خَروک داره میفته

خرید بک لینک
بعله دو شبانه روزه که درد بدی تو سینه ام می گیره. اونجایی که باید نفس بالا بیاد به سختی بالا میاد و نمی تونم نفس عمیق بکشم. پریشب نصف شب اینطوری شدم. انرژیم به حداقل رسیده بود از درد. تو تخت خوابیده بودم و صدای خرخر سعید کنارم کلافه ام کرده بود. (البته اونطوری که سعید میگه من خرخرم بیشتره. الله اعلم). صدای خنده های نیمه شبانه دلارام و رامبد از توی هال میومد. می دونین چه لذتی داره ببینی بچه هات هر شب تا نزدیکیای صبح بیدارن و دارن باهم فیلم کمدی می بینن و می خندن . اون وقت من نفسم بالا نمیومد. هی فکر کردم دارم می میرم. پا شدم رفتم تو بالکن که سیگار بکشم. دیدم نه بابا نفس هم نمی تونم بکشم چه برسه به سیگار. برگشتم تو تخت. بعدش حالم هی بد و بدتر شد. داشتم فکر می کردم اگه همینطور پیش بره من میون عزیزانم در حالیکه اصلا خبر ندارن که حالم بده ، می میرم. نه دلم میوم سعیدو از خواب ناز بیدار کنم نه دلم میومد برم بچه هامو از دیدن فیلم و خندیدن محروم کنم. چیکار کردم؟ هیچی چشمامو بستم و سعی کردم به چیزای خوب فکر کنم. کم کم از حال رفتم. یهو به هوش اومدم که دیدم هر سه تاشون با چشمای متعجب بالای سرم هستن. بعله از حال رفته و اونقدر ناله کرده بودم که سعید از خواب پریده و خلاصه اهل بیت فهمیده بودن. حالا گیر داده بودن نصفه شب ساعت 3 بریم بیمارستان. کی ؟ من ؟ عمرا. من اهل دکتر و دارو نیستم. اشتباهم می کنم ولی برام سخت ترین کار دنیا دکتر رفتنه. خلاصه تا صبح سعید تقریبا بیدار بالای سرم نشست و نگران بود.

دیروز هم سر کار به شدت بد حال بودم. بعد از ظهر هم زودتر اومدم خونه و خوابیدم. ولی برای شب کشک و بادمجونی که به رامبد قول داده بودمو پختم. صبح که بیدار شدم دیدم ظرفای شامو هیشکی نذاشته تو ظرفشویی ، خونه نامرتبه و کسی بهش نرسیده و نتیجه گرفتم که اگه خودم کارا رو نکنم این تنبلا هیچ کاری نمی کنن.

خلاصه نویسنده داستان زنان کویر بدجوری بدحاله و داره جون میده:) به قول ما یزدیها خَروک داره میفته (اُک در لهجه یزدی برای تحبیب و تصغیر به کار میره ). به محض بهتر شدن ، می نگارم و کامنتا رو جواب میدم. بوس به چشاتون

image نوشته شده توسط زن کویر در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶ |
زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: خَروک,میفته, نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 15:32

صفحه بندی