تا شقایق هست . . . چشمها را باید شست . .

خرید بک لینک
شقایق که دانشگاه قبول شد برخلاف همه مادرای دیگه خوشحال نشد. چون دانشگاه آزاد قبول شده بود و میدونست که علی پولشو نمیده. یعنی نداره که بده و حاضر هم نیست کمی به خودش فشار بیاره تا مثلا با مسافر کشی عصرونه ، کمی به خرج تحصیل دخترش کمک کنه. خونه ما بود و در حالیکه زار زار گریه می کرد بهم گفت که شقایق دانشگاه آزاد قبول شده. خب شقایق مثل دلارام خودم بود. از بچگی کنار خودم و حتی تو خونه خودم بزرگ شده بود. دلم نیومد . گفتم خرج تحصیل شقایق با من تو نگران نباش. گفت اینطوری خیلی شرمنده ات میشم. گفتم خفه شو با این حرفات. شاهین عاشق فوتبال بود. یعنی از بچگی یا تو کوچه فوتبال می کرد یا تو خونه فوتبال تماشا می کرد. گیر داده بود که بره مدرسه فوتبال ثبت نام کنه. باز هم نگرانی خرج مدرسه و لباس و کفش ورزشی و باز هم من که خودمو انداختم وسط و شدم فرشته نجاتش.

راستش خودمو از فاطی جدا نمی دیدم. نمی تونستم جدا ببینم. عزیزترین موجود زندگیم زیر دستش بود. براش کم نمیذاشت. از رامبد مثل بچه خودش ، حتی شاید بهتر مراقبت می کرد. یعنی فقط مراقبت نبود، عشق میداد. فاطی عاشق رامبد بود.

تازه اومده بودیم تهران مستقر شده بودیم. سال 78 بود. فاطی همسایه مون بود. از سر کار که میومدم به خاطر همسن بودن دلارام و شقایق رفت و آمدمون شروع شد. البته شقایق سه سال بزرگتر بود ولی هم بازی بودن. زن مهربون و زحمتکش و زیبایی بود. علی -شوهرش کارگر یکی از شرکتهای دولتی بود و مرد آرومی به نظر می رسید. هر وقت کاری داشتم دلارامو می سپردم بهش و به کارم می رسیدم. خیلی تو کارام کمکم می کرد. هر بار اسباب کشی داشتم با علی میومد و کل کارای اسباب کشی را می کردن. کلا زندگیم دستش بود. اون کاملا می دونست هر چیزی کجاست و بهترین کار برای خونه چیه. منم خیلی دوستش داشتم.

رامبد که به دنیا اومد ، داشتم دق می کردم که بعد از مرخصی زایمانم چیکارش کنم. دلم نمیومد نوزاد کوچولو را به مهد بسپرم و از طرفی کسی را هم نداشتم که ازش بخوام نگهش داره. بچه های فاطی بزرگتر شده بودن و مخارجشون بیشتر شده بود. علی به همون حقوق کارگری راضی بود و با اینکه فاطی با فروش طلا و هزار بدبختی یه پراید براش خریده بود به امید اینکه با مسافر کشی تو ساعات بیکاریش کمک خرج باشه ، کماکان تمام وقت آزادش به فوتبال و تماشای فوتبال می گذشت. تازه فهمیده بودم علی دست بزن هم داره و تا حالا فاطی با آبروداری نذاشته بود بفهمم. فکری به سرم زد. از فاطی خواهش کردم رامبدو نگه داره و منم هر ماه حقوق خوبی بهش بدم. خب براش سخت بود. فاصله خونه هامون زیاد بود و رفت و امدش حسابی سخت میشد. ضمن اینکه ممکن بود علی مخالفت کنه. ولی چون پول خوبی را پیشنهاد دادم بعد از چند روز پذیرفت. هر دو تامون خوشحال بودیم. هر روز فاطی ساعت 7 میومد پیش رامبد و تا 5 که من برگردم خونه ،پیشش می موند. همه کارای خونه را هم می کرد. این قسمت جزو وظایفش نبود ولی خودش می گفت دلم نمیاد تو خونه بیکار باشم. همیشه خونه ام مثل دسته گل بود. البته همه زندگیم هم زیر دستش بود. خیلی وقتا مثلا می خواستم برم مهمونی یا عروسی و میدیدم فلان لباسم تو کمد نیست. زنگ میزدم که تو لباسمو ندیدی ؟ می گفت ای وای یادم رفت بهت بگم. مهمونی داشتیم برداشتم بپوشم. تا این حد به هم نزدیک بودیم. یا مثلا اگه می خواست بره عروسی طلاهای منو بر میداشت. بعد از چند روز می گفت تو متوجه نشدی ؟ من طلاهاتو بردم عروسی پوشیدم و آوردم. و من اصلا نفهمیده بودم. مثل چشمام بهش اطمینان داشتم. و چون مثل یه مادر از رامبد مراقبت می کرد ، حاضر بودم هر کاری براش بکنم. خرج تحصیل بچه هاش ، کلاسهای اضافه شون ، وسایل عمده زندگی مثل برنج و گوشت و خیلی چیزا. یعنی دلم نمیومد. حتی یه بار طراح آورده بودم برای خونه ام کتابخونه بسازه ، فاطی خیلی خوشش اومده بود. گفتم برای خونه اون هم با خرج من همون طرحو بسازه .

