
قرار گذاشته بودیم برای شب یلدا به یزد بریم. قراری بیخودی. چون هم سعید باید به ماموریت می رفت، هم من کار داشتم ، هم دلارام کار داشت و هم رامبد کل هفته اش را به جز کلاسهای مدرسه با کلاسهای ورزشی پر کرده. ولی وصف العیش نصف العیش. از هفته پیش با خودمون گفتیم حتما جور میشه و سه شنبه صبح یعنی صبح شب یلدا راه میفتیم سمت یزد. که البته شب یلدا بعد از فوت بی بی دیگه بهونه است و بیشتر دلتنگ بابا و مامان و خانواده بودیم. که همون چهارشنبه هفته پیش سعید به عسلویه رفت و احتمالا هفته دیگه کارش تموم میشه. ب...
ادامه مطلب