آشپزخونه و سرویس دو سه تا پله داره و با کمر درد باباجان سخته. منم خیلی موافق بودم که خونه را عوض کنن که راحت تر باشن. از طرفی هفته پیش نسیم گلبرگم طی تماسی با من و آقاداداشم مشورت کرد و گفت که چون می خوان کار و کافه شون را توسعه بدن باید هزینه ها را کم کنن و تصمیم گرفتن برن طبقه اول خونه باباجان. من که خیلی موافق بودم. آقا داداشم هم خوشحال شد که مامان و باباجان از تنهایی در میان. میدونین از وقتی مامان و باباجان بازنشست شدن خیلی تنهان. نسیم و نگار که ازدواج کردن و از صبح تا شب تو کافه هاشون هستن و حسابی گرفتارن. چهارتا نوه هاشون هم که بچه های من و آقا داداش هستن ، اینجان و عملا اونا خیلی تنهان. خلاصه باباجان و مامان هم خوشحال شدن و گفتن حالا میشه یکی دوسال دیگه هم پله ها را تحمل کرد.
این هفته نسیم و حمید شوهرش شروع به اسباب کشی کردن. ولی خب کارشون سخت بود. چون طبقه اول کاملا مبله هست و هر وقت من یا مجید یا هر مسافر دیگه ای میرفت خونه باباجان ، تو اون طبقه ساکن میشد. جمع کردن این همه وسیله و چیدن وسایل خودشون کار حضرت فیل بود. از طرفی مامان به من زنگ زد که با باباجانت صحبت کن که اینقدر گیر نده به وسایل و نمیذاره من این وسیله های اضافی را بندازم دور :) ای من به قربان باباجانم که هر چیزی را نگه میداره و میگه یه روزی به درد می خوره :)
هیچی دیگه تو همین اسباب کشی و به خاطر همون پله های لعنتی ، حمید جان پاش پیچ خورده و افتاده و دیروز به بیمارستان منتقل شده و جراحی شده. طفلک پاش از چند جا شکسته و پلاتین گذاشتن و فعلا تا سه ماه باید توی گچ باشه. اینقدر برنامه برای گسترش کافه و جابجایی و . . . همش فعلا عقب افتاد. دیروز که به نسیم زنگ زدم دیدم هم خیلی ناراحته و هم نگران. از دید نسیم منضبط همیشه تر و تمیز ، وضعیت خونه که حالا به هم ریخته و شکستن پای حمید که باعث عقب افتادن کارها میشه دیوونه کننده بود. با آقا داداشم تماس گرفتم و گفتم نسیم خیلی ناراحته و من نمی تونم برم دو سه روز یزد و بهشون کمک کنم. چون سعید نیست و بچه ها تنهان. نیم ساعت بعدش تماس گرفت و گفت من بلیط هواپیما گرفتم و عصری میرم که هم به وضعیت نامرتب خونه نسیم و باباجان کمک کنم و هم حمید را عیادت کنم. اون وقت شما بگین من نباید به قربون این برادر برم ؟
2. نگار که زنگ زد مثل همیشه با شوخی و خنده شروع کردم. این دو تا با اینکه دوقلو هستن ولی اخلاقاشون فرق داره. نسیم به شدت منضبط و تمیز و وسواسی و با برنامه و جدی و نگار دقیقا برعکسش. شلوغ و پرسرو صدا و شوخ و بریز و بپاش و شلخته و بی برنامه . دیدم صداش داره می لرزه. خیلی ناراحت بود و نگران شدم. تعریف کرد که به خاطر چک شوهرش به یکی از دوستان قدیمی من که آقای دکتری بسیار جدی و مهربونه رو انداخته و اون دوست هم لطف کرده و اون پول را بهش قرض داده. و بعدش هم سر موعد پول را پس دادن. حالا که همه کارها را کرده بود با ترس و لرز تماس گرفته بود که خبر بده :) من با اون آقای دکتر خیلی صمیمی نبودم ولی چند سفری که به یزد و خونه باباجان داشت با خواهرام خیلی صمیمی شده بود. به هر حال رابطه مستقل خودشون بود و به من ربطی نداشت. ولی با کمال خودخواهی عصبانی شدم. بهش گفتم وقتی شوهرت مشکل مالی داره بذار خودش حل کنه . چرا خودتو قاطی کردی و به دوست من زنگ زدی. اگه نمی تونستی پول را بهش برگردونی چیکار می کردی . بیست میلیون تومن پول کمی نیست که بشه راحت جور کرد. (مزخرف می گفتم. چون خودم هم اگه بودم برای سعید پول جور می کردم. مزخرف می گفتم چون دوست من وسیله شخصی من نیست و با نگار رابطه مستقلی داشت که به من ربطی نداشت ). خلاصه نگارم هم فقط گوش کرد و گفت می دونم اشتباه کردم ولی به خیر گذشت و باید بهت خبر میدادم. تلفن را که قطع کردم و یه چای خوردم از خودم بدم اومد. بلافاصله به خواهر شیرینم زنگ زدم . بهش گفتم ببخش که تند حرف زدم. ببخش که احمق شدم. ببخش که دلتو شکستم. با قربون صدقه گفت عسل تو جای مادر مایی . اونقدر به ما محبت کردی که ما نمی تونیم هیچ وقت جبران کنیم. اگه توی گوشم هم بزنی من دستتو می بوسم. اون وقت شما بگین من نباید به قربون این خواهر برم ؟
زن کویر نوشت : وظیفه ندارم توضیحی به کسی بدم. ولی برای احترام به اونایی که احترام سرشون میشه مختصر توضیحی میدم.
مانیک یا مانیا یا دوقطبی باعث میشه رفتارهای آدم در دو فاز افسردگی و شیدایی شدت بیشتری بگیره. همه آدما رفتارشون سینوسیه .یعنی گاهی شادن و گاهی افسرده ولی در مورد مانیا فرد مبتلا دوره شادی و افسردگی طولانی تری داره. در دوره شادی و شیدایی بی پروا تر میشه و ریسک های بیشتری می کنه و کلا انرژی بالایی داره و در دوره افسردگی خب افسرده هست. من نه از روانپزشک فراریم و نه از گفتن بیماریم می ترسم. حدود 15 سال پیش دکتر بیماری منو تشخیص داد و دارو تجویز کرد. با دارو سعی می کنن اخلاق آدم را ثابت نگه بدارن. در دوران افسردگی داروها فرق می کنه. یکی از قرصام که برای ثابت نگهداشتن اخلاقه را تحت نظر دکتر حدود 10 ساله که هر شب می خورم ولی چند سالیه که دکتر میگه دیگه نیازی به داروی دیگه ای نداری .حدود هشت سال پیش که با متفکر و انسان شناس فهمیده ای آشنا شدم بهم یاد داد که تفاوتها باعث نمیشه که من بیمار باشم. تمام کسانی که تو تاریخ مانیک بودن جزو موفق ترین افراد بودن چون انرژی بالایی داشتن. نپذیرفتن جامعه به خاطر آموخته ها و عدم آموزش در مورد تفاوت هاست.
برچسبها: خواهرانه

نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 219
تاريخ: جمعه
15 دی
1396 ساعت: 19:30