توجه کردین که هر چیزی باید وقتش برسه تا ما بفهمیمش؟ درکش کنیم ؟ با پوست و خون و جونمون حسش کنیم ؟ نمیدونم بهش چی می گن. میگن بلوغ فکری ؟ میگن پختگی یا چی ؟ حالا هر چیزی که اسمش باشه مهم نیست. بذارین یه اعترافی بکنم.
21 ساله بودم که در عنفوان جوونی! عاشق شدم. خیلی هم سرسخت عاشق شدم و ازدواج کردم. اون موقع واقعا و واقعا هیچ شناخت و درکی از ازدواج نداشتم. نمی دونستم ازدواج فقط رسیدن به معشوق نیست. درکی نداشتم که ازدواج پیوندی پر از تعهد و مسئولیته. خیلی خام و جوون بودم. و خوشبختانه با مردی هم ازدواج کردم که با هفت سال تفاوت سنی خیلی پخته تر و بالغ تر از من بود. واقعا هیچ وقت نذاشت من تو خونه احساس مسئولیتی بکنم که به کارها و علایق خودم نرسم. یعنی از همون اول مسئولیت همه چیزو به عهده گرفت. آشپزی ؟ مهم نبود اصلا. اگه چیزی می پختم می خورد و تشکر می کرد . اگه نمی پختم ، می پخت و می خوردیم. اگه خونه تمیز نبود ، خودش تمیز می کرد. خرید ؟ بازم هر کی وقت داشت می کرد. ارتباطات و خانواده و فامیل ؟ بستگی به من داشت. اگه وقتشو داشتم به خونه خانواده و فامیل می رفتیم. اگر وقتم با علائقم پر بود ، خودش به همه سر می زد و هیچ گله ای نداشت. میخوام بگم اگر چه علائق من هم همش خوش گذرونی نبود و بیشترش کار و درس و ارتقا بود ولی حتی یکبار کاری نکرد که من حس کنم چیزی را کم گذاشتم یا وظیفه ای را انجام ندادم. برای همین از همون اول عادت کردیم به همزیستی مسالمت امیز و دوستانه. هر کس که وقت بیشتری داشت ، به مسئولیتهای خونه می رسید و هیچ کدوممون گیری به هم نمی دادیم. خلاصه این اوضاع گل و بلبل ادامه داشت تا اینکه دلارامم بدنیا اومد.
تمام طول دوران بارداریم ، سعید مثل یک پرستار تمام وقت کنارم بود. نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم . شبها هر بار که از خواب بیدار میشدم و درد یا ناراحتی داشتم می دیدم او بیداره و دل نگران. هرگز احساس نکردم بارداری فقط مال منه چون اونم همراه با من انگاری باردار بود. وجودش پر از مراقبت و مهربونی بود و من خیالم راحت بود که بدنیا اومدن بچه هم قرار نیست جلوی کارای خودمو بگیره. باز هم درست حدس زده بودم. سعید عاشق بچه هاست. یعنی ساعتها می تونه با یه نوزاد یا بچه چند ساله سرگرم بشه و به کاراشون برسه.
دلارام که بدنیا اومد ، سعید شد مادر اولش. شبها بچه کنار سعید می خوابید و با توجه به اینکه من شیر ندارم ، خودش بهش شیر خشک میداد. عوضش می کرد. می خوابوندش و وقتی هم من بیدار میشدم به زور و اصرار می گفت تو 9 ماه این بارو کشیدی و حالا نوبت منه. بخواب که صبح باید بری سر کار. و همه این کارا را با لذت می کرد. حتی توی مهمونی یا عروسی تمام مدت بچه بغل سعید بود و خودش عوضش می کرد و . . .حالا با این تفاسیر من می تونستم احساس مادرانه داشته باشم ؟ اعتراف می کنم که نداشتم. حالا دلیلش را در ادامه بهتون میگم. من با وجود اینکه ازدواج کرده بودم و بچه دار هم شده بودم ، هنوز وقت آزاد داشتم. به همه کارام میرسیدم. درس ، کار ، دوستان ، کافه ، سفر ، ماموریت ، ارتقا ، استخر و همه چی. و اون موقع نمی دونستم و درکشو نداشتم که بفهمم دارم چه چیز گرانبهایی را از دست میدم. اولین دندون دلارام کی در اومد ؟ کی راه افتاد ؟ از چی می ترسید ؟ از چی خوشش میومد ؟ به چی حساسیت داشت ؟ نمی دونستم. دلارام برای من یه عروسک قشنگ و دوست داشتنی بود که من تو وقتای آزادم باهاش بازی می کردم. همه چیزو سعید می دونست. و با لذت می دونست. کم کم دلارام بزرگتر شد و سعید کارش افتاد عسلویه و من موندم و دخترکم و شهر غربت و مادری کردن. واویلا. هیچی نمی دونستم. اعتراف می کنم که شبها گریه می کردم از اینکه دائما باید با مکافات به سعید زنگ میزدم و می پرسیدم فلان چیزو چیکار کنم ؟ به دلارام چی بدم ؟ الان چی باید بخوره ؟ . . . می خوام بگم تازه وقتی دخترم 3 ساله بود من باید نقش مامانشو براش بازی می کردم در حالیکه هنوز امادگیشو نداشتم و تجربه شو نداشتم.فکر می کنم در مورد زنهای جوون دیگه وقتی ازدواج می کنن ، با توجه به اینکه عمده وظایف خونه به عهده زن خونه هست ، کم کم با مسئولیت آشنا میشن تا بچه دار بشن. ولی در مورد من این اتفاق نیفتاده بود.
