دیدین اصلا سرماخوردگی شوخی سرش نمیشه ؟ پریروز که با کمال پررویی راه افتادم رفتم سر کار و اتفاقا اونقدر کار و جلسه پشت سر هم داشتم که تا دیر وقت هم سرکار موندم. بعدش هم تا اومدم خونه و شام پختم و به بیماران داخل خونه رسیدگی کردم آخر شب بود. ولی امان از نصف شب. حدودادی ساعت 3 نصف شب از درد بیدار شدم. نمی تونم بگم کجام درد می کرد چون واقعا تک تک سلولای تنم درد می کرد. انگاری یکی داشت رگهای پاهامو می کشید بس که پاهام غش می رفت و مور مور می شد. سرم هم که اندازه یه اتاق شده بود و روی گردنم سنگینی می کرد. خلاصه تب و لرز هم اضافه شد و خیس عرق می شدم و اصلا یه وضعی.
دیروز صبح هم کلی کار داشتم. دو تا هم متقاضی کار و مصاحبه کاری داشتم. ولی صبح که پا شدم رامبدکمو راهی مدرسه کنم ، تو دلم گفتم کون لق همه دنیا. اصلا نمی تونم راه برم چه برسه به اینکه برم سرکار و هشت ساعت کار کنم. مگه من چی کمتر از سعید دارم که هنوز بعد از 4 روز از رختخوابش بلند نشده و همچنان ناله می کنه ؟ هیچی دیگه دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و یه اس ام اس فرستادم برای منشی و گفتم نمیام و برگشتم تو تخت و سرمو کردم زیر لحاف و با کمال آرامش خوابیدم. نزدیکیای ظهر چنان بدن درد گرفته بودم که واقعا گریه کردم. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین. من واقعا آدم لوسی نیستم . تحمل دردم خیلی بالاست. ولی درد دیروز وحشتناک بود. دوباره مسکن خوردم و بیهوش شدم. عصر با صدای سعید بیدار شدم. بعله برام حریره بادوم درست کرده بود و آب لیمو پرتقال گرفته بود و خلاصه با حال خرابش زمام آشپزخونه را بدست گرفته بود. فهمیدم که اگه گاهی وقتا منم بیفتم و خودمو آدم حساب کنم و بخوابم ، هستن کسایی که بهم برسن و مراقبم باشن. غروب هم دلارام و رامبد و صدا کردم اومدن پاهامو ماساژ دادن. لوس لوس مثل گربه های اشرافیJ
بچه که بودم مامان خیلی برام نوار قصه می خرید. قصه خاله سوسکه ، پیرزن مهربونی که تو شب بارونی همه حیوونا را تو خونه ش راه داد ، قصه گربه های اشرافی و . . . از همون بچگی من این قصه های صوتی که به صورت شعر بود را از بر شدم و سالها بعد موقع خوابوندن خواهرام و بچه هام براشون می خوندم. تو ذهنم جا افتاده بود که هر کی مثل گربه اشرافی باشه کلی وسیله و لباس شیک داره و منم همیشه دلم می خواست گربه اشرافی باشم. برای همین گفتم بچه هام ماساژم دادن و منم شدم گربه اشرافی J
خلاصه تازه داشتم از ماساژم لذت می بردم که امید همکلاس دانشگاهم پیام داد که برای شب می خواد بلیط سینما بگیره و من و سعید هم بریم. امید بود و مهران و مسعود و محمد و روح ا. . .و مهسا و الهام. یعنی از بین بقیه بچه های کلاس ما چند نفر بیشتر با هم حال می کنیم. جواب دادم کجای کاری که ما همه مریضیم و تو لحاف. مسعود هم پیام داد که دروغ نگو نمی خوای بیای بهونه نیار. منم یه عکس از خودم زیر لحاف با اون قیافه داغونم فرستادم. امید هم جواب داد که پس سینما را کنسل کنیم و بیایم عیادت شماها. منم به شوخی گفتم آره لطفا شلغم هم بخرین تموم کردیم.
کم کم می خواستم بلند شم کجدار و مریز شام درست کنم که دیدم زنگ خونه را می زنن. باورم نمی شد بچه ها به جای سینما اومده بودن خونه ما و شلغم و کلی آب میوه هم خریده بودن. اونقدر بهم چسبید که خدا میدونه. البته زیاد نموندن ولی همین اومدنشون و صفای بینشون خیلی حال داد.
