من و پیام همکلاس بودیم. تو دوره لیسانس من تک دختر کلاس بودم و بقیه پسر بودن. پیام پسر شیرازی مهربون و نازنینی بود که از سال 70 شناختمش. یه جورایی با هم تو نمره رقابت داشتیم. همیشه نمراتمون نزدیک به هم بود و صد البته که هیچ وقت او از من جلو نمی زد:) این دوستی ادامه داشت تا اینکه اومدیم تهران. من دانشجوی ارشد پلی تکنیک بودم و پیام دانشجوی ارشد تربیت مدرس. حالا دیگه ازدواج کرده بودیم و هر کدوممون یه دختر داشتیم. خونه هامون تو غرب تهران و با فاصله یک کوچه بود. سارا همسر پیام ، دختر آبادانی خونگرم و دوست داشتنی هرگز به رفاقت صمیمانه من و پیام حساسیت نداشت. سعید هم همینطور. البته بعضی وقتا که سارا میرفت شهرشون و پیام تنها بود و من براش غذا می فرستادم ، سعید غر میزد که تو پیامو بیشتر از من دوست داری.
ما هر شب خونه هم بودیم. من که از سر کار میومدم سارا زنگ میزد که پاشو بیا چایم حاضره. میرفتم و می گفتیم و می خندیدم تا شوهرامون بیان. حتی گاهی خاله بازی می کردیم. یعنی عصر من می رفتم اونجا و شب با هم میومدیم خونه ما شام می خوردیم. عجب دوران جوونی و شادی بود. کلی مسافرت و تولد و مهمونی و عروسی با هم رفتیم. هر جا که ما دعوت می شدیم من سارا و پیامو هم می بردم. کلا عضوی از خانواده مون شده بودن. مخصوصا که هر دو تامون تو تهران غریب بودیم و کسی را نداشتیم.
یه بار ماشین نداشتیم. پیام پیکان دوستشو قرض کرد و همگی با هم با یه پیکان رفتیم شمال. خواهرام هم از یزد اومده بودن. یعنی شش تا آدم بزرگ و دو تا بچه و کلی بار وبندیل. اون وقتا خیلی مشکلات مالی داشتیم. لحاف و تشک و ظرف و کاسه و ... برداشته باشیم که چادر بزنیم. چون پول نداشتیم ویلا بگیریم. ولی اتفاقا یه ویلای ارزون پیدا کردیم و خوشترین سفر زندگیمون شد همون سفر. یادش بخیر. بعدش رامبد و پسر پیام با فاصله چند ماه بدنیا اومدن و خلاصه علاوه بر اینکه ما بزرگترا خیلی با هم صمیمی بودیم ، بچه هامون هم همسن بودن و این مزید علت میشد که بیشتر با هم باشیم.
فکر کنم من و پیام از همه همکلاسامون زودتر ازدواج کرده بودیم. کم کم پای همکلاسای دیگه به خونه ما هم باز شد. شاید باورتون نشه تولد همه اونا را یا تو خونه ما یا خونه پیام می گرفتیم. چون اکثرشون هنوز مجرد بودن و خونه ما ها راحت تر بودن. چه شبایی که 10-15 تا سبیل کلفت کیک بدست و کادو به بغل راه میفتادن میومدن پیش ما و تا نصفه شب تولد بازی می کردیم. گاهی وقتا دوست دختراشونو میاوردن تو مهمونی و شلوغ بازی می کردن و ... وااای که چه روزای خوشی را گذرونده بودیم.
تو این سه چهار سال اخیر نمیدونم چی شد ، من درس داشتم ، پیام اکثرا ماموریت جنوب بود ، سارا که سالن زیبایی داشت رفت شیراز یه سالن زد و خلاصه رفت و آمدمون خیلی کم شد. آره 4 سال بود که فقط تلفنی از هم خبر می گرفتیم . تا اینکه نتایج کنکور اومد و با خبر شدیم پردیس کوچولو دختر پیام دانشگاه قبول شده. اینه که آخر هفته راه افتادیم رفتیم تو محله قدیمیمون خونه پیام که کادوی قبولی پردیسو بدیم و تبریک بگیم. یک شب پر از خنده و شادی و خوش گذرونی را گذروندیم. سارا فیلمای مهمونیا و مسافرتها و تولدامون را گذاشته بود و ما چهار پنج ساعت میخکوب تلویزیون فقط می خندیدیم. یادتونه قدیما فیلمبرداریهامون روی نوار کوچیک بود؟ همونا. آره کلی فیلم بود و دستگاه ویدئو. دلارام و پردیس که فقط به تیپ اون روزامون می خندیدن. رامبد و پارسا هم از دیدن شیطنها و رقصها و مسخره بازیای مامان و باباهاشون تو اون موقع شوکه شده بودن.شب خیلی خوبی بود.
