1. دیروز مدرسه رامبد دعوتنامه فرستاده بودن برای جلسه اولیا و خیلی هم اصرار کرده بودن که حتما یکی از والدین باید بیان. طبق معمول سعید قبول زحمت کرد و رفت. از بعد از ظهر دیدم تو کانال کلاس چهارمیها مامانای بچه ها دارن در مورد سخنران و سخنرانی عالی و به دردبخورش حرف می زنن. شماره تلفن سخنرانو رد و بدل می کردن و خلاصه خیلی خوششون اومده بود. از اونجایی که هیچ وقت قاطی داستاناشون نمیشم چیزی نپرسیدم. شب که سعید که به خونه اومد ازش پرسیدم حالا این آقای دکتر چی می گفت که اینقدر مادرا خوششون اومده بود؟ سعید با تعجب گفت باورت نمیشه هر چیزی که در هر موردی می گفت همه با تعجب گوش می دادن و سوال می کردن ولی من هر چی فکر کردم دیدم دقیقا ما داریم همونطوری با بچه هامون رفتار می کنیم. گفتم یعنی یه دکتر تحصیل کرده خارجکی را از اروپا برداشتن آوردن حاصل تجربیاتشو بگه ، اون وقت تو میگی ما روش زندگیمون مثل حرفای اونه ؟ گفت آره . بیشترین تاکیدی که این سخنران داشته این بوده که اینقدر به بچه هاتون فشار میارین که درس بخونن و نمره خوب بیارن ، چقدر تلاش می کنین که مهارتهای زندگی ، شاد زندگی کردن ، استقلال و آزادی را یاد بگیرن ؟ بچه ها باید از همون کودکی مستقل بار بیان. تو روابط بچه ها با دیگر بچه ها و آدم بزرگا دخالت نکنین. به سوالاتشون شفاف جواب بدین. برای پریود دختراتون و بلوغ پسراتون جشن بگیرین . بهشون آزادی عمل بدین و . . . خلاصه سعید می گفت هر چی آقای دکتر می گفت و سوال می کرد من جواب می دادم تا جاییکه آقای دکتر آخر سخنرانیش گفت به شما تبریک میگم که روش درست زندگی را انتخاب کردین. از اون طرف مدیر مدرسه و معلم رامبد هم تائید کرده بودن که رامبد خیلی بچه خاص و مستقل و مودب و خلاقیه و با اینکه حساسیتی روی نمراتش نداره ولی روح و روان سالمی داره. راستش اولا خوشحال شدم که مدرسه ، چنین سخنرانی را آورده و قراره این سخنرانیها ادامه دار باشه چون جای خالی شادی و مهارت زندگی تو آموزش واقعا خالیه. و ثانیا خوشحال تر شدم وقتی دیدم زحمات من و سعید نتیجه داده و بچه هامون حال دلشون خوبه. هر چند بعدش که کارنامه میان ترم رامبد را با کلی کلمه خیلی خوب جلوی درسها دیدم ، خوشحالترم شدم.
راستش طبق آموخته های درسی من ، هر فرایندی اگه درست تعریف و انجام بشه محصول با کیفیت و بدون اشکالی تولید می کنه. احساس می کنم فرایند آموزش و پرورش بچه هامونو درست تعریف کردیم و داریم انجام میدیم. از کلمه تربیت استفاده نمی کنم چون کاملا با این کلمه مخالفم و اعتقاد دارم تربیت برای بچه های انسان نیست. تربیت با این تعریفی که ما داریم دقیقا مثل فشار اوردن به حیوونای بیچاره سیرکه که دقیقا اون حرکات را انجام بدن. ولی پرورش یعنی محیطی امن فراهم کنیم که بچه ها سیگنالهای مهم را بگیرن و خودشون تشخیص بدن و عمل کنن. البته همراه با آموزش.حالا انگار من متخصص بچه شناسی هستم که دارم زر می زنم. کلا نظر شخصیمو گفتم.
2. یه اتفاق خنده دار هم دیشب افتاد که کلی خندیدیم. از باشگاه که اومدم خیلی سرحال روحی و خسته جسمی بودم. ولی با این حال رفتم تو آشپزخونه شام درست کنم . سینه مرغو سوخاری کردم با قارچ سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده و سالاد . خلاصه دو ساعتی رو پا بودم و دیگه هلاک داشتم می شدم. ولی تا اومدم شامو بیارم دلارام آماده شده و داشت با دوستش شام می رفت بیرون. منم دلم سوخت که شام خونه نیست یه ظرف قارچ و سیب زمینی بهش دادم که تو راه بخورن و بعد از شام هم رفتم یه دوش آب گرم گرفتم و اونقدر خسته بودم که ساعت 12 رفتم تو تخت. سعید چون صبح زود پرواز داشت زود خوابید ولی من منتظر دلارام بودم. معمولا دلارام دیرتر از 12.5 شب به خونه نمیاد. تا 12.5 بیدار موندم و بعدش به موبایلش زنگ زدم. ولی دیدم اشغاله. وقتی دلا بیرون از خونه هست من به هیچ عنوان بهش زنگ نمی زنم که کجایی و کی میای و دیر شده . واقعا خوشم نمیاد حال خوبشو به خاطر نگرانی من از دست بده. اونم همیشه تا ساعت مقرر به خونه میاد مگر اینکه مهمونی باشه که دیگه خودمون می دونیم تا 2-3 طول میکشه. خلاصه دیگه هم خوابم میومد و هم نگران شده بودم. یه پیامک دادم که خوشگله کجایی ؟ دیر شد زود بیا. دو ثانیه بعد دیدم بالای سرم وایساده با موهای آشفته و لباس خواب و می خنده و میگه مامان من ساعت 11.5 اومدم و حتی بهت شب بخیر هم گفتم. :) یعنی اونقدر خسته بودم که اومدن و شب بخیر گفتنشو حتی متوجه نشدم:)
3. همکارم حدودا سه -چهار سال از من بزرگتره. مرد خوش صحبت و متفکریه و اون چند دقیقه ای که میریم بالا سیگار بکشیم ، از حرفاش لذت می برم. از اون طرف چند تا دیگه از آقایونی که برای سیگار میان بالا پشت بوم ، یه جور عجیبی رفتار می کنن. وقتی می بینن منم اون بالا هستم ، با حرفای جفنگ و جلف بازیشون سعی می کنن توجه منو جلب کنن. خب من با این همکارم خیلی حرفای جدی تری می زنیم و خیلی حواسم به اونا نیست. ولی امروز واقعا باورم شد که نه همه آقایون ، ولی خیلی هاشون هر چی بزرگتر میشن ، پسر بچه درونشون بزرگ نمیشه و همیشه یه پسرک 10-12 ساله تخس و حسود ، درون خودشون دارن. حالا خوبه نمی دونن من چند ساله که هورمون زنانگی ندارم و هیچ حس زنونه ای ندارم که بخوام از این حرفا و حرکاتشون لذت ببرم:) طفلکی ها فقط پوسته بیرونیمو می بینن و تلاش می کنن وگرنه من مدتهاست که بازنشسته ام :)
دختر نوشت : فردا عازم خونه پدری هستیم. خوشحالم و واقعا دلتنگ.

نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ |
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: نزدیکست,
نویسنده:
بازدید: 150
تاريخ: سه
شنبه
21 آذر
1396 ساعت: 9:40