
فاطمه(۷) آخرای تیرماه سال ۱۳۲۷ بود. گرمای کویر بیداد میکرد. آفتاب کم کم داشت به وسط آسمون می رسید. خونه تقریبا آروم بود. زنها مشغول کار تو اتاق کارگاه بودن. کسی حرفی نمیزد. پیرهنای نخی گشاد خودشونو با آب خیس کرده بودن که گرما را تحمل کنن. سکین رفته بود سری به پدرش بزنه. نصرت پشت سر هم به تکه کاهگل توی دستش دندون میزد و با ولع مزمزه می کرد. شکم بزرگش تقریبا روی دستگاه افتاده بود. خانم سلطان رنگ و ...
ادامه مطلب