معادله سخت

خرید بک لینک
از وقتی برگشتیم سرماخوردگی دست از سرمون برنداشته. یه جور مهربانانه و با محبتی یکی یکیمونو درگیر کرده. اولش سعید مریض شد. یعنی سرحال و قبراق ولی خسته از راه که رسیدیم ، اولش گفت سرم درد می کنه و خسته ام و رفت خوابید. صبح شنبه که بیدار شدم دیدم رفته تو اتاق رامبد خوابیده(قبلا گفته بودم رامبدکم میاد پایین تخت ما می خوابه). رفتم دیدم اوخ اوخ تب داره هزار درجه. چشاش هم وا نمیشه. سعید کلا تو عمرش داروی شیمیایی هم نخورده و نه می خوره. مریضیهاشو با استراحت و جوشونده خوب می کنه. هیچی دیگه عصر که برگشتم دیدم هنوز همونجا چهار چرخش هواست و خوابیده. شلغم پختم و سوپ و آبمیوه و از این چیزا.

بود تا دیروز . دیروز هم سعید همچنان دراز کش بود. فقط جاش عوض شده بود و اومده بود تو هال جلوی بی بی سی خواب بود. نمی دونم اخبارو برای کی روشن کرده بود. منم صبح که رفتم سرکار اولش خوب بودما ولی کم کم حدودای ساعت 10 یک لرز عجیبی افتاد به تنم که با کاپشن و کنار شوفاژ هم گرم نمی شدم. بعدش هم بدنم درد گرفت به قسمی که کم مونده بود گریه کنم. حالا عصرش کلاس زومبا هم داشتم خیر سرم. نمی تونستم راه برم چه برسه به اینکه برم ورزش. حدودای 2 بعد از ظهر اومدم خونه و رفتم زیر چند تا لحاف و خوابیدم در حد بنز. آخرای شب بیدار شدم دیدم سعید اون طرف درازه منم این طرف درازم و بچه هام سوت و کور آروم دارن درس می خونن. هر کار کردم از سر جام بلند بشم واقعا نمی تونستم. دلارام آب میوه گرفت برامون و خوردم و دوباره از هوش رفتم.

صبح نزدیکیای ساعت 5 بیدار شدم. دیدم بازم تلویزیون روشنه. نمی تونستم از جام بلند بشم ولی امروز هم دو تا جلسه داشتم و هم کلی کار. پاشدم رفتم تو هال دیدم سعید بازم جلوی تلویزیون خوابه و تلویزیون داره یه فیلم هندی پخش می کنه. باورتون نمیشه به زور رفتم زیر دوش آب داغ و اومدم بیرون. تا چای بذارم و شیر گرم کنم و صبحونه بچه ها را حاضر کنم ساعت شد 6.5 . سرم گیج می رفت و بدنم مور مور میشد . داشتم پشیمون می شدم از رفتن سرکار و می خواستم برگردم تو تخت که رامبدکم بیدار شد و دیدم چشاش قرمزه و بدنش داغ داغه. بچه ام واقعا تب داشت و اولش فکر کردم داره جفنگ میگه که نره مدرسه ولی بعدش دیدم واقعا داره هذیون میگه. تب بر بهش دادم و صورتشو شستم و گفتم بخوابه که قرار نیست تو آینده و پیشرفتش یک روز نرفتن به مدرسه هیچ تاثیر منفی داشته باشه :)

بازم اومدم برگردم تو تخت که دلارام خانم بیدار شد و اومد نشست سر میز و دیدم رنگ و روش سفیده و چشماش قرمز و بدنش داغ و . . . بعله - سرماخوردگی دیده بودیم ولی نه اینقدر مهربون و طناز که بیاد سراغ همه مون و اینقدر پیل افکن باشه. اونم فرستادم تو تخت و با خودم گفتم الان خودم هم میرم می خوابم. هنوز تصمیمم عملی نشده بود که سعید بیدار شد و یادآوری کرد که امروز دو تا چک داریم و باید برم فلان کار بانکی و جابجایی پول را انجام بدم. بماند که کمبود پولشو هم باید از یکی قرض کنم.

رفتم موهامو سشوار کشیدم و آماده شدم و گفتم نخیر -امروز روز استراحت من نیست. اصلا چه معنی داره مامان خونه مریض بشه و بخوابه ؟ دیدم هنوز وقت دارم یه سوپ مشتی هم براشون بار بذارم که دیدم ای بابا پیاز هم تموم شده ، کله سحر رفتم پیاز خریدم و اومدم سوپ گذاشتم و سپردم به سعید که بهش سر بزنه و خودم افتان و خیزان اومدم سر کار. هم جلساتمو رفتم ، هم از یکی پول قرض کردم هم بانک رفتم و هم چشمم کور و دندم نرم کارامو کردم.

از بعد از ظهر هم سرفه و آب ریزش شروع شده و حسابی داریم با این سرماخوردگی عزیزمون اخت میشیم .

مادر نوشت : راستش هیچ منتی ندارم. هیچ جای دنیا هم نیومدن تعریف کنن که مادر وظیفه داره به همه کارای خونه برسه و حق استراحت نداره. ولی در تمام طول راه تا شرکت داشتم فکر می کردم منم همون مریضی بقیه را دارم ، منم بدنم درد می کنه و تب دارم ، منم خوابم میاد و استراحت برام خوبه . ولی چرا خودم نمی تونم به خودم اجازه بدم وقتی بقیه نیاز به رسیدگی دارن ، بخوابم ؟ چرا ما زنها تحمل و طاقتمون بیشتره ؟ چرا اینقدر احساس وظیفه می کنیم که سلامتی و حال خوبمون را فدای مسئولیتمون می کنیم ؟ مطمئنم این حس مشترکه بین ما زنها و شماها هم حسش کردین. ولی دقت کردین همه این کارها را برای دل خودمون می کنیم ؟

زن نوشت : نمی خوام بگم پدرها و مردها مسئولیت پذیر نیستن و یا احساس وظیفه کمتری دارن. راستش توی عمرم هرگز مرد نبوده ام که درکشون کنم. ولی معادله سختیه این مادر بودن. آدم وقتی مادر میشه خودشو نا خودآگاه فراموش می کنه. همه هوش و حواسش میشه بچه هاش. البته من اصلا با این قضیه موافق نیستما. راستش خیلی هم دوست دارم مادری باشم که به همه علاقمندیهام برسم و در کنارش وظایفی که خودم برای خودم تعریف کردم را انجام بدم. ولی یه وقتایی واقعا دست خودم نیست. یعنی وقتی پای دلارام و رامبد وسط باشه هیچ چیز دیگه ای برای من اهمیت نداره. مطمئنم همه مامانا این قضیه را درک کردن. توی خلقت آدم هیچ کس و هیچ چیزو بیشتر از خودش دوست نداره. حالا چی میشه که یهو این معادله بهم می خوره ؟ می دونید ؟

معرفی نوشت : آهان راستی چند وقته یادم میره براتون یه سایت معرفی کنم. اگه تو نامه نویسی یا ایمیل به زبون انگلیسی ضعیف هستین به سایت زیر مراجعه کنین. متنی که خودتون نوشتین را تو این سایت بنویسین هم غلطهای گرامری و هم دیکته ای را مشخص می کنه و جمله بهتری پیشنهاد میده. من تو کارم خیلی استفاده می کنم :

http://www.gingersoftware.com


برچسبها: زن, خاطره
نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 142 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 9:40

صفحه بندی