چهار سال رامبدو بزرگ کرد. حتی جمعه ها رامبد گریه می کرد و بهونه گیری عمه فاطی را می کرد و ما مجبور بودیم یه ساعتی ببریمش پیش فاطی. یک بار فرستادمش مکه. وقتی در به در بدنبال خونه بود و پول پیش نداشت و از پس اجاره هم بر نمیومد ، رفتم تو شهرک اندیشه یه 80 متری به نام خودش خریدم. که هنوزم داره توش زندگی می کنه. چه شبایی که با پای برهنه و پیرهن پاره و تن کبود میومد خونه من. علی خیلی کتکش میزد. اخرین باری که علی کتکش زد وقتی بود که منم دو تا سیلی محکم بهش زدم و گفتم ببین خوشمزه هست یا نه ؟ اصلا خونه را برای همین برای فاطی خریدم. که پشتوانه مالی داشته باشه.

شقایق اومده بود تو شرکت من کار کنه. میخواستم کار یادش بدم و حقوقی هم بهش بدم. با یکی از پسرای شرکت دوست شده بود. پسری که نه تحصیلات درستی داشت و نه خانواده درست و حسابی. بعد ها فهمیدم عاشق هم شدن و فاطی با همه نزدیکی که به من داشت ، نمیدونم چرا -ولی بدون اطلاع من اونا را به عقد هم درآورد. وقتی فهمیدم عصبانی شدم. خیلی هم عصبانی شدم. عصبانیتم نه فقط به خاطر اشتباه در ازدواج اونا با پسر نامناسب بود ، بلکه به غرورم بر خورده بود. عصبانی بودم که چرا با اون همه لطفی که کرده بودم به من نگفته بودن. یک روز بعد از عقدشون فهمیدم. شقایق و اون پسر را اخراج کردم . رفاقت چندین ساله مو با فاطی بهم زدم. نمک نشناس شدم. چشامو به همه دوستی و مادری که در حق رامبد کرده بود بستم. چند بار فاطی اومد که باهام حرف بزنه و عذرخواهی کنه. تحقیرش کردم و از خونه بیرونش کردم. هیولایی شده بودم. هرگز خودمو نمی بخشم.

سالها گذشت و عذاب وجدان این کار به دلم موند. دو سه سال پیش در حالیکه مثل سگ پشیمون بودم به فاطی زنگ زدم. ولی او گفت دیگه نمی خواد صدامو بشنوه. و همین

دیشب از طریق یه دوست مشترک که بعد از مدتها مهمونم بود فهمیدم شقایق از اون پسر جدا شده . خیلی کتکش می زده. لات بوده و حرفای زشتی میزده. می دونستم که اون پسر به درد شقایق نمی خوره. و شنیدم که شقایق دوباره با یکی از پسرای فامیل باباش ازدواج کرده و به یکی از روستاهای درگز رفته. داشتم شاخ درمیاوردم. آخه دختر لیسانس بزرگ شده تو تهران چطوری می تونه زن یه کشاورز تو روستا بشه. نکنه بازم به بن بست بخوره ؟ تمام دیشبو نخوابیدم. اگه من و فاطی دوست بودیم ، اگه من مغرور نبودم ، اگه من همه راهها را به رفاقتمون نمی بستم ، . . . شاید شقایق خوشبخت تر می بود. نمیدونم. تو این مورد اصلا از خودم راضی نیستم. البته چند هفته ایه که فاطی تو اینستا ازم درخواست دوستی می کنه ، به اسمش و عکسش نگاه می کنم و کلمه رد را فشار میدم. هنوز امادگی یک شروع جدید را ندارم.

زن کویر نوشت : میدونی. همه لطفها و محبتهای مالی که به فاطی می کردم از صمیم قلبم بود. چون اون اونقدر ساده و صمیمی به و من و بچه هام مهر میداد که نمی تونستم هیچ جوره جبران کنم. همین الطاف باعث شد رفاقتمونو بذارم تو کفه ترازو و به شکل معامله بهش نگاه کنم. توقعم بالا رفت و فکر می کردم باید تو هر مسئله ای منو در جریان بذاره. هرگز نفهمیدم چرا در مورد ازدواج اشتباه شقایق و اون پسر قبل از عقدشون به من نگفت و چرا من متوجه نشدم. ولی اینو می دونم که حیف اون رفاقت بود.

رفیق نوشت : چیز دیگه ای که خیلی عصبانیم کرد این بود که سعید به خاطر یه چک تحت پیگرد قانونی قرار گرفت و باید سند خونه می بردم تا بازداشتش نکنن. خونه خودمون تو رهن بانک بود. برای همین از فاطی خواستم سند خونه ای که خودم براش خریده بودمو بیاره تا سعید آزاد بشه. و فاطی نپذیرفت. اینم خیلی اذیتم کرد. هر چند به روش نیاوردم. البته بعدا فهمیدم قیمت اون خونه کمتر از چک بود و حتی اگه سند میاورد باز هم به درد نمی خورد. به هر حال سند خونه باباجانم به درد خورد و سعید بعد از سه روز آزاد شد.

پند نوشت : از من با تجربه به این تلخی به شما نصیحت . هرگز هرگز هرگز یه رفاقت چند ساله را فدای هیچ چیز نکنین. هیچی جای یه رفیق قدیمی را نمیگیره. باور کنین


برچسبها: زن, رفاقت
image نوشته شده توسط زن کویر در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: شقایق,چشمها, نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 15:32

صفحه بندی