نگرانی های مادرانه

خرید بک لینک
هفته گذشته رامبد هر شب داشت در مورد شورای دانش آموزی و علاقمندیش برای کاندید شدن تو این شورا صحبت می کرد. کلی فکر و ایده جدید مطرح می کرد تا بتونه شعار طراحی کنه و تبلیغ کنه و رای بیاره. از اونجایی که رامبد هم مثل خواهرش بچه به شدت آروم و عاقل و ساکتیه ، ما خیلی خوشحال بودیم که بالاخره تصمیم گرفته از لاک سکوت خودش در بیاد و یه کار گروهی بکنه. همیشه تو مدرسه و قبل ترش تو مهد کودک به ارومی و منظم بودن معروف بوده. حتی تو مدرسه ناظمش اسمشو گذاشته آقای متین و همیشه برای بچه ها رامبد را مثال میزنه. از طرفی من واقعا نگران این همه عاقل بودن و بزرگ فکر کردن رامبدم و خیلی دوست دارم بچه هام بچگی و جوونی کنن.

خلاصه روز چهارشنبه با انرژی و تشویق راهی مدرسه شد که کاندیداتوری خودشو اعلام کنه. اون وقت میدونین چی شده ؟ تو کلاس اونقدر معلم قرانشون که مسئول این کار بوده از سختیها و مسئولیتهای این کار گفته و بچه ها را ترسونده که ممکنه به درس و مشقشون نرسن که رامبد ترسیده و کاندید نشده. تمام این دو روز تعطیلی را من و سعید داشتیم باهاش حرف می زدیم تا ببینیم این ترسش از کجا اومده و چرا از مسئولیت ترسیده. میگه می ترسم رای نیارم. گفتم عوضش مهمه که کاندید شدی و تلاشتو کردی. زندگی پر از تلاشهاییه که ممکنه نتیجه نده ولی بعدش حس خوبی داری چون سعی خودتو کردی. میگه می ترسم از پسش بر نیام. گفتم اون وقت از دوستات کمک می خوای و راهنمایی می گیری. اینجوری یاد می گیری با یک گروه تعامل داشته باشی. به هر حال راضیش کردیم که امروز دوباره و ثبت نام کنه البته اگه فرصت هنوز باشه.

ولی واقعا نگرانم. برای بچه هامون نگرانم. مدرسه شده جایی که فقط و فقط بهشون درسای کلیشه ای کتابا را یاد میدن و اگه خیلی هم هنر کنن چهارتا کتاب کمک آموزشی هم میزنن تنگش. یعنی دقیقا تو دورانی که بچه داره شخصیتش شکل می گیره و باید مهارتهای زندگی کردنو بیاموزه ، خبری از آموزش مهارت نیست.

بهش میگم درس خوندن یا نخوندن تو برام مهم نیست. همین که هر سال قبول بشی برام کافیه. برام مهم نیست که ریاضی را 20 بگیری یا تمام سوالات علوم را بدونی ولی برام خیلی مهمه که تو یک کار گروهی داوطلب بشی ، تو تیم ورزش مدرسه باشی ، با دوستات رفت و آمد کنی و زندگی را زندگی کنی. به حرفام با دقت گوش می کنه ولی نمیدونم آیا سیاست مدرسه هم همینه یا فقط می خواد یه عده بچه پر از فرمول و سوال و جواب تئوری بدون هیچ عملکرد تحویل جامعه بده.

به نظر من ، رامبد و دلارام لزوما نباید راه ما را برن. لزوما نباید مهندس بشن و یه جایی استخدام بشن. چیزی که همیشه بهشون میگم هم همینه. من نه عقده پز دادن نمره بچه هامو دارم ، نه کمبودی حس می کنم که بخوام با قبولیشون تو فیلان رشته و یا المپیاد اونو جبران کنم. بچه هام مدرسه دولتی درس میخونن و اعتقاد دارم رفتن به مدرسه غیر انتفاعی فقط باعث میشه بچه ها فکر کنن تافته جدا بافته هستن. اون همه زلم زیمبویی هم که تو این مدارس هست را میشه بر اساس علاقه خود بچه ها اونا را به کلاس فرستاد. خلاصه که جامعه علاوه بر افراد کلیشه ای دکتر و مهندس و معلم و . . . به شغلهای جدید با خلاقیتهای جدید هم نیاز داره و ترجیح میدم بچه هام مهارت دست یافتن به این نوع شغلها را یاد بگیرن. مهمتر از همه مهارت زندگی کردن را بیاموزن. بر ترساشون غلبه کنن و تلاششونو بکنن. از چیزای جدید نترسن ،تو موقعیتهای ناگهانی شوکه نشن و بتونن خودشونو جمع و جور کنن ، بتونن با بقیه آدمها تعامل داشته باشن و تفاوها را بپذیرن و باز هم مهتر از همه تو سن خودشون زندگی کنن. لذت ببرن و اینقدر عاقلانه و بزرگتر از سنشون نباشن. نظر شما چیه ؟ شما در مورد تحصیل بچه هاتون چی را مهمتر میدونین ؟ آیا جامعه ما فقط و فقط به عده بچه تحصیل کرده شاگرد اول احتیاج داره ؟

نگران نوشت : این سومین پنجشنبه جمعه ایه که دلارام از خونه بیرون نمیره. کل هفته که یا دانشگاهه و یا داره درس می خونه و یا داره به درس و مشق رامبد میرسه (کلا بردن رامبد به کلاس زبان و ورزش و دیکته و درسش مسئولیت دلارامه ) ، آخر هفته ها هم می چسبه به من و یا با هم سریال می بینیم (در حال حاضر در حال دیدن سریال کمدی مدرن فامیلی هستیم ) ، یا سرشو با کتاب و موسیقی گرم می کنه. نگرانشم. واقعا نگرانشم که یه دختر جوون 21 ساله اهل بیرون رفتن و تفریح کردن نیست. اهل رفیق بازی و شیطنت کردن نیست. بهش میگم اگه تو خونه بشینی می کشمت. پاشو با پریناز و پردیس برین بیرون یه دوری بزنین. میگه واای خسته ام. آخرش هم به زور بلندش می کنم و چهارنفری میریم آب انار می خوریم. جمعه شب هم پریناز دوستش میاد خونه مون و با هم میرن تو اتاق. بهم پیامک میده ببین من دارم تفریح می کنم، دیگه نگی چرا جوونی نمی کنم ؟!

بعله خیلی هم تفریح می کنن:) من به روش نمیارم و اعتراضی نمی کنم . خودش از این وضعیت راضیه و به قولی هَپی. ولی تو دلم میگم نکنه به سن من برسه و بعدش حسرت این روزای جوونی را بخوره . نکنه از این روزا استفاده نکنه ؟

می بینین. نگرانیهای مادرانه هیچ وقت تمومی نداره . وقتی هم چیزی برای نگرانی نیست خودمون بهانه می تراشیم .

رفیق نوشت : پنجشنبه ای بالاخره یه رفیق وبلاگی را که خیلی وقت بود می خواستم ببینم ، ملاقات کردم. دو ساعتی که باهاش بودم واقعا خوشمزه بود و خیلی خوش گذشت. تداعی خاطرات اون روزای روبراهی دنیای وبلاگ بود که هر هفته وبلاگیها دور هم جمع می شدیم و آدمایی را که با نوشته هاشون زندگی کرده بودیم را می دیدیم.

دوست دارین یه قرار وبلاگی بذاریم ؟


برچسبها: زن, مادرانه
image نوشته شده توسط زن کویر در شنبه ششم آبان ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: مادرانه, نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 12:26

صفحه بندی