تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

خرید بک لینک
قرار بود سه شنبه بعد از ساعت کاری راه بیفتیم و بریم یزد. ولی سه شنبه با کمال تنبلی و البته ذوق زدگی حس سرکار رفتن نداشتم. هر وقت خودم سرکار نمیرم نمی تونم ، یعنی دلم نمیاد رامبدو صبح زود بیدارش کنم که به مدرسه بره. همین شد که تا نزدیکیای ظهر خوابیدیم. یهو دیدم دلارام داره با عجله بیدارم می کنه که بلند شو که حسابی کار داریم. سریع ناهار درست کردم و چند تا تیکه رخت و لباس برداشتم و چای و میوه حاضر کردم و خونه را حسابی جارو کشیدم و لباسا رو تو ماشین ریختم و حموم رفتم. تا همه کارامون تموم بشه ساعت حدودا 2 بعد از ظهر بود. سعید هم زود اومد و ناهار خوردیم و چون از قبل با داداشم هماهنگ کرده بودیم ، تقریبا با هم راه افتادیم. اتوبان قم تقریبا شلوغ بود ولی شوق و ذوق خونه پدری باعث میشد احساس خستگی نکنیم.

توی راه هوا خیلی سرد و خشک بود. از لای در و پنجره های ماشین باد سردی میومد. ولی چهارتایی به کتاب صوتی که گذاشته بودم گوش می کردیم و زمان برامون با شنیدن داستان زودتر می گذشت. حدودای ساعت 10 بود که بالاخره رسیدیم. البته مجید زودتر رسیده بود شاید نیم ساعتی و رفته بودن خونه باباجان. ما هم تا رسیدیم رفتیم کافه خواهرام و یه قهوه خوردیم و همگی باهم رفتیم خونه باباجان.

دو روز کاملا بهشتی را گذروندیم. هر چهارتامون دور هم بودیم . شبها به عادت همیشه تا دم صبح بیدار بودیم و حرف و خنده و پاسور و شب نشینی و صبح هم تا هر وقت می خواستیم می خوابیدیم. من و مجید معمولا عادت داریم اون مدت کمی که یزد هستیم از خونه باباجان بیرون نمیریم. همین باعث میشه همه برای دیدنمون بیان و اونجا حسابی شلوغ میشه. کلی کارای خواهرونه با نسیم و نگار کردیم. موهامونو رنگ کردیم ، ناخنامونو لاک زدیم ، ابروهای همدیگه را برداشتیم ، . . . یه شب هم رفتیم خیابون گردی و کافه . البته زن داداشم هم همراهمون بود. خونه باباجان اونقدر باصفا و صمیمیه که زن داداشم بیشتر وقتشو با ماست و فقط یه سر به مامانش زد. مامان و باباجان هم که از بودن نوه هاشون اونقدر خوشحال بودن که سر از پا نمی شناختن. مخصوصا دختر کوچولوی داداشم -جانان که عشق مامانه. یه سر هم به خونه عزیز زدیم و همه خواهر و برادرای سعید اومدن و همدیگه را دیدیم.

خلاصه با اینکه مدت کمی بود و فقط سه روز اونجا بودیم ، واقعا خوش گذشت.

داشتم فکر می کردم بر خلاف اینکه فکر می کنم به دوری عادت کردم ولی وقتی کنار عزیزانم هستم چقدر خوبه. باور نمی کنین چقدر از کارای خواهرانه لذت بردم. بودن با نگار و نسیم باعث میشه اصلا گذر زمان را نفهمم. البته زن داداش نازنینم هم واقعا مثل یک خواهر میمونه. طفلک خودش که خواهر نداره ، مامانش هم که آلزایمر گرفته و هوش و حواس درستی نداره . اینه که همش با ما بود.

مامان و باباجان هم که انگاری ما از قحطی اومدیم ، یه روز کله پاچه درست کردن ، یه روز همگی رفتیم تو حیاط و کباب پختیم و بریز و بپاش و خنده و مسخره بازی تو سرما ، مامان کلی ترشی و شور درست کرده بود برای من و داداشم. باباجانم کلی گردو پوست کنده بود برامون ، انار دون کرده بود . سعید هم که کل این سه روز با شوهر خواهرام کلی کویر گردی کردن و گشتن و خوش گذروندن.

خونه پدری با همه مهر و محبت و صفا و صمیمیتش با هیچ جای دنیا قابل قیاس نیست. یه حس و حال عجیبی داره. یاد و خاطره روزای مجردی و بچگی را برای آدم زنده می کنه. امنیت و آرامش خاصی داره که به آدم انرژی مضاعف میده. ولی بعد از چند روز ناخودآگاه آدم دوست داره برگرده خونه خودش. این قضیه را من هیچ وقت نفهمیدم. این که با وجود اون همه محبت خونه پدری چرا آدم دوست داره برگرده خونه خودش ؟

به هر حال دیروز که موقع خداحافظی به عادت همیشه باباجانم گریه می کرد و من و مجید هم تو ماشینای خودمون بغض کرده بودیم ، برای هزارمین بار به خودم گفتم نمی بخشمت که اینقدر از باباجانت دور شدی. که اینقدر این فراق برای باباجانت سخته و بعد از سالها هنوز براش عادی نشده. به یاد بچه های خودم افتادم که اگه روزی بخوان ازم دور بشن من چی می کشم ؟ هر چند کارخاصی نمی تونم بکنم جز تحمل.

موقع برگشت هم با مجید بودیم. جانان حسابی خسته و تب دار بود و تو ماشین اذیت می کرد. هر جا می ایستادیم میاوردمش تو ماشین خودمون که یه کم زن داداشم استراحت کنه. و وای از اتوبان قم تهران که چه ترافیکی بود. هر طور بود خسته و کوفته و له و لورده رسیدیم خدا را شکر. تا اسباب و وسایل را سرجاشون بذارم و گوشت و سبزی و خوراکیها را تو یخچال و کابینت جاسازی کنم و یه دوش بگیرم تقریبا نزدیکیای صبح بود که خوابیدم. نخندین ولی گوشت هم از اونجا خریدیم و مجید و مامان خرد کردن و شستن و بسته بندی کردن. بعله ما در پایتخت در قحطی به سر می بریم :)

این بود انشای من


برچسبها: زن, خاطره
نوشته شده توسط زن کویر در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: تعطیلات,گذراندید؟, نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 9:40

صفحه بندی