
چند ماه پیش یک روز جمعه بود. داشتم طبق معمول تمیزکاری می کردم و حسابی خسته شده بودم که موبایلم زنگ خورد. مرتضی بود. مرتضی از معدود دوستان عزیز و دوست داشتنی منه. جواب که دادم فهمیدم به شدت عصبانی و دلگیره. صداش می لرزید و کاملا میشد فهمید که دچار یک آشفتگی روحی غیر قابل باور شده. و مثل همیشه به اولین کسیکه خواسته بگه من بودم. ماجرا را خوب متوجه نشدم. اولا خیلی سریع و با حال بد حرف می زد و دوم اینکه من خیلی خسته بودم و سوم اینکه موضوعی که او داشت تعریف می کرد و به خاطرش اینقدر عصبانی بود ، حتی یک...
ادامه مطلب