خلاصه تازه از سه سالگی دخترکم من یاد گرفتم مامان بشم. کم کم شروع کردم رفتم سر کلاسهای مختلف اموزش رفتار با کودک ، کم کم یاد گرفتم تنهایی و تو غربت تب بچه را پایین بیارم ، ببرمش دکتر ، لباس مورد علاقه شو بخرم ، اسباب بازی مورد علاقه شو بخرم و باهاش ارتباط برقرار کنم. همون وقت بود که من به اجبار در موقعیت مسئولیت قرار گرفتم. خستگی ها و تنهاییام باعث نشد از مادر بودن لذت نبرم و یاد گرفتم مادر بودن مهمترین شغل و علاقه ایه که می تونم داشته باشم ، وقتی یه بچه دارم.
رامبدم که به دنیا اومد من یه زن قوی و مسئولیت پذیر و همه فن حریف شده بودم. از لحظه ای که فهمیدم باردارم ، مامان بودم تا همین حالا. من از دردها و نگرانی ها و شب بیداریها و همه چیز مربوط به رامبد لذت بردم. از لحظه لحظه اش خاطره دارم و هر زمان که بخوام آروم بشم چشامو می بندم و به اون لحظه ها فکر می کنم. اولین باری که تو دلم تکون خورد ، اولین باری که بغلش کردم ، اولین باری که نشست ، کی راه افتاد ، عکس العملش در مقابل کفش پوشیدن چی بود ، وقتی اولین بار برف دید چرا ترسید ، وقتی نگران میشه گوشه چشماش قرمز میشه ، وقتی ....
می خوام بگم من در دوران بارداری و تولد رامبد نه فقط به خاطر اجبار که به دلیل بلوغ مادرانه ، مادر شده بودم. حسشو داشتم. اماده بودم. و همه لحظه هاش برام لذتبخش بود. حالا که بچه هام بزرگتر شدن من یاد گرفتم که از هر لحظه با اونها بودن حداکثر استفاده را بکنم. خطوط چهره شونو بشناسم . احساساتشونو بفهمم. از حضور و جودشون گرم بشم و نتیجه همه سختیامو ببینم. ولی یه حسرت همیشه همراهمه . سه سال اول زندگی دلارامو به خوبی یادم نیست و خیلی چیزا رو هنوز از سعید می پرسم. به جاش دلارام و سعید چند تا آلبوم عکس از همون دوران دارن که تو حالتهای مختلف ثبت کردن و معلومه که چقدر با هم خوش بودن.
حالا فهمیدین چرا گفتم برای هر چیزی باید بلوغش را هم داشت ؟ نظر شما چیه ؟ بدون سانسور بیاین برام اعتراف کنین چقدر مامان بودین ؟ یا چقدر مامان هستین ؟
مادر نوشت : رامبد که بدنیا اومد ، همیشه برای هرکار مربوط به بچه ، من و سعید دعوا داشتیم. برعکس همه آدمای دیگه. دعوا سر اینکه بیشتر کنار بچه باشیم و کاراشو بکنیم. چون واقعا می دونستیم چه دوران خوبیه که همراه نوزادت تو هم رشد کنی و بزرگتر بشی.
تقدیم نوشت :این روزا که وبلاگ دوست عزیزم غزل بانو را می خونم حس خوبی از بارداری و نوزاد دارم. خواستم با نوشتن این پست بهش بگم تو مامان خیلی خوبی میشی. مطمئنم.
برچسبها: زن, مادرانه

نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: مادرانه,
نویسنده:
بازدید: 153
تاريخ: پنجشنبه
27 مهر
1396 ساعت: 15:13