چه زود دیر میشه

خرید بک لینک
از وقتی خودمو شناختم ، آدم پر انرژی و پر شور و حالی بودم. یعنی نسبت به همسن و سالهای خودم. به هر حال هر صفتی ، نسبیه و منم دارم در مقایسه با بقیه اینو میگم. تو هیچ برهه زمانی و مکانی از زندگیم ، نبوده که فقط سرم به یه کار مشغول باشه . منظورم اینه که من همیشه سری پر سودا داشتم. تو دوران دانشجویی لیسانس ازدواج کردم ، زود بچه دار شدم ، بعدش با یه بچه کوچیک به تهران مهاجرت کردم ، هم کار می کردم هم تو غربت کم کم جا میفتادم هم دانشجوی ارشد بودم هم سعید عسلویه بود و تنها بودم. درسم که تموم شد علاوه بر کار شرکت ، تدریس می کردم. به روز بودن ، مطالعه درسها ، تهیه جزوه و آخر هفته ها سفر به مراکز استانهای مختلف و برگزاری کلاس حسابی سرمو شلوغ می کرد. چند سال بعد شدم مشاور یه تشکل دولتی که تقریبا هر ماه یه سفر خارجی داشتم. یعنی چمدونم همیشه حاضر بود. از یه سفر که بر می گشتم تا به خونه و کار و دلارام برسم ، سفر بعدیم شروع می شد. کم کم جای خالی یه بچه دیگه را احساس کردیم. خانواده ما به یه کانون برای جمع شدن و صمیمیت بیشتر نیاز داشت. رامبد را باردار شدم. ولی به جای اینکه تو دوران بارداری استراحت بیشتری کنم ، شروع کردم به درس خوندن برای کنکور دکترا. فاصله افتاده بود بین ارشد و کنکور دکترا و درسهارا فراموش کرده بودم. تمام پنجشنبه و جمعه ها با شکم گنده میرفتم کلاسهای اموزش ماهان و درس می خوندم. اون سال تو ایران قبول نشدم و دکترای شهید بهشتی دبی قبول شدم . هیچی دیگه. هر دو هفته یکبار بار می بستم و می رفتم دبی. درس و کار و بچه کوچیک و . . . بعدش به خاطر رامبد درسو ول کردم و کمی خلوت تر شدم. تا اینکه دوباره قبول شدم و این بار تهران بود.

می خوام بگم من زن فعالی بودم. در کنار این همه کار و سفر و ماموریت و درس ، به زندگیم رسیدم. ماجراجویی کردم. لذت بردم. رفاقت کردم. عاشق شدم. خندیدم . رقصیدم. گریه کردم. تجربه کردم. و هر بار کسی بهم میگه وقت نمی کنم فلان کارو بکنم بهش می خندم. چون واقعا بهم ثابت شده اگه آدم چیزی را بخواد حتما وقتشو پیدا می کنه که انجام بده.

من زن شاد و جوان و پر انرژی و پر شور و شری بودم که سر نترسی داشتم و از تجربه کردن و زندگی واقعی نمی ترسیدم. هیچ کاری جلوی من اونقدر سخت نبود که نتونم انجامش بدم و از هیچ سختی روگردان نبودم. شب بیداریها ، خستگی ها ، فشارهای روحی و جسمی ، غربت ، تنهایی و همه چیزهای سخت برام قابل تحمل بودن. چرا که واقعا و از صمیم قلب به خودم باور داشتم. نمی خوام از خودم تعریف کنم و تریپ خودشیفتگی بردارم. ولی به هر حال باید واقعیاتو بگم و واقعیت اینه که من توانمندیهامو شناختم و باورشون کردم. ترس تو وجودم نبود. ریسک پذیر بودم. تو همه چی ریسک می کردم. از معامله خرید و فروش خونه و ماشین بگیر تا سفر و درس و زندگی. وقتی به گذشته نگاه می کنم اگر چه اشتباه هم داشتم ولی چیزی که خوشحالم می کنه اینه که نترسیدم. به دلم و خواسته هام توجه داشتم و همیشه باورم این بود که در مرحله اول باید حال خودم خوب باشه تا بتونم مادر و زن خوبی برای بچه ها و سعید باشم. اسمشو خودخواهی نمیذارم چون خودخواهی متاسفانه تو فرهنگ ما مذمومه ولی خودمو دوست داشتم. در کنار همه اینها من زن بیرون از خونه -فقط- نبودم. خیاطی می کردم. بافتنی می کردم. آشپزی ، کارِ خونه ، بچه داری و هیچ کاری برام عار نبود.

من زن جوان و شادابی بودم. روی پاهام بند نبودم. باباجانم همیشه می گفت تو باید پسر می شدی . مامانم همیشه می گفت تو سر سالم به گور نمی بری بس که نترسی. من فکر می کردم زندگی همیشه به همین منوال پیش میره. من فکر می کردم من همیشه جوان می مونم. همیشه پر انرژی و شاد. همیشه اماده برای دویدن ، برای کار جدید ، برای برنامه ای از پیش تعیین نشده ، برای هدفی سخت تر ، برای شب بیداری . من فکر می کردم همیشه فرصت دارم که اشتباه کنم و جبران کنم. که ریسک کنم و هزینه شو بپردازم. که تجربه کنم و بیاموزم. رفقای جدید ، زندگی های جدید ، دنیاهای جدید ، عشقهای جدید ، احساسات جدید و همیشه فرصت هست که یک "جدیدی" وارد زندگیم بشه.

