گر صبر کنی

خرید بک لینک

روزای سختی را از نظر مالی داریم می گذرونیم. توی این یک سال و نیمی که سعید جایی شاغل نیست و با گرفتن پروژه های کوچیک فقط سر خودشو گرم می کنه ، تنها منبع ثابت درآمد ما حقوق منه. حتی با وجود این همه رفت و آمد سعید به اهواز به دلایلی که تو پست قبل گفتم کارفرما پول نمیده و متعاقبا سعید هم پولی گیرش نمیاد. تعمیر و بازسازی خونه هم با وامی که من گرفتم انجام شد و با وجودیکه خیلی از این کار خوشحال شدم ولی حالا که باید قسطهاشو پرداخت کنم فشار زیادی را تحمل می کنم. اضافه کنید قسطهای خونه و چکهای سرویس و مدرسه رامبد و خرجهای دلارام و خرج خونه. خلاصه احساس می کنم تو این یک سال و نیم تقریبا داریم با معجزه زندگی می کنیم. خیلی از خرجها را کم کردیم ، خیلی از خرجها را حذف کردیم. با این حال بعضی نیازها واقعا نیاز مهمی هستن و نمیشه ازشون گذشت.

قبلا وقتی حقوق می گرفتم یه مبلغی به عنوان پول تو جیبی بر می داشتم و بقیه شو به کارت سعید جابجا می کردم. خودش مادرخرج بود و با درامد خودش و حقوق من تمام خرجها را میداد. ولی حالا هم خیلی نگرانم و هم دائم دارم حساب و کتاب می کنم. جمع قسطا را که حساب می کنم تقریبا بیشتر از نصف حقوقمه. پول توجیبی ماهانه دلارام و رامبد ، قبضها ، پول بنزین و خوراک و درس و مشق بچه ها و . . . هوف واقعا سخته.

دلارام و رامبد به محض اینکه حساب و کتاب یاد گرفتن ، ما بهشون ماهانه دادیم و خودشون بودجه و هزینه شونو تراز می کنن. البته رامبد که هنوز کوچیکه و بیشتر پولشو برای خوراکی تو مدرسه خرج می کنه یا خرج کتاب و سی دی بازی می کنه. ولی دخترکم کل هزینه دانشگاه و لباس و وسائل درسیش و تفریحش و همه چیزش به عهده خودش و با پول خودشه. هرگز هم نشده که بیاد بگه پول کم آورده و پولی اضافه تر بگیره. ولی بین خودشون حسابی بهم پول قرض میدن و به هم کمک می کنن. دلارام اخلاقای خاصی داره. هیچ وقت ندیدم اصرار به خرید چیزی بکنه و یا به ما فشار بیاره که فلان چیزو برام بخرین. اگه هم چیزی بخواد که گرون باشه ، خودش دوسه ماه کمتر خرج می کنه و با پس اندازش خرید می کنه.

چند روزیه که می بینم گوشی دلا خاموش میشه و مشکل داره. ازش می پرسم مشکلش چیه. میگه چند بار برای تعمیر هم برده و درست نشده. می پرسم خب چرا نمی گی یه گوشی جدید برات بخرم؟ میگه با این وضع اقتصادیمون الان وقت خرید گوشی نیست. راست میگه الان وقت خرید گوشی نیست. ولی دلم برای این همه عقل و منطقش ضعف میره. فروشگاهی هست که همه وسایل الکترونیکی را به شرکت ما قسطی می فروشه و با شرکت قرارداد داره. می دونم دلارام به شدت عاشق آیفونه. لیست گوشیها را با قیمتش براش می برم و ازش میخوام انتخاب کنه. راضی نمیشه. میگه فعلا برای دانشگاه کلی وسیله لازم دارم ، وقت دکتر پوست هم دارم و پول ندارم گوشی بخرم. اصرار می کنم که این یک کادو از طرف من باشه و خودم قسطاشو میدم. بهش میگم همون اپل را که خیلی دوست داره انتخاب کنه. الان یه هفته هست که داره انتخاب می کنه و هر شب یه بهونه ای میاره. وقت نکردم لیستو ببینم ، خسته ام ، خواب بودم و به عناوین مختلف از زیرش در میره. من میدونم که نمی خواد به ما فشار بیاره.