راستش قدیما هم اختلاف نظر با هم زیاد داشتیم ولی اونقدر دوست داشتیم با هم باشیم که تفاوتها به نظر نمیومد. ولی حالا اتفاقی افتاد که آخر شب همه خوشی اون شب از دماغم در اومد. دلارامم موهاشو های لایت کرده بود و آخر شب بحث رنگ مو و این چیزا بود. پردیس گفت خاله منم خیلی دوست دارم موهامو روشن کنم . مخصوصا که دیگه کنکور هم قبول شدم و اضطراب ندارم ولی بابام اجازه نمیده. اولش فکر کردم داره شوخی می کنه. به پیام گفتم : پیام خجالت نمی کشی نمیذاری بچه تا جوونه جوونی بکنه و حال کنه؟ که یک دفعه پیام با عصبانیت به پردیس گفت :بار آخرت باشه که این حرفو زدیا. فقط مونده اجازه بدم موهاتو روشن کنی. عمرا من بذارم اینکارو بکنی.
دیدم ای بابا مسئله جدیه. مثل اینکه حالا که پردیس بزرگ شده پیام و سارا یادشون اومده که باید نقش کمیته را براش بازی کنن. به سارا گفتم :پیام چی میگه ؟ پردیس بزرگ شده . بدن و موی خودشه. حقشه. باید آزادش بزارین تا خودش انتخاب کنه چیکار کنه. تازه اگه الان اینکارا رو نکنه تو 50 سالگی می خواد بکنه ؟
سارا حرفی زد که پردیس به گریه افتاد. گفت :عسل می ترسم. پردیس جنبه نداره. اگه الان موهاشو رنگ کنم فردا باید از توی خیابونا جمعش کنم!!! و پیام هم تائید کرد.
واویلا یه لحظه سکوت شد. سعید که روی مبل لم داده بود یک دفعه از جاش پرید و گفت :سارا این چه مدل حرف زدنیه. پردیس یه خانم جوونه و اینجا حضور داره. جوری داری ازش حرف می زنی که انگار اینجا نیست. پردیس حق داره گریه کنه. وقتی تو و پدرش اینجوری براش تصمیم می گیرین و به شخصیتش توهین می کنین ، از کی توقع احترام داشته باشه.
راستش ماچهارنفر شاخ در آورده بودیم. به پردیس گفتم هر وقت خواستی بیا خونه خودمون تا موهاتو رنگ کنم. تو حق انتخاب داری و نباید بذاری مامان و بابات اینجوری باهات حرف بزنن. بعدش هم سارا و پیامو کشوندم تو اتاق و ازشون خواهش کردم بفهمن که پردیس بزرگ شده و این نوع رفتار به روحیه اش صدمه می زنه. راستش خیلی برای پردیس ناراحت شده بودم. پیام نگران بود که اگه ما بهش آزادی بدیم فردا میره دوست پسر هم پیدا می کنه. بهش اطمینان دادم که الان پردیس توی سنی هست که کنجکاوه و دوست داره جنس مخالف را بشناسه و اصلا درستش همینه که دوست پسر داشته باشه تا تفاوتها را بفهمه. البته سارا و پیام همیشه حرفای منو خیلی قبول داشتن و حرفامو تقریبا پذیرفتن. ولی مطمئنم که عمل نمی کنن. حالا فهمیده بودم که چرا پارسا با اینکه کوچکتر از پردیسه ولی به خواهرش احترام نمیذاره و حرفای بدی به پردیس میگه. راستش وقتی پدر و مادر توی خونه به جوون خودشون حرمت نمیذارن و حق و حقوقش را رعایت نمی کنن و توی جمع بهش پرخاش می کنن ، معلومه که بقیه اعضای خانواده هم یاد می گیرن.
زن کویر نوشت :شب خوبی با مرور خاطراتمون گذروندیم. بچه ها را بردیم تو کوچه ای که اولین خونه مون تو تهران بود. کلی گفتیم و خندیدیم. ولی آخرش با این رفتار سارا و پیام برای پردیس خیلی نگران شدیم. توی راه ، دلارام گفت : چقدر خوبه که شما پدر و مادر من هستین. سعید توی آینه نگاهی به صورت ماه دلا انداخت و در حالیکه دست منو می فشرد گفت : همه این آرامش و احترام بین ما توی خونه مدیون تلاشهای مامانته.
سوال نوشت : من واقعا موندم سارا و پیام کی اینقدر عوض شدن ؟ تو همین چند سال اینقدر فکرشون معیوب شده ؟ یا همینطوری فکر می کردن ولی بچه هاشون کوچولو بودن و الان دارن اجرا می کنن ؟
برچسبها: زن, آزادی

نوشته شده توسط زن کویر در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶
|
زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: پدرانهمادرانه,
نویسنده:
بازدید: 150
تاريخ: دوشنبه
3 مهر
1396 ساعت: 11:31