
1. هفته ای که گذشت به شدت قاطی بودم. یعنی از صبح علی الطلوع که پا می شدم مثل برج زهر مار بودم تا نصفه شب که می رفتم کپه مرگمو بذارم. از زمین و زمان ناراضی بودم و می نالیدم. روزی هزار بار به بی عرضگی و ناتوانی های مختلفم تف مینداختم و کل جلسات کاریمو در حالیکه وانمود می کردم سخت در حال یادداشت کردن مطالب مهم ! جلسه ام ، لیستی از بی عرضگیهام تهیه می کردم و کنارش تا می تونستم به خودم بد و بیراه می گفتم. جالب هم اینه که ظاهرم هیچی را نشون نمیداد و همچون یه آدم ریاکار دروغگو همچنان نیشم باز بود و از...
ادامه مطلب