خیلی دوست داشتم میشد سعید هم بیاد تو شرکت ما کار کنه. و تلاشم را هم کردم. قانون شرکت ما اینه که زن و شوهر را با هم استخدام نمی کنه. منم نمی خواستم پارتی بازی کنم. برای همین سعی کردم تو یکی از شرکتهای زیرمجموعه کاری براش پیدا کنم. سه مرحله مصاحبه فنی و گروهی مثل بقیه افراد داشت. و نتیجه مثبت بود. ولی مسئله اینه که فعلا پروژه جدیدی ندارن که سعید مدیر پروژه اش بشه و باید صبر کرد. هیچی دیگه رسیدیم سر نقطه اول. از طرفی می بینم که حال سعید اصلا خوب نیست. اکثرا که اهوازه وقتی هم تهرانه سرحال نیست. از اون سعید خوش و خرم و سرحال خبری نیست. بدهکاریامون هر روز داره بیشتر میشه. فکر کنم سعید هی از این و اون قرض می کنه و من واقعا نگرانم. یک عمر کار کنی و تحصیل کنی و زحمت بکشی و بعدش شرمنده خانواده ت بشی. سخته.

خلاصه که امروز که حقوقا را ریختن به حساب خوشحال نشدم بلکه ناراحت هم شدم. بازم باید بشینم حساب و کتاب کنم و سعی کنم معجزه کنم. از این وضعیت بیزارم. از این رکود و سختی که گردن مردمو گرفته و ول کن نیست حالم بهم میخوره. لعنت بر باعث و بانی این وضعیت بد اقتصادی. مثل پیرزنای غرغرو کارم به نفرین کشیده. هوف

مادر نوشت : رامبد بعد از عید 200 تومن از دلارام قرض کرده بود که یه وسیله الکترونیکی بخره و قرار گذاشته بودن هر ماه 30 تومن از پول تو جیبیش به دلارام پس بده. دیشب دیدم خوشحال بود و می گفت بالاخره قرضام تموم شد. بغلش کردم و با بغض گفتم مادرت بمیره که تو ده سالگی تو قسط داری و باید پرداخت کنی. مثل همیشه محکم و مردونه سرشو از بغلم بیرون آورد و گفت مرد باید قرض داشته باشه ! (بعله این جمله قصار سعید خان به رامبد به ارث رسیده). آخر شب به سعید گفتم ما چه حقی داشتیم که با کمال خودخواهی بچه درست کنیم و به دنیا بیاریم وقتی اطمینان نداشتیم که می تونیم تامینشون کنیم ؟ رامبد از حالا قرض داره.

راستی ما می تونیم مطمئن باشیم می تونیم از پس نیازهای بچه هامون بر بیایم؟ اگه اطمینان نداریم چرا بچه دار میشیم ؟ نظر شما چیه ؟

همسر نوشت : اوضاع بد اقتصادی باعث میشه خیلی رعایت حال همدیگه را بکنیم. کلا تو شرایط سخت هر دوتامون خیلی حواسمون به هم هست. صبح زود که بیدار میشم سعید طبق معمول روزایی که تهرانه ، صبحونه مورد علاقه مو درست کرده و منتظرمه. همونطور خواب آلود بغلم می کنه و آروم تو گوشم میگه صبور باش. همه چی درست میشه.

معلومه که همه چی درست میشه و معلومه که من با داشتن سه موجود عزیز و دوست داشتنی صبر می کنم. ولی حیف از روزایی که تو این عمر محدودمون داره به سختی می گذره. حیف


برچسبها: زن, سختیها
image نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 12:26

صفحه بندی