حالا یک زن 44 ساله ام. کشف تلخی کرده ام. البته این کشف ، خیلی هم جدید نیست. سه چهار سالی هست که می شناسمش. ولی هر چه زمان میگذره پررنگ تر میشه. و این کشف جدید چیزی جز پیری و ناتوانی نیست. لطفا نصیحتم نکنین و شعارهای قشنگ هم ندین که پیری به سن نیست و به دل و احساسه و . . . که خودم بهتر از هر کسی به این شعارها واردم. ادم ها باید خودشون تصمیم بگیرن که سنشون که بالاتر میره پیرتر بشن یا بزرگتر. منم دوست دارم و دلم می خواد به جای پیر شدن ، بزرگتر بشم. ولی جسمم ، تنم و جانم این حرفای قشنگ را نمی فهمه. بدنم داره به تحلیل میره و من هر چی زمان میگذره بیشتر حسش می کنم. خستگی های مفرط ، ضعف جسمانی ، ناتوانی تو انجام بعضی کارا ، آخ از این ناتوانی. من خواب زیادی ندارم. شبها معمولا سه ساعت اگه خوب بخوابم برام کافیه. شب بیداریهام هم برای همینه. تایمی که همه خوابن بهترین فرصت برای کتاب خوندن و فیلم دیدن و هر کار دلخواه دیگه ایه. شبها معمولا 2.5 -3 می خوابم و صبح ساعت 6 بیدار میشم و بعدش یک سره مشغولم. ولی وقتی می بینم از صبح خسته ام و بدنم بی حاله می فهمم که دارم پیر میشم. اولش با یائسگی زودرس شد. حجم ناامیدی من از این اتفاق و تموم شدن همه حس و حالهای جنسی ، خیلی بیشتر از حد تصورم بود. تو همین وبلاگ هم در موردش کلی چس ناله کردم. کم کم باهاش کنار اومدم چشمام ضعیف شد. دکتر که با خنده و شیطنت بهم گفت پیرچشمیه ، منم خندیدم ولی یه چیزی ته دلم هُری ریخت پایین. بله پیرچشمی با شوخی شروع میشه ولی جدی جدی نشونه سرازیری عمره. کم کم خستگی های مفرط و ضعف بدنی هم اضافه شد. کارهایی که قبلا تو یه روز می تونستم انجام بدم را الان تو چند روز انجام میدم چون ناتوان تر شدم. شیب سرازیری عمر را میشه با تقویت روحیه کمتر کرد ولی نمیشه منکر این شیب شد.

مسئله اینه که اون زن شاداب نمیخواد بپذیره. نمی خواد بپذیره که وارد بخش دیگه ای از زندگیش شده. هر نشونه ای از ضعف یا ناتوانی حالمو بد می کنه و چنان منو می ترسونه که باورش سخته. درسی که قبلا با دو بار خوندن و گوش دادن می فهمیدم ، حالا باید چند بار بخونم. کشش مغزم کمتر شده. روزا و شبها با هر نشونه ای از ضعف من با همه وجودم می ترسم. بدجوری هم می ترسم.

زن کویر نوشت : حال جسمم خوب نیست. افتادم به خونریزی و درد شدید کمر و زیر شکم. سر دردهای مداوم و ضعف شدید و سرگیجه. از بد روزگار این چند روز هم سعید اهواز بود و تا هفته دیگه هم نمیاد. ببین چقدر درد دارم و وضعم خرابه که بعد از چند سال دست از تنبلی برداشتمو وقت گرفتم از دکتر متخصص. خلاصه که با طبیعت نمیشه جنگید ولی من دلم نمی خواد پیر و مریض بشم. حیف نیست ؟

اعتراف نوشت : یه اعترافی بکنم ؟ هر چی به گذشته نگاه می کنم بیشتر کیف می کنم. من با همه سختی ها و بدو بدوهام خیلی خوش گذروندم. هیچ محدودیتی را قبول نکردم و برای هر در بسته ای سعی کردم کلید بسازم. تجربه های عجیب و باور نکردنی دارم و راضیم. شما چطور ؟

خواهش نوشت : لطفا رفقایی که وبلاگ دارین وقتی برام کامنت میذارین آدرس وبلاگتونو بنویسین که منم بتونم سریع بهتون سر بزنم. و خواهشا نگران نشین. من هنوز خیلی کار نکرده و راه نرفته دارم. مراقبم

تمنا نوشت : تمنا می کنم تا جوون تر هستین و انرژی دارین هر "نه" را قبول نکنین. تجربه کنین و لذت ببرین. خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنین ، دیر میشه

image نوشته شده توسط زن کویر در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 158 تاريخ: دوشنبه 24 مهر 1396 ساعت: 9:01

صفحه بندی