اَجمَل زنگ زده که هفته آینده میخواد بیاد ایران و دلش می خواد ما را هم ببینه. منم بدم نمیاد دوباره دیداری تازه کنیم ولی راستش این روزا به شدت خسته ام. اونقدر همش خسته ام که دم غروب که به خونه می رسم با عجله شام درست می کنم و وِلو میشم جلوی تلویزیون و سریال قشنگ مدرن فامیلی. به عشق استراحت جلوی مدرن فامیلی و خنده های کوتاه و بلند بچه ها روزگار می گذرونم. اومدن یه فرد جدید و اضافه شدن کارای اضافه را اصلا حوصله ندارم. از طرفی اجمل را خیلی دوست دارم. مرد آروم و بی سر و صداییه. هر چی باشه هم صحبت خوبیه و میشه چند شب سریالو تعطیل کرد.
تنهایی برای یک کار اداری رفته بودم یزد و چون بلیط هواپیما برای برگشتم گیرم نیومد ، داشتم با قطار بر می گشتم. شب خسته و مونده از کوپه بیرون اومدم و بین دو واگن داشتم سیگار می کشیدم که زنی با انگلیسی لهجه دار از پشت سرم پرسید میشه اینجا سیگار کشید؟ یه زن هندی حدودا 8-47 ساله بود. کارگردان تئاتر و به همراه شوهرش که مترجم زبان اردو بود برای دیدن شیرازو کرمان و یزد به ایران اومده بودن. شوهرش تو کوپه خوابیده بود و خودش در به در یه جایی برای سیگار. معلومه که به عنوان یک ایرانی قانون شکن بهش مجوز دادم و تا نزدیکیای صبح با هم دود کردیم و از هر دری سخنی. موقع خداحافظی پرسیدم تو تهران هتلی رزرو کردین که گفت هنوز نه و دو سه هفته ای می خوان تهران باشن تا کلی کار فرهنگی و جلسه و همایش و . . . برن. گفتم من خوشحال میشم بیاین خونه ما و مطمئنا شوهرم هم بدش نمیاد. یه مدتی با هم زندگی می کنیم و سعی می کنیم بیشتر با هم آشنا بشیم. در حد مرگ خوشحال شد و تشکر کرد و شماره کوپه مو بهش دادم که صبح همدیگه را ببینیم. صبح که رسیدم هر چی منتظر شدم پیداش نشد. ای بابا چیکار کنم. مجبور شدم به همه کوپه ها سر بزنم تا بالاخره خودشو و اجمل را یافتم. کاشف به عمل اومد که شوهرش اجمل بهش گفته بود که این رسم تعارف کردن از رسوم ایرانیهاست و تو نباید دعوت یک ایرانی را باور کنی. رفتم دنبالشون و گفتم من تعارف نکردم و واقعا دوست دارم که میزبانتون باشم.
خلاصه که بیشتر از دوهفته گوری و اجمل مهمون ما بودن. صبح ها ما که می رفتیم سرکار هنوز خواب بودن و عصر که میومدیم ، تازه می رسیدن. بهشون کلید داده بودم که راحت باشن. بعضی وقتا هم گوری غذای هندی برامون می پخت. شبها بیدار می موندیم و در مورد آداب و رسوم و شهرهای کشورامون حرف می زدیم. مهمونای خوبی بودن و در کنارشون خوش می گذشت. دو بار دیگه هم اجمل به تنهایی به ایران اومد و یک بار چون تو یزد کار داشت ده روزی مهمون خونه باباجانم بود. یک بار هم ما رفتیم هند و دیدار کردیم. خلاصه که از یک سیگار تو قطار و کار غیر قانونی:) به یک رفاقت چند ساله رسیدیم.
زن کویر نوشت : تجربه به من ثابت کرده که در هر شرایط و تو هر نقطه دنیا اگه اعتماد کنی و محبتت واقعی باشه می تونی با آدمای دیگه از هر کجای دنیا دوست بشی.
برچسبها: زن, خاطره

نوشته شده توسط زن کویر در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ |
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 215
تاريخ: پنجشنبه
18 آبان
1396 ساعت: 4:07