زلف کج بر چهره خوبان قیامت می کند

خرید بک لینک
از تعطیلات عید به این طرف ، یعنی شش ماهه که یزد نرفتیم. البته یه بار مامان و بابا و خواهرام اومدن ولی من دلم لک زده برای فضای خونه پدری. حالا قراره تعطیلات عاشورا ما بریم خونه باباجان. چند سالیه که تعطیلات محرم نمیرم یزد. از بس که مراسم و هیئت و رفت وآمده. همه مشغول برنامه ریزی برای رفتن به حسینیه و هیئت هستن و ما نمی تونیم خوب همدیگه را ببینیم. وقتی تعطیلات محرم میریم یزد ، عملا تو خونه باباجان تنها می مونم. از صبح زود ، مامان و خواهرام و دلارام چادر به سر از این هیئت به اون حسینیه میرن و تا نصفه شب پیداشون نمیشه. منم تنهایی می مونم خونه و معمولا خیاطیهامو می برم اونجا که انجام بدم. مانتویی ، لباسی، ملافه ای ، شلواری چیزی بخوام بدوزم ، میزارم برای همون تعطیلات. سعید و باباجانم هم که مشغول نذری بردن و آمده کردن نذری میشن. از دو نسل بالاتر ، پدر پدربزرگم تو هیئت تاسوعا ، عاشورا سقای هیئت بودن. و این سِمَت همینطوری اومده تا رسیده به باباجانم. ولی باباجانم به جای آب ، هر سال این دو روز را شیر می جوشونن و شیر گرم به هیئت و مردم میدن. خب سفارش دادن 750 کیلو شیر و جوشوندن و حمل و خرید لیوان و شکر و توزیعش عملا سه شبانه روز وقت اونا را می گیره. خلاصه که منِ بی دین (به قول مامان) می مونم و حوضم. اینه که چند سالیه که محرم نرفتیم یزد. ولی هر سال دلارام از ده روز قبل از عاشورا بلیطشو گرفته و چادرشو حاضر کرده تا بره و با نگار و نسیم برن هیئت.

یادش بخیر. منم که همسن دلارام بودم عاشق محرم و هیئت بودم. شبهای حسینیه که تا نزدیکیای صبح طول می کشید ، دیدن دوستان و آشنایان قدیمی ، محله قدیمی ، شور و هیجان هیئتهای یزد که تو ایران معروفن و پسری که تو عالم بچگی خیلی دوستش داشتم و مراسم شام غریبان تو خونه اونا برگزار میشد و . . . باعث میشد برای دهه محرم خواب و خوراک نداشته باشیم. ولی حالا سالهاست که من جایی نمیرم.

خلاصه ما داریم لحظه شماری می کنیم که آخر هفته راه بیفتیم بریم یزد. البته امسال همه قول دادن خیلی منو تنها نذارن و پیشم بمونن. دو سال پیش با هزار اصرار و مکافات من و آقا داداشم ، باباجانمو راضی کردیم که پول شیر را بدن لوازم التحریر و خوراکی بخرن برای چند تا خانواده بی سرپرست. گفتیم اینطوری حداقل به نیازمند میرسه بجای اینکه یه عده لیوان لیوان شیر بگیرن و تا نصفه بخورن و بقیه اش دور ریز بشه. باباجان راضی نمیشد. می گفت این رسم بابا و بابا بزرگ و . . . بوده و نمی تونم اینکارو نکنم. مامان هم خیلی راضی نبود. می گفت عاقبت خوبی نداره و از این حرفا. ولی بالاخره باباجانو راضی کردیم. یه حساب باز کردیم و نه تنها تو محرم ، که طول سال هر ماه صدقه یا مقداری که می خوایم کمک کنیم را میریزیم به این حساب و تو دهه محرم سبد کالا و نوشت افزار می خریم و مامان زحمت توزیعش را می کشه. به نظرتون رسم شیر دادن به فراموشی سپرده شد؟ خیر. باباجان یواشکی هر دو سال رفته بود شیر پاکتی یک نفره خریده و به هیئت داده بود. الهی من فدای دلش بشم به مامان هم گفته بود به بچه ها نگو دعوام می کنن. ولی من نمی تونم شیر ندم. یعنی این باباجان من حقش نیست من قربونش بشم؟

حالا تا آخر هفته وقت دارم برم خرید کنم. یا پارچه می خرم دو تا مانتو پاییزه برای خودم و دلارام بدوزم ، یا برم کاموا بخرم و اونجا بشینم بافتنی کنم. شاید هم هر دوتاشو خریدم :)خوبیش اینه که امسال تنها نمیریم. سارا و پیام دوستامون که تو پست قبلی درموردشون نوشتم ، قراره باهامون بیان. از اون طرف همکلاس دلارام ، پریناز هم بلیط هواپیما گرفته و به ما ملحق میشه. خلاصه قراره در بین عزیزان و دوستان دیدارها تازه بشه.

زن کویر نوشت : من از اینکه توی کامنتها با هم بحث کنیم و سعی کنیم نظراتمونو رک و بی پرده بگیم خوشم میاد. نمیگم ظرفیتم بالاست و ناراحت نمیشم ولی باید ظرفیتمو بالا ببرم و یاد بگیرم نظرات مخالف را با دقت بخونم و با دقت جواب بدم.

نویسنده نوشت : داستانمو در اولین فرصت ادامه میدم. به همین زودی. شاید تو تعطیلات پیش رو. وقتی متن داستانو برای نگار و نسیم فرستادم ، نصفه روز نشده بود که هر دوتاشون بهم زنگ زدن و گفتن در حین خوندنش همش گریه کردن. آخه اکثر آدمهای داستانو خواهرام هم دیدن. فقط بعضیا را ندیدن. به هر حال ده سال از من کوچکترن. بعدش برای اینکه راحت تر بتونن ادامه داستانو بخونن گفتم تو وبلاگم بخونین. نسیم سرم داد زد که تو وبلاگتو دوباره راه انداختی و به ما نگفتی ؟ یه لحظه خودمم هنگ کردم. چرا اینقدر من بی حواس شدم. هیچی دیگه فوری آدرسشو دادم. تازه نسیم خواهر مهربونه منه. نگارو ندیدین که عجب بلاییه. مطمئنم اون به داد و فریاد بسنده نمی کنه. احتمالا کتک شیرینی در راه است

عنوان نوشت : عنوان این پست هیچ ربطی به پست نداره. فقط از صبح ورد زبونم شده و داره دیوونه ام می کنه. کسی هست که برام این شعرو بخونه ؟


برچسبها: خونه پدری, سفر
image نوشته شده توسط زن کویر در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: خوبان,قیامت, نویسنده: بازدید: 155 تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 19:26

صفحه بندی