همینجوری

خرید بک لینک
1. هفته ای که گذشت به شدت قاطی بودم. یعنی از صبح علی الطلوع که پا می شدم مثل برج زهر مار بودم تا نصفه شب که می رفتم کپه مرگمو بذارم. از زمین و زمان ناراضی بودم و می نالیدم. روزی هزار بار به بی عرضگی و ناتوانی های مختلفم تف مینداختم و کل جلسات کاریمو در حالیکه وانمود می کردم سخت در حال یادداشت کردن مطالب مهم ! جلسه ام ، لیستی از بی عرضگیهام تهیه می کردم و کنارش تا می تونستم به خودم بد و بیراه می گفتم. جالب هم اینه که ظاهرم هیچی را نشون نمیداد و همچون یه آدم ریاکار دروغگو همچنان نیشم باز بود و از درون می سوختم و از بیرون می ساختم. هیچ اتفاق جدیدی هم نیفتاده بود که بگم دلیلش مثلا اون بود. ولی جذر و مد سینوسی افکار و حال و احوالم به شدت متلاطم بود. اونقدر حالم خراب بود که در یک اقدام انتحاری و با اصرار بی دریغ مهرنوش رفتم باشگاه و هر چی مهرنوش نق زد که بریم بدنسازی یا پیلاتس یا نمیدونم چی چی ، من برای زومبا ثبت نام کردم.

با توجه به اینکه کلا از بچگی رقاص خوبی بودم و عاشق رقصیدن بودم ، فکر می کردم تو زومبا هم خیلی سریع سرامد بچه های کلاس میشم که دیدم ای دل غافل ، زومبا اصل مهمش تمرکز کردن و هماهنگی ذهن و بدنه و منم که در حضیض هماهنگی ذهنی بودم ، عملا هر دو جلسه این هفته را به جز بدن درد و تعرق ، بقیه ش مسخره خاص و عام بودم.

خلاصه که بدجور نا میزون بودم. شب تصمیم می گرفتم زود بخوابم ، تا 5 صبح بیدار بودم. صبح تصمیم می گرفتم کمتر سیگاربکشم ، سه پاکت می کشیدم ، روزگار بدی بود. تو همین احوال بودم که مجید (آقا داداشم ) بعد از دو سه هفته بهم زنگ زد. چطوری و خوبی و بچه ها چطورن و یهو دیدم دارم زار زار گریه می کنم و فین فین کنان براش حرف می زنم. اونم با اون صدای گرم و محبت خالصش بعد از هر جمله من یه قربون صدقه می زنه تنگ دلم. اصلا یادم نیست چی گفتم و چی شنیدم. ولی مثل دختر بچه ای 5-6 ساله لوس شده بودم و زار می زدم. آخر مکالمه هم در حالیکه سفارش می کرد دیگه غصه نخورم خداحافظی کرد. پشت بندش زن داداشم زنگ زد که برنجی که سفارش دادی همین الان رفتم براتون خریدم و آخر هفته براتون میاریم!!(معمولا ما برنج با هم می خریم و یکیمون سفارش میده ). خلاصه که از دیروز حالم خیلی بهتره . ولی هر چی فکر می کنم که تو اون حال زار به مجیدم چی گفتم که منجر به خرید برنج شده ، یادم نمیاد. به شدت لوس و دلتنگم. از رفتار دیروزم معلومه به شدت باباجان لازمم. هفته دیگه که آخر هفته تعطیله حتما میرم یزد . یه بغل باباجان و یه نفس بوی گردنش و انرژی از چشمای پر مهرش ، داروی همه درد های منه. (این به این معنی نیست که روحم برای دیدن مامان و خواهرام پر نمی کشه ، ولی اولویت بندی اگه بکنیم ، من برای باباجانم می میرم)

2. اونایی که میگن از پاییز خوششون میاد و دوست دارن یه لیوان نسکافه داغ دستشون بگیرن و پاییزو تماشا کنن ، دقیقا از چی پاییز خوششون میاد ؟! به جون خودم نمی فهمم که می پرسم.

3. با هر کی دو کلام حرف حساب می زنم می بینم از اینستاگرام زدگی مردم نالان و ناراحته و ادعا می کنه اینستا شده جای دروغ و دغل و مسخره بازی. اون وقت دقیقا این شاخای اینستاگرامو کی فالو می کنه و لایک میذاره ؟! باور کن اینم نمی فهمم که می پرسم.

4. یه خانمی بود که خیلی تو اینستا برای خودش فالور جمع کرده بود و هر دقیقه از زندگیش یه عکس میذاشت و تعریف می کرد که مثلا دارم میرم دانشگاه و فلان درسو می خونم و یه عده خانم دیگه میومدن براش می نوشتن که به به و چه چه که تو مایه افتخار مایی. البته ایشون تو خارج از کشور و با پول هنگفت شوهرش زندگی می کنه. من تازه پیجش را پیدا کرده بودم و می خوندمش که ببینم چه کار خارق العاده ای می کنه که مایه افتخار ما باید باشه ؟! خلاصه رفتم براش کامنت گذاشتم که تو ایران خیلی زنها و دخترا با هزار تا محدودیت و مشکل و بچه و شوهر و بی پولی و کار و . . . دارن درس می خونن. پیام تو برای این آدما چی می تونه باشه ؟ هیچی دیگه چندین خانم متشخص اومدن بهم جواب دادن که تو یه هرزه بی خانواده ج..ده حسودی که سواد نداری و داری به این خانم حسادت می کنی. خودش هم بلاکم کرد.

هیچی دیگه من فهمیدم که علاوه بر حسادت و هرزه و ج...ده و بی سواد بودن جنبه استفاده از ایسنتا هم ندارم :)

5. این روزا همش بحث مبارزه با خشونت علیه زنان بود و منم مثل بقیه زنها از این افشاگریها و اطلاع رسانیها خیلی هم مشعوف شدم. چند تا مقاله و پست خیلی خوب هم در این مورد خوندم و لذت بردم. ولی پیشنهاد می کنم پستی که آدرسشو تو کامنت اول میذارم بخونین. متاسفانه چون این پست در "بیان" هست من نمی تونم لینکشو بذارم. نویسنده اش با نگاه جدیدی به مسئله خشونت نگاه کرده که خوشم اومد. (هر چند با بخشهاییش مخالفم)

6. این مسخره بازی چیه که از دوستان "بیان" نمیشه لینک گذاشت ؟ پوففف

7. آخر هفته خوبی داشته باشین .

نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: همینجوری, نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 9:40

صفحه بندی