بعد از اینکه رفتن سعید پرسید می دونی چرا اومدن امید و بچه ها اینقدر چسبید ؟ چون اینقدر این روزا همه ما درگیر تعارف و برنامه ریزی و وقت از پیش تعیین شده برای دیدار همدیگه هستیم که درصد بالایی از دیدارهامون اصلا اتفاق نمیفته. ولی این دیدار شبیه قدیما بود. یهویی چند تا رفیق بیان عیادتت و بدون اینکه آمادگیشو از قبل داشته باشی ، سورپرایزت کنن.
راستش نمی خوام بگم قدیما همه چی بهتر از حالا بود. ولی خداوکیلی اینقدر درگیر تشریفات و برنامه ریزی برای دیدن هم نبودیم. سرمونو مینداختیم پایین و عصر که میشد می رفتیم خونه فامیل و دوست و آشنا. هر چی بود می خوردیم و درگیر تمیزی خونه و سفره آرایی نبودیم. خیلی هم حال می داد. الان اونقدری که گرفتار مبلمان خونه و غذا درست کردن و مرتب بودن هستیم ، درگیر حال همدیگه نیستیم. هر چند من حالا هم درگیر هیچ تشریفاتی نیستم. دیروز واقعا خوب بود. اگر چه مریضی دردناکی داشتم ولی شب خوبی بود.
امروزم بیدار شدم و خواستم دوباره گربه اشرافی بشم و بخوابم. ولی خودِ بدبخت ذلیل مرده ام برگشت به پوستم و به زور بلند شدم و اومدم سرکار. از صبح هم دارم پشت سر هم مسکن می خورم که بتونم این بدن دردو تحمل کنم. اه اه
مادرنوشت : دیشب داشتم با سعید در مورد انواع مواد مخدر جدید حرف می زدم. ماری جوانا چیه و علف چه جوریه و از این چیزا. بعدش من پرسیدم حالا چه شکلی هست ؟ رامبدکم گفت مامان شبیه جعفریه. پنج تا پر داره. با تعجب گفتم از کجا می دونی ؟ گفت از اینترنت. فوری هم عکس ماری جوانا را برام آورد و نشون داد. عاشق این بچه ام که همه چیزو سرچ می کنه و پیدا می کنه.
چند روز پیش هم می گفت می دونی چرا روی دلار حروف انگلیسی خاصی چاپ شده؟ این حروف شهر های محل چاپ این دلارهاست. بعدشم کلی توضیح پشت سر هم داد. خوشم میاد از طرز فکرش. بجای اینکه به طور کلیشه ای فقط به درس و مشقش برسه و بقیه وقتشو فقط بازی کنه ، اکثر وقتشو صرف مطالعه و جستجو و پاسخ به سوالاتش می کنه. این چند سال اخیر که نمره های بچه های ابتدایی تشریحی شده ، می بینم همیشه معلماش جلوی درساش می نویسن که خلاقیتش خیلی بالاست. فکر می کنم همین روحیه کنجکاو و بدنبال پاسخش باعث این خلاقیت شده.
راستش از اون بچه هاییه که هیچ وقت من و سعید نمی تونیم حدس بزنیم در آینده چکاره میشه. فکر هم نمی کنیم شغل و تحصیلات روتین و چارچوبداری را انتخاب کنه. بذار فکر کنم. شاید تاجر بشه (علاقه شدیدی به بیزینس داره ) ، یا کارگردان بشه (مدیریت خوبی داره و حسهای آدما را خوب میشناسه) ، یا تحلیل گر مسائل سیاسی بشه (با دقت اخبارو پیگیری می کنه و بعدش با جدیت تحلیل می کنه ). فعلا همینا را می تونم بگم.
پیشنهاد نوشت : یک سایتی هست به آدرس navaar.ir کتابای صوتی خوبی داره. یعنی اونی که کتابو می خونه واقعا قشنگ می خونه. برین تو این سایت کتاب صوتی بخرین و اپلیکیشن اونو نصب کنین و از وقتتون حداکثر استفاده را بکنین. من که دیگه معتاد کتابای صوتی تو ترافیک شدم. امیدوارم حالشو ببرین
گله نوشت : هی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا ننویسم. بعدش به خودم حق دادم که بنویسم. وقتی یه وبلاگ نویس میاد از زندگیش می نویسه و بقیه مخاطبهاش باهاش همراه میشن و با غمش غمگین و با شادیش شاد میشن ، حق نداره یهویی ول کنه بره. با تو هستم خورشید جانکم. من هر روزمو با همراه شدن با تو گذروندم. دوستت می دارم و حق نداری ولمون کنی و بری. درسته دلایلی برای ننوشتن داری و حق مسلم هم داری که بخوای بنویسی یا نه ولی آخه جواب دل منو چی می دی دختر ؟ من از تو گله دارم

نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۶ |
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 152
تاريخ: يکشنبه
26 آذر
1396 ساعت: 13:24